This site is dedicated to the creations of Independent Iranian Artists

چهارشنبه، آبان ۱۲، ۱۳۹۵

نقد رمان لیورا / اثر فریبا صدیقیم / نوشتۀ لیورا پوراتی

                        لیورا پوراتی                                        فریبا صدیقیم
لیورا داستان زنی است که همچون پرستویی مهاجر در مقابل تغییر آب و هوا از خود حرکت  نشان می دهد. پرستوها به محض اینکه باد پاییزی می آید مهاجرت می کنند و به نقاط دیگر می روند  و حرکتشان مشروط به شرایط است.


لیورا، رمان، فریبا صدیقیم، چاپ نخست، نشر نوگام، لندن، 1395/2016  661 صفحه پی دی اف/332 صفحه چاپ کاغذی

زمانی که رمان جذّاب "لیورا" را میخواندم نویسندهی داستان را نمیشناختم ولی می توانستم حدس بزنم که حساس و دقیق است و با نگاه سوم شخص همه چیز را در اطراف خود بررسی می کند. می توانستم پاکی عمیق و برهنگی ذهن نویسنده را ببینم که با ظرافت تمام به عمق زندگی لیورا وارد شده و چه زیبا نشان می دهد که ما چگونه زندگی را دور می زنیم.
 در رمان، ما شاهد گفتگوی درونی و بی پرده ی زنی هستیم که از یک طرف به دنبال مردی عمیق و سالم می گردد و از طرف دیگر به دنبال مردی اغواگر که او را به هیجان آورد. شاید خیلی از ما زنها عمیقا ترکیبی از کیان و همایون را یکجا می خواهیم. لیورا بر سر دو راهی است؛ در یک طرف همایون است که شبیه یوسف است و یوسف همچون یوسف گمگشته‌ی یعقوب، پاک و مبرا از هرزگی است، و یک طرف کیان است که مظهر هنر، شهوت و گستاخی است که با هر قیمتی باید به هدف خود برسد. همانطور که از طرف لیورا نامه ای به همایون نامزد لیورا می نویسد و رقیب خود را پس می زند.
لیورا داستان زنی یهودی است که زادگاهش نهاوند است. در زندگی نادیده گرفته می شود و خود نیز به خود ارزشی نمی دهد؛ به راحتی دست رد به سینهی فرصتهای زندگیاش میزند و در انتخابها همیشه پرچالشترین تصمیمها را میگیرد؛ چه در زندگی شخصی و چه در زندگی سیاسیاش.
لیورا داستان زنی است که همچون پرستویی مهاجر در مقابل تغییر آب و هوا از خود حرکت  نشان می دهد. پرستوها به محض اینکه باد پاییزی می آید مهاجرت می کنند و به نقاط دیگر می روند  و حرکتشان مشروط به شرایط است. لیورا هم. وقتی همایون هست با او می ماند، وقتی همایون می رود بر اساس ناخودآگاه عمل می کند؛ و به مجرد پیدا شدن کیان، بر اساس نیاز لحظهایاش و  بر اساس رفتارها و حرکاتی که کیان از خود بروز می دهد، تسلیم شرایط و آب و هوای محیطی می شود.
لیورا زنی است که در خود غرق است. از درون با خود تضاد و بیگانگی دارد و از بیرون به تلاطم و جبههگیری در کارهای سیاسی وارد می شود تا موضع قدرت خویش را بیابد در حالی که در مقابل تصمیم گیری های مهم زندگی اش قدرت تحلیل و تصمیم گیری ندارد، و آنچه که او را به این سو و آن سو می برد ناخودآگاه اوست و خاطرات کودکی اش از پدر و مادر که همچون الگویی در مغز او جا گرفته اند و قدرت استقلال و تصمیم گیری را از او سلب کرده اند. در نهایت و در طول داستان لیورا به دنبال این است که خود محو شده اش را زیر غبار سالیان دراز پیدا کند.
نثر نویسنده بسیار شیوا و روان است و استعارههای بسیار زیبایی دارد؛ به عنوان مثال در صحنه ای از داستان لیورا موهای دوستش  را به علامت سوالهایی تشبیه میکند تا گیجی و سرگشتگی خود را در آن زمان خاص نشان دهد. داستان بسیار تاثیرگذار نوشته شده و نثر امروزی و مدرن است. نویسنده با قدرت و مهارت دو زمان گذشته و حال را درهم آمیخته تا ما را به عمق زندگی قهرمانها نزدیکتر کند . ذهن خواننده در مسیر رفت و برگشت های زمانی به راحتی حرکت می کند و همه ی اتفاقات را همانند پازلی به هم می چسباند. بی آن که خواننده را در مسیر این رفت و بازگشت ها به سرگردانی دچار کند؛ همه چیز مثل یک دیسک فرمت شده سر جای خود قرار می گیرد
  در اطراف لیورا آدم های مثبت و منفیای نقش دارند؛ مادر بزرگ و یوسف نقش حمایت گر را بازی میکنند. مادر بزرگ که غذای روح خانواده و همسایه هاست، رانهایش محل امنی برای کوچکی و بیپناهی لیوراست و یوسف که چه در حضور و چه در غیبت پدر، مسئول پر کردن جای خالی اوست، بطوری که لیورا او را در جائی از روان‎ و تنش نگه میدارد و او را مانند سایه ای با خود همراه می کند تا نقش حمایتگرش را در غیاب حمایت پدر با خود حفظ کند. یوسف سایه ی تنهایی های لیوراست که دربزرگسالی و در زمانهای بحرانی نقش نجات دهنده را ایفا می کند.
در این داستان نویسنده، خانم فریبا صدیقیم به سیستم خانوادهی از هم گسیخته  توجه دارد؛ به مادری که با محبت آشنایی ندارد و صبح تا شب در حال نوازش کردن در و دیوار خانه است که تمیز بماند در حالی که غافل است که جسم و روح فرزندانش را قشری از اندوه پوشانده است . مادر با خود بیگانه است؛ احساساتش را بیان نمی کند و حتی در اشک ریختن ناتوان است. پدر گاه هست و گاه نیست و احساس مسئولیتی از او آنچنان به چشم نمی خورد. لیورا برخواسته از این گسیختگی معنای هم بستگی سالم را فرا نگرفته، حتی زمانی که فکر می کند عشق واقعی خود را یافته و همایونی به زندگی اش وارد شده ، با غیبت او، او را رها می کند و پشت سر می گذارد. اویی را فقط می بیند که جلوی چشم اوست. مثل بچه ای که اگر مادر جلوی چشمش نباشد یعنی نیست. و از این روست که وقتی کیان را در دفترش می بیند و اولین آشنایی ها آغاز می شود، قادر نیست تا سپری از دفاع و حمایتی نسبت به خودش وعشق همایون بکارگیرد،  و به راحتی به خود اجازه می دهد که جادو شود. ذهنش فاقد برنامه ریزی است. احساس ثبات درونی ندارد. مسئول زندگی خود نیست. تابع لحظه است و به عواقب کارش بی توجه است.  حتی در مسائل سیاسی، با وجود اینکه آرزوی قهرمانی دارد به مجرد اینکه به لحظه ی  دستگیر شدن نزدیک می شود و می فهمد که واقعا گیرافتادنی هم هست و با حمل اعلامیه ها می تواند سرش به باد رود، تازه به فکر نجات می افتد، از کل معرکه می گریزد و ادامه نمی دهد.
 کودک از همان زمانی که بند نافش از مادر جدا می شود همیشه دنبال وصل و ارتباطی است . به قول مولانا:
از نیستان تا مرا ببریده اند
از نفیرم مرد و زن نالیده اند
وصل اولیهی بچه نیزار مادر است. مادر اما در این داستان احساس و عاطفهای  ندارد، رابطهای برقرار نمی‌کند و اینقدر در قربانی بودن و مظلوم بودن خود غرق است که نقش بیرونی خود را تشخیص نمیدهد. طریق عشقش شاید فقط همان غذایی است که جلوی بچه ها می گذارد. لیورا از نعمت این همبستگی سالم و اولیه محروم است و از این رو در سنین بالاتر هم از ایجاد رابطه ی عمیق با دیگران نیز ناتوان است و زندگی اش پر است از ارتباطات و عواطف ناتمام؛ حتی با همایونی که اینقدر به او عشق می دهد. و از این روست که در طی داستان شاهدیم که می خواهد با این عواطف ناتمام به تعادلی برسد و آنها را تمام کند: با پدر؛ بعد از مدتها که او در خوابهایش و در اتاق پشتی حاضر می شود، عاقبت بر مزار اوست که می تواند با او حرف بزند و او را ببخشد. با مادر، از طریق پذیرایی و نگهداریاش پیوند می خورد. به طوریکه این بار لیورا مادر مادرش می شود و کارهای ناتمامش را اینجا با عوض کردن نقش و کسی که دیگر کنترل در دستش است و حالا اوست که مادرش را مثل بچهای تر و خشک می کند، تکمیل می کند. با کیان، عاقبت از حالت منفعل درمیآید و فاعل می شود و نگاه می کند و می فهمد که جای انتخاب دارد. با همایون اتمام رابطهی ناتمامش این است که برود ببیند بعد از این همه سال همایون کجاست و او کجاست. یعنی به صورت موازی حرکت میکند و میرود در آن سخنرانی و فکر می کند که میتوانست جای زنی باشد که در کنار همایون نشسته. دارد زندگیاش را در این چند سال بررسی میکند اما در درون خودش؛ می خواهد بداند که لیورا با لیورا چه ارتباطی دارد، و حضور آدمها تنها انعکاسی است از ذهنیت خود بر آنها.  
یکی از نقاط جذاب داستان؛ باز گذاشتن تخیلات خواننده است، نویسنده به خواننده اجازه می دهد که برداشت خودش را بخشی از داستان نماید. اما آنچه به نظر من در رمان محو میماند، جای خالی 17 سال زندگی لیورا و کیان است. گویا راوی مایل است خیلی چیزها را در این رابطه به تحلیل خود خواننده واگذار کند. کیان کیست؟ آیا او فقط نقش یک ویرانگر و افسونگر را دارد؟ یا واقعا روزهای خوشی هم بین آنها بوده؟ آنچه مسلم است نکته ای وجود دارد که این زن، لیورا، این همه سال برای ابقای این زندگی تلاش کرده و اجازه داده که جادوی کیان محسورش کند.
البته خصوصیاتی از کیان مشهود است؛ افسون گریاش قابل مشاهده است، در کارش موفق است، عشق و کنترلش هم برای خواننده مشخص است. توانایی و ثباتی در کیان است که میداند چه میخواهد، خصوصیتی که لیورا فاقد آن است. مسئولیت پذیری در لیورا وجود ندارد و تنها دارد مشاهده میکند. آیا همین ثبات و قدرت تصمیمگیری است که او را این طور به کیان چسبانده؟ اگر ما از توانایی مالی لیورا اطلاع داشتیم بهتر می توانستیم تصمیم بگیریم که آیا عدم توانایی مالی اوست که او را از ترک کیان باز می دارد. آیا با کیان احساس خوشبختی دارد؟ یا ترس از تنهایی است؟ آیا تابوی طلاق است؟  و شاید هم علت این است که لیورا همان پرستوی مهاجری است که محیط اطراف برای او تصمیم می گیرد
ادنا از شخصیت های دیگر داستان است که سیندرلای خانواده است. در خانواده ای که قرار است رئیس خانواده پدر و مادر باشند و حکم آنها حکم خدا باشد البته به همه ی اعضا فشار وارد می شود اما وقتی شخصی مریض می شود ضعیف ترین عضو بدنش مبتلا می شود. در سیستم خانواده هم معمولا یکی از بچه های خانواده بیشتر ضربه گیر است و نشان می دهد که سیستم مریض است. به نظر می آید که نقطه ی ضعف و درد خانواده روی ادنا افتاده؛ و مادر به علت رابطه ی ناسالمی که با پدر دارد او را انتخاب کرده که همه ی سرزنش ها را روی او بریزد. به عنوان بچه ی اول، مادر عصبانی است که در چهارده سالگی او را زاییده، و دائم دخترش را به خاطر چیزی که مسئولش نبوده سرزنش می کند. مادر دشمنی خاصی با او دارد و او را مقصر تمام  بدبختیهایش می داند. رابطه ی سالمی بین آنها نیست و ادنا باید همیشه در حال دفاع از خودش باشد . پدر تنها کسی است که با او رابطهی خوبی دارد که او هم می­گذارد و می رود. مادر بزرگ هم به جز یکی دوباری که از او دفاع میکند، نقشی در زندگی او ندارد. حتی لیورا هم که شاهد همهی بی مهریهای مادر نسبت به خواهر بزرگتر است، مجبور به سکوت است چرا که کم سن و سال و ناتوان است و از طرفی میترسد که حمایت مادر را از دست بدهد.  ادنا  در لاک خودش است و حتی با یوسف هم رابطهای ندارد. شاید ادنا تنهاترین فرد خانواده است. " حلوا" نامی است که مادر بر او گذاشته و گویی با این نام طلسمش کرده.
ادنا ظرافت خاصی دارد و شاید بیشتر از همه اوست که عشق را می شناسد و خیلی محکم تصمیم می گیرد که به دنبال عشق و زندگی اش برود ، رفتنی که بازگشتی هم ندارد. ادنا در عین افسردگی مبارز است و جلوی مادر می ایستد و انگار می گوید که من چرا باید اینقدر زور بشنوم. او کتابخوان و درس خوان است اما به جای اینکه تشویق شود کتک هم می خورد. ادنا یک قربانی است، اما شاید همین کتابها نحوه ی فرار را به او آموخته و همین کتابها طریق نجات اوست.
اما لیورا به نحو دیگری رفتار می کند. او با وجود اینکه دارد زجر می کشد و با این که هم بستگی سالم را فرانگرفته اما برای ماندن چیزی را در ته وجود خود نگه داشته. او کسی مثل مادر بزرگ و یوسف را دارد که تغذیه اش می کنند و به این شیوه نوعی از ارتباط را می شناسد و می فهمد که آدمهای خوبی هم وجود دارند.
لیورا کنجکاو است و مشاهده گر. حتی وقتی لیا چل را می برند که به خاک بسپارند کنجکاوی بر ترسش فائق می شود و می رود ببیند چه خبر است. از همان کودکی مادر را به دقت نظاره می کند و حتی گاه مراقب اوست. به عنوان سوم شخص و در سکوت می آموزد و مشاهده می کند و شاید به همین دلیل است که در بزرگسالی از همه ی این جزئیات ضبط شده استفاده می کند و قادر است به تحلیل دست بزند، و به یک صلح ،  پذیرش و شاید انتخاب برسد . ولی ادنا اینطور نیست. او محو شده و دیگر به زندگی آنها برنمی گردد. چرا لیورا متفاوت عمل می کند؟ شاید چون طبیعت اوست. شاید برگشت پدر امیدی است برای برگشت زندگی در چشم لیورا. شاید چون مشاهده گر است. شاید چون تنهاست و مادر تنها امید زندگی اوست، همانطور که در دوران بزرگسالی هم می بینیم که او را به خانه می آورد و از او مراقبت می کند و شاید تنها انگیزه ی زندگی او می شود ؛ از کیان بریده، پدر رفته، گلهای خانه ی پدری برای همیشه پژمرده شده، ادنا رفته، یوسف نیست ، در شهر غربت است و به نظر نمی رسد دوستانی داشته باشد. همه چیز را از دست داده و تنها چیزی که در این زندگی برایش باقی مانده مادر است.
و راستی لیورا چه شکلی است؟ چرا از خصوصیات ظاهری خود هیچ نمی گوید؟ اگر چه  نویسنده ظاهرا نقشی از او را روی جلد کتاب آفریده اما آیا در لابلای کتاب  قصد دارد که این را به دست خواننده بسپارد که صورت او را نقش بزند؟  شاید لیورا می خواهد به ما بگوید که به نوعی  وسواس مادر را در خود دارد که فقط به موهای مجعد خویش اشاره می کند. به نظر می آید که لیورا فاقد بینی و گوش و چشم به عنوان اعضایی بیرونی و فیزیکی است، و گویی این اعضا در او فقط " کاربردی" هستند؛ برای مشاهده، دقت به جزئیات، بوییدن و شنیدن صداهای بی شمار زندگی. هر گز تا آخر داستان او را در مقابل آینه نمی بینیم و حتی وقتی می خواهد به دیدن همایون برود فقط در اینه لباسش را مشاهده می کند و نه صورت فیزیکی اش را . آیا لیورا خود را می بیند؟
تامار زنی است که همسرش غیب شده و طبق قانون مذهب یهود چون شوهرش مفقودالاثر است حق ازدواج ندارد در حالی که مرد اجازهی ازدواجهای مجدد دارد. جالب اینکه جایی که مادر بزرگ می رود که در دفاع از تامار با ملای محل حرف بزند، ملا که زنش فوت کرده به خودش اجازه می دهد که به مادر بزرگ نگاه کند، اما تامار که زنی جوان و پر از احساس و شور جوانی است اجازه ندارد کسی را ببیند و ازدواج دوباره بکند. به راستی اگر لحظهای ما خود را جای تامار بگذاریم چه احساسی داریم؟ جالب توجه است که در داستان هم اکثرا دیدهاند که تامار رفته است، اما همگی مهر سکوت بر لب دارند، حتی از زبان مادر حرف زشتی در مورد او بیرون نمی آید و نه از زبان مادر بزرگ. بقیه هم سکوت کرده اند و خشمی به جهت او دیده نمی شود اما خشم خاموش بزرگترها، اثراتش را بصورت گوناگون در زندگی بچه ها گذاشته است.
منشاء گیجیهای لیورا، حوادث کودکی است. ادنا با رفتن پدر کاملا بیکس میشود. یوسف با همان سن کم، در غیبت پدر نان آور و مسئول خانه می شود. مادر بزرگ احساس می کند داماد نمک خورده و نمکدان شکسته چرا که خودش این مرد را بزرگ کرده. تامار در این داستان برای این خانواده نقش سمبولیکی ایفا می کند ؛ نقشی که مثل باد می آید و می رود، اما اثر باد و ویرانی می ماند، اثر عملی که انجام شده و اتفاقی که بین تامار و پدرافتاده  روی زندگی لیورا تاثیر بسزایی می گذارد. حتی در آخر داستان که لیورا می خواهد ماجراهای ناتمام زندگی اش را تمام کند می بینیم که اصلا مسئله اصلی تامار نیست و می توانست تامار دیگری در داستان باشد یا هر زن دیگری. مسئله این خانواده است و پدر که تعهدات خود را نسبت به خانواده زیر پا گذاشته. بعد از برگشت پدر، مادر ظاهرا او را می بخشد و فراموش می کند و شاید هم عرف جامعه است که به او اجازه ی انتخاب دیگری را نمی دهد. اما آیا بچه های خانواده که شاهد این هستند که تکیه گاه و خدای انها محو می شود و می رود بدون اینکه احساس مسئولیت کند هم، می توانند فراموش کنند؟ احساس ترس و تنهایی را می توانند فراموش کنند؟ عملی که حتی در ازدواج ادنا تاثیرگذار بوده و ذهن گیج  لیورا را شکل داده و شاید یوسف را از خانه فراری داده و.....می تواند فراموش شود؟
لیا چل سمبل آدمهایی است که در چارچوب استانداردهای جامعه زندگی نمی کنند. از نظر ما شاید مجنون و دیوانهاند ولی در خود دنیای منحصر به فردی دارند. . لیا با اشیا حرف میزند. اعتقاد به چیزهای عجیب غریب دارد. وقتی مادر قصه می گوید شنونده ی دقیقی است که پا بپای او تکرار می کند و اوج های دیگری می سازد. وقتی او به خاطر گلی که در عاشورا به پشتش چسبانده اند فاجعه می سازد نشان دهنده ی سادگی و معصومیت اوست و نشانه ی اینکه تا چه حد یک ذهن ساده می تواند تحت تاثیر حرفها و خرافات عکس العمل نشان دهد. به عبارتی می شود گفت که لیا چل بیش از هر کس دیگر در این داستان، علائم مرضی یک جامعه ی ناکارآمد را نشان می دهد؛ در آنجا که خودکشی می کند آدمها با بی حسی کامل به جای رابطه ها، ضابطه ها را مد نظر قرار می دهند. یعنی چه؟  یعنی چون او خودکشی کرده حاضر نیستیم تا قبرستان برویم و و به خاک بسپاریمش؟  لیاچل چون فامیلی ندارد و اسمش هم "چل" است به او ارزشی نمی دهیم. یعنی برای هرکس حتی پس از مرگ، بر اساس شغل و مقامی که داشته ارزش قائل می شویم؟ زیبایی داستان اینجاست که مادر بزرگ بدون اینکه بهره ای از این کار بگیرد مثل یک شیر زن برای لیای محروم  دست بالا می زند، می شویدش و به خاک می سپاردش. لیورا همه ی اینها را مشاهده می کند؛ که مادر بزرگ حتی به مرده ی زن بی کس و کاری مثل لیا که خودکشی کرده اهمیت می دهد که جسدش روی زمین نماند. نکته ی جالب دیگر اینکه لیاچل به این خانه سر میزند و درِ این خانه همیشه به روی او باز است. لیا چل آدم بی آزاری است و مادر بزرگ است که بیش از همه این را می داند.
مادر بزرگ در گوشهی کوچکی از خانه جا دارد و حتی بطور فیزیکی هم جای خوبی به او تعلق نگرفته، اما مظهر استقامت و عشق بدون شرط است. همان چیزی که روی لیورا شاید تاثیر نجات دهنده داشته. شاید بیشترین کسی که در این داستان به مادر بزرگ شباهت داشته باشد یوسف است در قالب جنس مرد ، سایه ای که لیورا تا انتها با خود می کشد. مادر بزرگ هم حتی با این قلب بزرگ در این خانه تنهایی و بی کسی را احساس می کند اما در وجودش هست که به دیگران اهمیت بدهد و به آنها کمک کند.
داستان زیبا تمام می شود.  در نهایت لیورا خود را بطور سمبلیک در قبرستان پیدا می کند تا تفاله ها و آشغالهای درونش را در همان جا چال کند. همان جا همه چیز را دفن می کند و آزادی خود را به دست می اورد. قبرستان جای مطلوبی نیست اما جالب اینجاست که برای لیورا مکانی است که در آن یاد می گیرد؛ چه در اینجا که پدر دفن شده و چه در دوران کودکی اش که  در خاکسپاری لیا، نمونه ی یک زن راستین را در مادر بزرگ شاهد بود.
آخرِ کتاب و اتفاقاتی که می افتد می شود تولد دوباره ای برای لیورائی که حالا پا به سن گذاشته است. شاید باید لیورای دومی شروع شود که برایمان باز کند چه اتفاقاتی خواهد افتاد . ولی مهم این است که برای خواننده این برداشت را می آورد که می شود به واقعیات زندگی برگشت کرد، حتی اگر در یک خانواده ی از هم گسیخته به دنیا امده باشی.
یکی از زیبایی های داستان این است که  رابطه ی لیورا و کیان  را به پایان نمی رساند و به خواننده این اجازه و فرصت را می دهد که خودش ببیند چه می خواهد و چه فکر می کند؛ یعنی آزادی و اختیار. 
اکتبر 2016
لیورا پوراتی. روانشناس  





۱ نظر:

Azarin Sadegh گفت...

نمیتوانم بفهمم چرا از نظر این روانشناس کیان،مظهر "هنر" شده. البته در اینجا هنر معنایی بسیار منفی دارد. بر خلاف ایشان، من فکر میکنم کیان عشق واقعی لیوراست چون اورا به هیجان میاورد و به زندگی بیرنگ او که در گذشته جا،گذاشته شده، روح و شادی میبخشد. همایون بیش از حد شبیه خود لیوراست. برای همین به محض اینکه از دیده میرود، فراموش هم میشود و کیان همه دنیای ذهنی لیورا را به خود اختصاص میدهد.