This site is dedicated to the creations of Independent Iranian Artists

چهارشنبه، اسفند ۲۳، ۱۳۹۶

تیرَک هایِ کُنج / بخش اول / اثر هانری میشو / ترجمه محمود مسعودی

ميشو با بورخِس، در رديفِ پايين
در زيرِ عکس به زبانِ فرانسه آمده است:
ميشو فيلم‌برداري‌شده در 12 ژانويه‌يِ 1983 آنگاه که برايِ حضور در کنفرانسِ خورخه لوييس بورخِس به تالاري در کُلِژ دو فرانس [از مهم‌ترين بنيادهايِ آموزشي و پژوهشيِ فرانسه، واقع در کارتيه لاتنِ پاريس. م.م.] وارد مي‌شد.
يک دقيقه تصويرهايِ استثنايي، گرفته‌شده به وسيله‌يِ اَلَن ژُبِر وَ فرانسوآ لوکْسُرو.
برگرفته از
 Magazine Littéraire،
«مجلّه‌يِ ادبي»، شماره‌يِ 220، ژوئنِ 1985، ص. 14.

هانري ميشو

تيرَک‌هايِ کُنج

(1981)

نشرِ سي‌و‌دو حرف 


ترجمه‌‌يِ
محمود مسعودي
[به سفارشِ همسرَم مهناز شاهين]

نشرِ الکترونيکي، 6 مارسِ 2018

©
همه‌يِ حقوقِ اين ترجمه برايِ مهناز شاهين محفوظ است.



رويِ جلدِ يکي از آخرين چاپ‌هايِ تيرک‌هايِ کُنج، گاليمار


ميشو با بورخِس، در رديفِ پايين
در زيرِ عکس به زبانِ فرانسه آمده است:
ميشو فيلم‌برداري‌شده در 12 ژانويه‌يِ 1983 آنگاه که برايِ حضور در کنفرانسِ خورخه لوييس بورخِس به تالاري در کُلِژ دو فرانس [از مهم‌ترين بنيادهايِ آموزشي و پژوهشيِ فرانسه، واقع در کارتيه لاتنِ پاريس. م.م.] وارد مي‌شد. يک دقيقه تصويرهايِ استثنايي، گرفته‌ شده به وسيله‌يِ اَلَن ژُبِر وَ فرانسوآ لوکْسُرو.
برگرفته از Magazine Littéraire، «مجلّه‌يِ ادبي»، شماره‌يِ 220، ژوئنِ 1985، ص. 14.




نوشته شدنِ تيرک‌هايِ کُنج، Poteaux d’angle، اين کتابِ نازک، به دو معنايِ کم‌برگ و نغز، از ميشويِ سال‌خورده، ده سالي به درازا کشيد تا به شکلِ کنوني درآيد که دربرگيرنده‌يِ چهار بخشِ کوتاه است با يک شعرِ پاياني، و انتشاراتِ گاليمار آن را از 1981 به اين سو در تقريباً 40 برگ منتشر مي‌کند. پيش‌تر، کم‌برگ‌تر، انتشاراتِ هِرن در 1971 وَ فاتا مورگانا در 1978، همواره با عنوانِ تيرک‌هايِ کُنج، آن را منتشر کرده بوده اند.

تيرک‌هايِ کُنج پاره‌هايي گزين‌گويه‌وار و تأمّلاتي فلسفي‌ست که ميشو با ضميرِ دوم شخصِ مفرد، و فعل‌هايِ اغلب امري، در واقع گويي خطاب به خود نوشته است، امّا در عمل، و به‌طبع، خواننده است که مخاطبِ او و «عبارت‌هايِ حکيمانه»يِ او قرار مي‌گيرد.

در بخشِ چکيده‌يِ انگليسيِ مجموعه‌يِ جُستارهايِ کتابِ فرانسويِ هانري ميشو، تَن‌ وَ دانش، گِردآوَرده‌ و نوشته‌يِ پي‌يِر گروآ وَ ژان‌ـ‌ميشل مُلپوآ، نشرِ دانش‌سرايِ عاليِ ادبيّات و علومِ انسانيِ ليون، 1998، ص. 366 (کتابي که از منبع‌هايِ من نيز بوده است و شناس‌نامه‌يِ فرانسويِ آن را در پايانِ ترجمه‌يِ خودم از فضايِ اندرون آورده ام)، عنوانِ اين کتابِ ميشو به انگليسي ترجمه شده است Corner posts، و ترجمه‌يِ من، يعني تيرک‌هايِ کُنج، با اين ترجمه‌يِ انگليسي هم‌خوانيِ تام دارد.

اين طرحِ يک «تيرک‌ِ کُنج»، poteau d’angle، يا corner post است


و اين عکس، نمونه اي از آن برايِ محصور کردنِ يک محوّطه:



Poteaux d'angle را لين هوگارد با عنوانِ Tent Posts، يعني «تيرک‌هايِ خيمه/چادر»، به انگليسي ترجمه کرده است، و من درست به سببِ ترجمه‌يِ دور از ذهنِ او خيلي دير و به‌تازگي، و با جست‌وجويِ بسيار و پس از مدّت‌ها، توانستم شناس‌نامه‌يِ کتاب را رويِ اينترنت پيدا کنم و يک نسخه‌يِ دستِ دومِ آن را سفارش بدهم، و يک ماه هم منتظر بمانم تا از آمريکا برسد. شناس‌نامه‌يِ کتاب اين است:

Henri Michaux, Tent Posts, translated by Lynn Hoggard, Green Integer Press, 1997.

جالب است بدانيم که ميشو عنوانِ کتابِ خود را بر يکي از دفترچه‌‌هايِ نمي‌دانم دست‌نويس يا تايپيِ خود به اين گونه نيز نوشته است:
Poteaux d’<3
که ترجمه‌يِ آن مي‌شود:
تيرک‌هايِ 3>

آيا معني‌ِ آن «تيرک‌ها»يي‌ست با زاويه‌يِ باز، شايد زاويه‌يِ ديد، يا دو مسير، رو به «بيرون» و حتّي «درون»ي به توانِ 3 يا 3 بُعدي‌؟ چندان دانسته نيست که ميشو دقيقاً چه مي‌خواسته است برسانَد با اين عنوانِ به‌ظاهر رياضي‌طوري که رِيمُن بِلور، Raymond Bellour (ـ1939) نويسنده و منتقدِ سينما، ميشوشناس بزرگ، گردآورنده و مفسّر و مسؤلِ مجموعه‌يِ آثارِ سه جلديِ ميشو در انتشاراتِ گاليمار، آن را در يادداشت‌هايِ خود [م.آ. ج. 3، ص. 1722] «نگارشِ ناهنجار» [graphie sauvage] توصيف مي‌کند.
آيا اين «تيرک‌هايِ کُنج» با «زاويه»هايِ بازوها يادآورِ انسان، تنه و دست‌ها و پاهايِ او، به‌ويژه مثلاً در نقّاشيِ کودکان اند؟ آيا مي‌توان چنين برداشت کرد که هر تيرک، استعاره‌اي از انسان، «سوبژکتيويته»يِ گشوده رو به فضايِ بيرون و فضايِ اندرون است که هر تکّه و هر گزين‌گويه‌يِ کتاب بيانِ کلاميِ آن است؟

در هر حال مقصودِ ميشو به‌روشني زاويه‌اي رو به فضايِ باز است تا بسته، حتّي اگر به «فضايِ اندرون» نظر داشته باشد، چون فضايِ اندرونِ نيز به توصيفِ ميشو بي‌کرانه است، و اين را از همان «نگارشِ ناهنجار»ِ او نيز به‌خوبي مي‌توان دريافت. در نخستين تعريفِ «کُنج» نيز، در فرهنگِ سخن، آمده است «جايي تنگ که به فضايي باز متّصل است». خودِ «تيرک‌ِ کُنج»، بدونِ در نظر آوردنِ حصار و سيم‌ و غيره، چنان‌که در عکسِ بالا ديده مي‌شود، زاويه‌اي باز مي‌سازد، و به کمکِ بازوهايِ خود محکم‌ترينِ تيرک‌هاست و در نگه‌داريِ تيرک‌هايِ ساده‌يِ دورِ محوطّه (جهان؟) نقش دارند. پس آيا مي‌توان چنين دريافت که هر يک از گزين‌‌گويه‌‌هايِ ميشو نيز همچو «تيرک»هايِ استواري اند که خواندنِ آنها به استواري و گشايشِ بينشِ خواننده، ابتدا خودِ او همچو خواننده و سپس مايِ خواننده‌يِ او، مي‌انجامد؟ اگر نه «خواندن»ِ تنها، «تأمّل»ِ حوصله‌مندانه بر هر يک از آنها بي‌گمان چنين باري خواهد داد.

تفسيرهايِ گوناگوني از خودِ عنوانِ «تيرک‌هايِ کُنج» به دست داده اند، امّا به‌نقد، اين بخشِ نخستِ کتاب است که در اينجا خوانده مي‌شود، و همچو هميشه اميدَم به اين است که با بضاعتِ اندکَ‌م خلاصه چنداني از پسِ ترجمه‌يِ اين متن‌هايِ ميشو برآمده باشم که خواننده‌يِ فارسي‌زبان را به تأمّل و انديشه بر هر يک از پاره‌ها فرا بخوانَد، و گرچه خواننده سرانجام بايد از آنها بگذرد که به افق‌هايِ ادبيِ ديگر نيز رو کند، هرگز گذرا از آنها نگذرد، با اين سفارشِ انجامين، برايِ اطمينانِ خاطرِ خودم، که تيرک‌هايِ کُنج «درس‌هايِ اخلاقي» نيست، نگاه‌هايِ متفاوتِ شاعرِ درون‌گرايِ بس بزرگي‌ست از زاويه‌هايِ متفاوت بر تجربه‌‌ و شناختِ نسبيِ انسان از هستي‌.

م.م.







تيرَک‌هايِ کُنج



براي‌ِ مبارزه‌‎اي بدونِ تن است که بايد خود را آماده کُني، چنان‌که بتواني رويارويي کني در هر حال، مبارزه‌‌‌‌اي انتزاعي، که به خلافِ آنهايِ ديگر، با رؤياپردازي آموخته مي‌شود.


مگر با خويشتن‌داري نياموز.
همه‌يِ يک عمر بس نيست برايِ آموزه‌زدايي، آن‌چه ساده‌لوح، فرمان‌بُردار، گذاشتي در سرَت جا بگيرد ــــ معصوم! ــــ بي‌آن‌که به پيامدها بينديشي.


نسبت به نقص‌هايِ خود، شتاب نکن. نرو که سبک‌سرانه رفعِ‌شان کني.
چه خواهي گذاشت به جايِ آنها؟


حافظه‌يِ بدَت را نگه‌دار. علّتِ وجوديِ خود را دارد، بي‌گمان.


ضعفِ خود را دست‌نخورده نگه‌دار. در پيِ به دست آوردنِ توان‌ها نباش، به‌ويژه آنهايي که برايِ تو نيستند، که برايِ تو پيش‌بيني نشده اند، که طبيعت تو را از آنها در امان نگه‌داشت، تا تو را برايِ چيزي ديگر آماده کند.


به ماه نرفته ايم با ستودن‌َ‌ش. وگرنه، درجا هزاران سال پيش در آنجا بوديم.


گُرگي که بَره را درک مي‌‌کُنَد، ازدست‌رفته است، مي‌ميرد از گشنگي، چيزي از بره حالي‌ش نخواهد شد، بر سرِ گُرگ در اشتباه خواهد بود... و کمابيش همه‌چيز برايِ او باز مي‌مانَد که بشناسد در موردِ هستي.


s. برايِ تو يک ابله است. هشدار.


بلاهت. «بلاهتِ مرجع». زياده خشنودکننده. به‌ويژه به خاطرِ بلاهتِ تو است که بلاهتِ ديگري برايِ تو اين‌همه تام است.
با اين‌همه سطحي. بلاهتي که مگر جوهرِ تو را ندارد.


مي‌گذاري کسي شنا کند در تو، جا خوش کند در تو، مَلات بسازد در تو، و تو مي‌خواهي هنوز خودت باشي!


نه، نه، به دست آوَردن نه. سفر کردن برايِ تهي‌دست کردنَ‌ت. اين است آن‌چه نيازمندِ آن اي.


بينديش به پيشنيان. کِدِر کردند هر آن‌چه را که درک کردند.


هر انديشه‌اي، از پسِ اندک‌زماني، مي‌ايستانَد. بينديش برايِ دررفتن؛ نخست از انديشه‌ـ‌بن‌بست‌هايِ آنها، سپس از انديشه‌ـ‌بن‌بست‌هايِ خودت.


بوديابي‌. نه زياد. فقط همان که بس باشد تا آسوده‌َ‌ت بگذارند با بوديابي‌ها، جوري که بتواني، رؤياپردازان، تنها برايِ خودَت، درون شَوي به‌زودي در بي‌بود، بودناپذير، بي‌اعتنايي به بوديابي.


برو تا به تهِ اشتباه‌هات، دستِ کم چند تايي، جوري که بتواني گونه‌شان را به‌خوبي مشاهده کني. چه نه، ايستان در نيمه‌يِ راه، همواره کورکورانه مي‌روي در سراسرِ زندگي‌َ‌ت همان گونه اشتباه‌ها را از سر مي‌گيري، چيزي که برخي‌ها «سرنوشت»ِ تو خواهندَش ‌ناميد. دشمن را، که ساختارِ توست، وا بِدار که رو کند خود را. سرنوشت‌َت را اگر نتوانسته اي از راه به‌در کُني، مگر خانه‌اي در اجاره نبوده اي.


اويي که منفور نبوده است، همواره چيزي کم خواهد داشت، عليليِ رايج در ميانِ روحاني‌ها و کشيش‌ها و انسان‌هايِ ازين دست، که اغلب هرکَس را به يادِ گوساله‌ها مي‌اندازند. پادتَن‌ها کم اند.


در نبودِ خورشيد، بلد باش پخته شوي در يخ.


راهي اگر در پيش مي‌گيري، هشدار که مشکل تواني به گُستره بازآيي.



يک بچّه‌تمساح‌، از تخم که درمي‌آيد، گاز مي‌گيرد. يک بچّه‌ببر، تشنه‌يِ شير، حريصِ تني گرم و يار، مي‌خواهد پيش از هر چيز دوست بدار، دوست‌داشته شود. پستان‌هايِ دوشيدني، نخستين معصوميّتِ پستان‌داران. ديرتر، دگرگونيِ سخت. اکنون، همه نرمي. واي بر بچّه‌ببر اگرکه بويِ گوساله دهد. خوشبختانه بويِ ببرَک مي‌دهد. پس با اعتماد مي‌تواند خود را زيرِ پنجه‌هايِ وحشت‌ناک بمالد، گاز بگيرد، مزاحم شود، عذاب دهد. خطري متوجّه‌َ‌ش نيست.
بازي بس است ديگر. مادرـ‌ببر پس‌َ‌ش مي‌زند. مي‌رود اکنون که بنوشد.
تنها به ديدنِ او که نزديک مي‌شود به آب، حق مي‌دهند بهِ‌ش، در همه چيز، و هيچ حقّي به گاو، به آهو، به گوزن، به علف‌خوارها.  موقّرانه، پارسايانه، آماده‌يِ هر چيزي، نزديک مي‌شود به لاوَک. آتشِ عطش‌َ‌ش آب را مقدّس مي‌کند. يک گاو، حتّي به حالِ مرگ از تشنگي، نمي‌تواند با عظمت، با احترام، آب بنوشد. يک گونه طرزي از او دريغ شده است. هرگز به سويِ آب نمي‌رود مگر همچو يک گاو.
ماده‌ببر، او امّا، او آن‌چه مي‌کند، و هرچه کند، شکوه‌مند است. بيش از ملکه، شاه، شاهي که کاري سترگ به دست گرفته است، شاهي که هم‌زمان «نابه‌کار» هم باشد.
با اين‌همه در قفس، همه فاقه است و آبِ تويِ لاوَک از شيرِ آبي زشت و زنگ‌زده مي‌آيد بيرون. امّا ببر برتر از کمبود است.
کمبود برايِ توست، کمبود و پَرخاش‌گري، اين گستاخيِ ظاهريِ ترحّم‌انگيز.


در سرزميني بي‌آب، چه توان کرد با تشنگي؟
غرورآوَري.
اگرکه مردم عُرضه‌يِ آن دارند.


هميشه يک اتّفاق‌هايي خواهند ماسيد که ذهني حتّي شورشي، برايِ آراماندنِ خود، مي‌تواند در موردِ آنها دست به رديف‌کاري‌هايي سرّي و عاقلانه بزند، کوچک و اطمينان‌بخش.
پس بجو، بجو و بکوش که دستِ کم چندتايي از اين رديف‌کاري‌ها را بيابي که، نهان، به‌ناحق آرامَ‌ت مي‌کنند.


هرچه برايَ‌ت پيش بيايد، هرگز خودت را وِل نده ــــ خطايي‌ست عظيم ــــ که بپنداري استاد اي، حتّي استادِ کج‌انديش. بسا چيزها مانده است که انجام دهي، بس بسيار، تقريباً همه‌چيز. مرگ همواره ميوه‌يِ خام خواهد چيد.


يخ‌سُر در تَهِ يک چاه.


... احمق‌هايي که زيادي زود زيرک بودند. تو، نشتاب به سويِ سازگاري.


هميشه از ناسازگاري ذخيره نگه‌دار.


رخنه نکرده‌ اي به انسان‌ها هرگز. مشاهده‌شان هم نکرده‌ اي به‌درستي، و نه دوستِ‌شان داشته‌اي نه منفورِشان عُمقاً. ورق زده‌اي آنها را. بپذير پس، همان‌گونه ورق‌خورده‌يِ آنها، که تو نيز مگر ورق‌ها نباشي، ورق‌هايي چند.


دانشي نوين را مانعي نوين بايد. به‌هوش باش که گه‌گاه برايِ خود مانع‌هايي بسازي، مانع‌هايي که بايد برايِ‌شان پَرِشي نوين بيابي... و هوشي نوين.


برايِ هر دورانِ آينده، رويِ بلاهتي يدکي حساب کن. کم است که کم‌بودي باشد و در دورانِ نوين نباشد بلاهتي که ويژه‌يِ آن شود. خطرَش نيست که زمانِ زيادي به اشتباه باشي.


ياد دار.
اويي که به دست آرَد، هر بار که به دست آرَد، از دست بدهد.


هشدار! به انجام رساندنِ کارکردِ ردّ در طبقه‌يِ دل‌خواه، وگرنه؛ واي وگرنه...


شمالگان از راهِ سر. فقط از راهِ سر.


از بُرون‌تَراويِ خلسه در احضارِ ارواح آن‌چه بايد نگه دار تا هم‌روزگارِ «آنها» جلوه کني.


فرزانه خشمِ خويش چنان بگردانَد که هيچ‌کَس آن را‌ باز نشناسد. امّا او، که فرزانه است، آن را باز شناسد... گاهي.


ببينم، فشارَت زياده بالا نيست تا فروتن شَوي، يا بلکه زياده نافروتن اي تاکه هرگز فشارَت پايين بيايد.


زندگي، چنين شتابان که تو مصرف‌َ‌ش مي‌کني، روان مي‌شود، مي‌رود، دراز تنها برايِ اويي که بلد است ول بگردد، تنبلي کند. انسانِ کار و عمل پيش از مرگَ‌ش مشاهده مي‌کند ـــ زياده دير ـــ درازنايِ طبيعيِ زندگي را، همان زندگي‌اي که برايِ او نيز ميسّر بوده است که بشناسد، اگرکه تنها بلد بود بپرهيزد از مداخله‌‌‌هايِ پياپي.


تيغه‌يِ گاوآهن سازِش را ساخته نشده است.


انساني که بلد است گردن بر بندِ کشيده آرام بگيرد، نمي‌داند چه کند با آموزه‌‌هايِ فيلسوفي که به تختِ‌خواب نياز دارد.


آن‌چه هدر کرد‌ه‌اي، که گذاشته‌اي هدر شود، که آزارَت مي‌دهد و نگرانَ‌ت مي‌کند، اين شکستِ تو، با اين‌همه همين است که با نرفتن به خواب، نيرو‌ست، نيرو به‌ويژه. چه مي‌کني با آن.


نگذار هيچ‌کَسي بُزهايِ طليعه‌يِ تو را برگزيند. اين کارِ خودِ توست. اگر هماني در آمد که بُزِ طليعه‌يِ کَسي ديگر، يا ده‌ها کَسِ ديگر و حتّي بيشتر، بُز عوض کن. آن‌يک نمي‌تواند از آنِ تو باشد.


آيا چه ويران کرد آنگاه که سرانجام هرچه دلَ‌ت مي‌خواست که ويران کُني ويران کرده اي؟ سدِّ دانشِ خودت را.


رنج اگر نيرويِ مهمّي آزاد مي‌کرد، مستقيماً بهره‌بُردني، کدام کارشناسي ترديد مي‌کرد که دستور دهد آن را گِرد آوَرند و تأسيساتي برايِ اين کار بسازند؟
با واژه‌هايِ «پيش‌رفت، ارتقاع، نيازِ همگاني» دَهنِ بدبخت‌ها را لابد مي‌بندد، و لابد موافقتِ همه‌يِ آنهايي را به دست مي‌‌آوَرَد که از هر راهي مي‌خواهند رهبري کنند. مي‌تواني به اين يقين کني.


عِلموَر هميشه به احساس‌هايِ خود آنگاهي مطمئن‌تر خواهد بود که از سنخِ عموماً مشترک با کِرم‌هايِ خاکي و راسوها و موش‌هايِ صحرايي‌اند.
تو منتظرِ چنين اجازه‌هايي نباش.
رويِ هماني حساب کن که احساس مي‌کني، آخر چه‌بسا تنها تو اي که احساس‌َ‌ش مي‌کني.
گسترش‌‌ها به‌نسبت زود روي خواهند داد و کاهش‌‌‌ها نيز.


در جامعه‌‌‌اي با تمدّنِ بزرگ، برايِ خشونت و نفرت و برتري‌جويي، اگرکه مي‌خواهند دوام بياورند، اساسي‌ست که خود را با بازيابيِ خاصيّت‌هايِ هم‌رنگِ شدن با محيط استتار کنند.
استتار به متضادِ آنها از همه رايج‌تر خواهد بود. در واقع از اين راه است، با وانمود کردنِ حرف زدن به نامِ ديگران، که کينه‌جو خواهد توانست بهتر دل‌سرد و مغلوب و فلج کند. ازين جانب است که تو بايد انتظارِ ديدارِ او را داشته باشي.


در اتاقِ ذهن‌َ‌ت، به اين گمان که برايِ خود خادماني مي‌سازي، احتمالاً خودْ تو اي که بيش از بيش از خود خادم مي‌ساز‌ي. خادمِ کي؟ خادمِ چي؟
خوب، بجو. بجو.


بشقاب‌پرنده‌ها اگر باشند، خواهند گرفت از چند نفري، که هنوز پرشورانه به آن باور دارند، اين يقينِ بيش از بيش ضعيف را که علم، اشتباهِ اسف‌ناکِ جهت‌يابيِ ويژه‌يِ برخي‌ها بر رويِ اين کُره، مي‌توانست روي ندهد.


انديشه پيش از کار بودن مسير است.
شرمنده نباش که ناگزير به گذشتن از جاهايِ اسف‌بار و پَست شوي که به‌ظاهر برايِ تو ساخته نشده‌اند. اويي که برايِ حفظِ «بزرگ‌منشي»ِ خود از آنها پرهيز مي‌کند، دانش‌ِ او همواره حالتِ بازماندن در نيمه‌راه را دارد.


به دست آوَران، بي‌بُروبَرگرد چيزي افزو‌ن‌تر خواهي داشت. اين افزونه، همين است آن‌چه تو ظن نمي‌بَري به آن و هيچ يا تقريباً هيچ نمي‌داني از آن و نخواهي دانست تا دير زماني، تا پيش از آن‌که احتمالاً دوره به‌تمامي گذشته باشد و وراُفتاده باشد. دير خواهد بود آنگاه. بله، بسيار دير.


مي‌تواني آسوده باشي. از زُلالي در تو هست. به يک عمرِ تنها نتوانسته اي همه را آلوده کني.


آن مارِ چمن که مي‌پيچد به دورِ موش، برايِ بازي نيست. بلکه از پسِ هضم، که در پِيِ آن خواهد آمد، برايِ پاسخ به خواستِ تَن‌ِ اوست به چربي‌ها، پروتيد‌ها، املاحِ معدنيِ جذب‌شدني، و جز آن. بي‌شک، بي‌شک. امّا به‌يقين پاسخي که به خود مي‌دهد آن مارِ چمن، زيباتر است، متأثّرکننده‌تر، باوَقارتر، هيجان‌انگيزتر، تشريفاتي‌تر، مقدّس‌تر شايد، و مطمئناً «مارِ چمن»تر.


سنگ از تنفّسْ نصيب نبرده است. مي‌گذرد از آن. با جاذبه است به‌ويژه که سنگ روبه‌روست.
تو امّا بيشتر با «ديگران» است که روبه‌رو اي، با ديگرانِ بسيار. در نتيجه همراهانِ اقامتَ‌ت را با تشخيص در نظر آوَر، با صخره‌ها يک جور رفتار کن و با بيشه و گياه‌ها و کِرم‌ها و ميکروب‌ها جوري ديگر، و با حيوان‌ها و انسان‌ها هم جوري ديگر، بي‌ يکي گرفتنِ خود هرگز نه با اينها و نه با آنها، به‌ويژه نه با اين موجوداتي که به نظر مي‌آيد گفتار به آنها داده شده است تا موفّق شوند خود را قاطيِ شمارِ بسياري کنند که به خيالِ فهميدن و فهميده شدن در ميانِ آنها ـــ گرچه به‌زحمت فهميده‌شده و به‌شدّت غيرِ قابلِ فهم ـــ خود را راحت و محظوظ و منبسط احساس مي‌کنند.


با يک حسّاسيّتِ آبِ ‌انباري، نياميز با يک حسّاسيّتِ نوازشي


تو واگيردار اي برايِ خودت، يادَت باشد.
نگذار «تو» غلبه کند بر تو.


يک چيزِ ضروري : جا داشتن. بدونِ جا، نه خيرخواهي هست، نه مدارا، نه... و نه...
جا که کم باشد، تنها يک احساس هست، سخت شناخته، و جوش آوردن، که سرانجامِ ناکافيِ آن است.
با فضايِ بيشتر، مي‌تواني احساس‌هايِ بيشتري داشته باشي، گوناگون‌تر. در اين صورت چرا پس خودت را محروم کني؟


آماده شده اي؟ چه مي‌کني ضدِّ تکثير؟


اگر عصبانيّتِ همگاني در شهرها تيله‌هايي پخش مي‌کرد در خيابان‌ها، تيله‌هايي که روان باشند در خيابان‌ها، انبار شَوان رويِ هم در تنگ‌ترين کوچه‌ها، سرازير شَوان در بناهايِ بلند رويِ پلّه‌هايِ راه‌پلّه‌ها با صدايِ يک‌نواخت و چکّشي، آيا سنجيده‌تر و واقعي‌تر و متناسب‌تر نخواهد بود؟ بي‌شک مشکلاتي لابد به دنبال خواهند آمد. مگر نه اين‌ است که خودِ مشغوليّتِ مغزهايِ انسان‌ها حل کردنِ مشکلات است؟


در پشت که رو مي‌نمايد، در قلبِ يک تسلّطِ بدونِ سلطه، در درازنايِ ساعت‌ها، در حاشيه‌يِ بي‌نهايت گسترده‌يِ فضا و زمان، بيرون‌‌فريب، درون‌فريب، ساده‌فريب، بگو، چه مي‌کني؟
چه اي تو، شبِ تاريکِ در اندرونِ يک سنگ؟









Éditions Siodo harf

Henri Michaux
Poteaux d’angle

Gallimard, 1981

Traduit en persan par

Mahmood Massoodi

Mars 2018



© Tous droits réservés


۶ نظر:

بیژن بیجاری گفت...

سلام محمودِ دلبند
آموزگارِ دوست داشتنی ام

ماههاست دلم می خواسته عرضِ سلام و ارادتی کرده باشم و نشده ــ هرچند همواره به یاد مهربانیها و بزرگواریهایت بوده و هستم

امّا امروز صبح وقتی روی تازه کردم با خواندنِ ترجمه‌ی تو ــ " تیرک های کُنجِ" میشو در تارنمای "پرتو" ی وزین و نازنین، نتوانستم مقاومت کنم که این سطور بنویسم برای اَدای دین نسبت به تو که اینطور زحمت کشیده ای، به مهناز خانمِ عزیز که بانیِ خیّر بوده در این ترجمه ها و نیز، پرتو جان نوری علا که این متن نیز، در اختیار من و ما قرار داده

راستش، درُست ست که شاید بسیاری از نکاتِ نهفته در این متن ، دُرست درک نکرده باشم؛ امّا همین قدر ــ دستِ کم دستگیرم شده باز هم "عرقی" که این ترجمه، همچون دیگر ترجمه های تو، در آوده از تن و روانِ مترجم. مثلن کیف کردم از شرحی که درباره ی عنوانِ متن نوشته ای.
و مصراع/ سطرهایی که از خواندنشان سیر نمی شدم ــ بخصوص شاید چون درکشان برای من ساده تر بود. نظیرِ

ــ " در نبودِ خورشید، بلد باش پخته شوی در یخ

ــ " در سرزمینی بی آب ، چه توان کرد با تشنگی

ــ " از برون ترازویِ خلسه در احضار ارواح آن چه باید نگه دارتا همروزگار " آن ها" جلوه کنی

ــ " نگذار " تو" غلبه کند بر تو
ووو

زنده باد محمود جانِ ما و دست و دلش همواره گرم که، هنوز هم، " نگذاشته " تو"یش بر او غلبه کند

لطفن به مهناز خانم بسیار عزیز و گرامی سلام برسان
با عشق: بیژن
دهم مارچ 2018

Mahmood Massoodi گفت...

دوستِ نازنين و پُرمِهرَم بيژن جان را قربان،
سلام و سپاسِ مهناز و من را بپذير دوستِ ما.
اگر بداني چقدر از ديدن و طبعاً خواندنِ ايميلِ تو خوشحال شدم.
[و حالا با عمومي کردنِ آن به‌راستي شرمندهَ‌م کرده اي، اِي رفيقِ شفيق.]
من هم بارها خواسته بودم چند سطري براي تو بنويسم و سلام بگويم، امّا بدبختانه هر وقت به دليلي به تأخير افتاد.
خيلي از محبّت‌ها و تشويق‌هاي تو سپاس گزار ام.
راستش اگر همين تشويق‌ها نبود، گمان نمي کنم که مي‌توانستم تا به اينجاي راهِ پُر پيچ و خَمِ اين ترجمه‌ها، حالا خوب يا بد، بيايم.
... [اجازه بده با اين سه نقطه دو سه سطری از آن‌چه در پاسخِ همين نامه‌يِ پُرتشويقِ تو برايَ‌ت نوشتم، بينِ خودمان خصوصي بمانَد.]
خوشحال ام که کارِ ناقابلِ من توجّهِ تو را جلب کرد و اين‌گونه مهربانانه اين حقيرِ فقيرِ کم‌بضاعت را تشويق مي‌کني.
براي تو تن‌درستي و پيروزي آرزو مي کنم.
با بهار و بهارانِ دل‌پذيرِ بسيار براي تو و همه‌ي خانواده‌ي تو.
تي جانا قوربان،
محمود
11 مارسِ 2018
[فرصتي‌ست برايِ من که اينجا هم باز از خانمِ پرتو نوري‌علا سپاس‌گزاري کنم، و هم‌چنين از چند خواننده‌يِ بزرگوارِ خودم که در «پرتو،» جمله‌هايِ پُرمِهر و پُرتشويق برايِ من نوشتند، ولي من، از شرم‌ناکي، نتوانستم پاسخي درخوردِ مِهرِ آنها برايِ‌شان بنويسم.]

Partow Nooriala گفت...

از هردوی شما عزیزان؛ بیژن و محمود که نویسندگان خوش قلم من هستید سپاسگزارم. زنده باد مهناز نازنین که باعث و بانی این ترجمه های عالی شده است.

مهناز شاهین گفت...

خانمِ نوری علایِ بیسار عزیزم،
سلام.
خیلی سپاس گزار ام. کارِ اصلی را محمود کرده است با وجودِ زحمت هایی که من به او می داده ام. در واقع من فقط واسطه ی خیلی کوچکی بودم.
با سپاس از مِهرِتان، شما را می بوسم.
شاگردِ شما مهناز

محمود گفت...

سلام به خانمِ نوری علایِ بسیار عزیزِمان،
من هم سلام می گویم و «جرم»ِ غلطِ تایپیِ «بیسار» را به گردن می گیرم که باید «بسیار» خوانده شود و حتّی «بس بسیار» فهمیده شود.
در ضمن مهناز گفته بود به دوستِ بزرگوارِمان بیژنِ نازنین سلام برسانم، امّا من جا انداختم چون مشغول پخت و پز هم هستم و ممکن بود غذا بسوزد! جای شما خالی!
خلاصه سپاس از مِهرِ همه تان،
محمود

Partow Nooriala گفت...

دوستان نازنینم مهناز عزیز و محمود جان
از محبت های همیشگی تان سپاسگزارم.