This site is dedicated to the creations of Independent Iranian Artists

چهارشنبه، تیر ۲۷، ۱۳۹۷

تيرَک‌هايِ کُنج / بخش دوم / اثر هانری میشو / ترجمه محمود مسعودی

فضايي که «آنها»... مرد يا زن،‌ هرگز به آن نروند و چه‌بسا نتوانند، فضايِ هر از گاهي بازيافته و همواره برايِ زيستن در آن به‌تنهايي، اين است فضايِ تو که هرگز نبايد  برايِ هميشه دادوستدَ‌ش کني با فضايي کلامي، تصويري، موسيقايي، اجتماعي. اوست «از آنِ تو»يِ تو و کران‌مند به تو، با اين‌همه کمابيش بي‌کران، فضايِ نگه‌داشتنيِ تو.


هانري ميشو



تيرَک‌هايِ کُنج


(1981)


بخشِ دوم


نشرِ سي‌و‌دو حرف


ترجمه‌‌يِ

محمود مسعودي

[به سفارشِ همسرَم مهناز شاهين]

نشرِ الکترونيکي، ژوئيّه‌يِ 2018


©

همه‌يِ حقوقِ اين ترجمه برايِ مهناز شاهين محفوظ است.

















قاره‌يِ سيري‌ناپذيري‌ست جايي که تو در آن اي‌‌. دستِ کم ازين بي‌بهره‌َ‌ت‌ نخواهند کرد، حتّي بي‌چيز.


بدگُمان باشان به چندگانه، از ياد نَبَر که بدگُمان باشي به متضادِ آن، به متضادِ زياده آسانِ آن: يگانه. هميشه ارضاست، يگانه. به خاطرِ اين خوشنوديِ به هر بها، اشتباه‌هايِ بي حدود پديد آمدند در همه‌يِ سرزمين‌ها، و پذيرفته شدند... تاکه سپس همه آسوده‌خيال باشند گااهي در درازنايِ سده‌ها به‌رغمِ پوچي و نابسندگيِ آشکار.



انسان، رابطه‌هايِ با مَرد، با زن، از سرِ آساني‌ست که به سويِ اين‌يک و آن‌يک مي‌روي. حتّي همچو رقيب‌. با اين‌همه از ياد نبر که به سويِ جهان است، به سويِ همه‌يِ جهان، که زاده شدي، که بايد زاده شوي، به سويِ فراخيِ آن.

به سويِ بي‌کران، خويشاونديِ بس‌بزرگ و سخت و بي‌اعتنايِ تو.



اگر انساني فراخوانده‌يِ شکست خوردن اي، شکست نخور با اين‌همه به هر جوري.



از درياچه‌اي بُرون ‌آيي، به درياچه‌اي درون ‌رَوي، چشم‌بندي سياه بسته اي، امّا گمان کُني که همواره روشن ‌بيني!



چندگانه باشان و تودرتو و پيچيده و وانگهي گريزپا ـــ اگر ساده بِنـْمايي خود را، دروغ‌گو باشي و دغل.

چنين اي. دستِ کم گاهي برايِ روراستي کوششي کُن به‌جايِ پنهانيدنِ خود در جريانِ زمانه ياکه در يکي از اين گروه‌هايي که از سرِ دوستي، ساده‌‌لوحي، يا اميد در آن هم‌پيمان شوند.



تباهي‌هايِ خود را بِهَماهنگ، امّا نه در آغاز، نه زودهِنگام و هرگز نه برايِ هميشه.



بي‌مزگيِ فرشته‌يِ تو ناگزيرَت کرد به جست‌وجويِ ديوي که مگر شيطان‌گرِ تو نيست. به‌نيکي برگزيده اي‌ْش آيا؟ آتش‌بيار، چنان‌که بايسته‌‌يِ اوست چنين باشد (نشانِ اوست)؛ امّا نه اصلاً ناهماهنگ با توانِ ناچيزَت. اين را هُشدار. آويزانَ‌ت ‌شوند، مي‌داني؟



‌بزرگ‌سال، لايه‌يِ نخستَ‌ت را نماياندي، همان‌که بسامد بازگشته گَردان به دورَت ازَش خوش‌َت مي‌آمد ياکه آزارَت مي‌داد.

خوب. همه در آن کامياب نبوده اند. اکنون برايِ رهنمودَ‌ت لايه‌هايِ ديگري بياب و آن هم برايِ اين‌که بتواني سپس پسِ‌شان زني و جا باز کني. بسا چيزها مانده برايِ تو که کشف کني.

با اين‌همه «نماياننده» نشو. همواره به خودِ توست، پيش از همه، که ناپيدا را بايد بنمايي؛ اين برايِ تو حياتي‌ست.



فضايي که «آنها»... مرد يا زن،‌ هرگز به آن نروند و چه‌بسا نتوانند، فضايِ هر از گاهي بازيافته و همواره برايِ زيستن در آن به‌تنهايي، اين است فضايِ تو که هرگز نبايد  برايِ هميشه دادوستدَ‌ش کني با فضايي کلامي، تصويري، موسيقايي، اجتماعي. اوست «از آنِ تو»يِ تو و کران‌مند به تو، با اين‌همه کمابيش بي‌کران، فضايِ نگه‌داشتنيِ تو.



تسليم نشو همچو بسته‌اي نخ‌بسته. خنده بزن با فريادهات؛ فرياد بزن با خنده‌هات.



عنوانِ کُشتارگرِ تامِ پدران را به کدام مرد ‌توان داد؟

نرو رأيِ خود را به اين يا آن نظام‌سازِ به‌نامي دهي که بسياران در او يک رهايي‌بخش ديده اند. آنان سخت دوست‌دارِ به دنبال کشيده شدن اند. منتظر بودند که چنين باشند. بردگيِ نوين برايِ اين پسرانِ درمان‌ناپذيرِ پسران.



 N[1]. مي‌رفتند بِکُشندَش.

تيغه‌يِ درخشانِ چاقويِ درازِ گرفته به سويِ او مي‌رفت فرود آيد.

لحظه‌يِ فرياد کشيدن رسيده بود پس، و ديگر نمي‌رفت برگردد. مي‌بايستي تند انجام داد. ولي ازآنجايي که مي‌بايستي سخت، نامعمول، و استثنايي تند انجام داد، در اين ديدارِ فوق‌العاده، بي‌تناسب با ديدارهايِ انجام‌شده تا آن زمان در هستيِ او، N ناتوان بود بجنبانَد، اندکي هم که شده باشد، تارهايِ صوتيِ خود را در تَهِ حنجره، ياکه نمي‌يافتِ‌شان، بس‌که سرگرمِ بررسيِ لحظه‌يِ بي‌همتايي بود که بر او رخ مي‌نمود. کُشنده امّا بي ديرکرد استفاده کرده بود از زمان.

سرعت‌ برايِ اين آدم‌ها سر است.

N پس مُرد به سببِ گرايشي به ژرف‌انديشي، بازآمده بي‌هنگام.



اگر حِسگَريِ پايه‌ايِ ديگران را مي‌شناختيم، هميشه با آنها راحت ‌بوديم. آنها به‌واقع خود را ترجيحاً در برخي از بخش‌هايِ وجودِ خود نگه‌مي‌دارند که همه‌يِ تنِ آنها را به‌يک‌سان فرانِمي‌گيرد، بلکه تنها دربرگيرنده‌يِ چند جا و جاي‌گاه‌ِ ممتاز است.

با اين‌همه حتّي بر خودِ آنها، گرچه به کارَش مي‌گيرند ـــ کورکورانه ـــ، دانسته نيست که کجاست مرکزِشان، اين پايه‌يِ مبهمِ متغيّر، که عادت‌هايِ خود را دارد، دوره‌هايِ خود، و نامنظمّيِ خود را، که کمابيش شخصيَ‌ش مي‌کند. به آنجاست که مي‌کِنارند. از آنجاست که پرتواَفکني را بازآغازند، مرکزِ جُنبانِ اندکي محسوس يا به‌کلّي ‌نامحسوس‌ْ جابه‌جاشده از فراخوان‌هايي در رابطه با تمرکزهايِ پياپي‌ْ متغيّرِ ساکت در جهاني از ناچيزهايِ توان‌دهنده يا بازدارنده‌يِ يکديگر. اين منطقه‌يِ مبهم، امّا نيرومند، برايِ هرکَس نسبتاً خاص باقي مي‌مانَد تا يکي ديگر نتواند بشناسدَش، و نه حتّي حدسَ‌ش بزند، تا چه رسد که حسَّ‌ش کند. مِلکِ شخصي.

آه! اگر فقط مي‌شد پيداش کرد! آدم‌هايِ اسرارآميزِ روبه‌رو، لابد آنگاه پاک چيزِ ديگري مي‌شد. توصيه‌اي به آنها کردن چه‌بسا آنگاه مناسب مي‌شد. آيا روزي چنين خواهد شد؟ تمام مي‌شود آنگاه انداختنِ بطري‌ها در دريا.



آنگاه که چارنَعل مي‌روي‌ست که اَنگليده‌تر اي.



احساس کردن را برخي‌ها به زبونيِ خود نيازمند اند. ديگراني از بزرگيِ خود ياري ‌جويند. ديگراني هم ديگرگون شدنِ خود را نيازمندِ تو اند.



سَبْک[2]، اين سهولتِ عَلَم کردنِ خود و ميخ‌کوب کردنِ عالم‌وآدم، يعني انسان است؟ اين دستاوردِ مشکوک که نويسنده را به خاطرِ آن تحسين مي‌کنند و او هم شاد مي‌شود؟ اين به‌اصطلاح استعدادِ او کَنه‌وار به‌ِ‌ش خواهد چسبيد با متحجّر کردن‌َ‌ش به‌نهان. نشانه‌يِ (بدِ) فاصله‌يِ تغييرنايافته (که امّا مي‌توانست، مي‌بايست، تغيير کند)، فاصله‌اي که، نسبت به هستيِ خود و اشيا و اشخاص، او در آن آشيان مي‌کند و بازمي‌مانَد. حبس! با سر‌ْ شتابيده بود در سَبْکِ خود (ياکه جان‌کَنانه جست‌وجوش کرده بود). برايِ يک زندگيِ عاريه‌اي، کلِّ آن را ول کرد، امکانِ تغييرَش را، و تحوّلَ‌ش را. افتخار ندارد که. سَبکي که خواهد شد نبودِ شهامت، نبودِ گشودگي، بازگشودگي: خلاصه يک معلوليّت.

بکوش بزني ازَش بيرون. بسنده در خود دور بِرو تاکه سَبک‌َ‌ت نتواند دنبالَ‌ت کند.



در سرزمينِ دشت‌ها، بده‌بستانِ پنهانِ تپّه‌ها. قاعده اين است.



دِهکده‌يِ زنبوران. گونه‌ها‌‌يِ ديگري ازَش شناخته اي؟ وگرنه، لابد بهِ‌ش خو مي‌گرفتي.



اگر وزغي[3] ايتاليايي حرف مي‌زد، چرا نتواند فرانسوي حرف بزند... در درازمدّت.



زماني‌که بينِ خودمان مورچه‌ها بوديم، شاخک‌ها کشيده، لرزنده، به يادَم مي‌آيد، پيش از تبارِ انسان‌ها بود، لايِ ساقه‌هايِ علف‌ها، ميانِ دانه‌هايِ اُفتان. جايِ انديشيدن نبود. زمينِ خيس‌ْ عطرِ تندي مي‌داد. نامشخّص و به پندار نيامدني بود آينده.




بيرون، جشن، فتّ‌وفراوان، از همه سو.

جشن!

در درون بر‌‌کنند موسيقي را.



از ديرباز يکي که هيچ‌چيز به اين کارَش فرا نمي‌خوانَد، مشتاقِ شُخم زدن بود. آن هم با ساده‌ترينِ خيش‌ها، روستايي‌ترين‌ها، نخستينه‌ترين‌ها. به خاطرِ به‌گُمانَ‌م ردهايِ گذر که آنجا، بر زمين، بهتر بازمي‌مانند تا در جايي ديگر، شيارهايِ ستودني که با دلِ انسان‌ها حرف مي‌زنند.

پيش‌تر، آنگاه که سفر مي‌کرد، خود را خانه‌به‌دوش احساس‌کُنان، از اين پندار‌‌‌هايِ يک‌جاماني نداشت.



در چند جامعه‌يِ ديگر، اقليمِ ديگر، دوران‌ِ ديگر، مي‌توانستي همين‌گونه هدررفته باشي؟ پرسشي که بايد از خود بِکُني.

مي‌ترسانَد اين، امّا مي‌تواند بس‌بسيار خودخشنوديِ ناروا را درمان کُنَد.



و از قبيله‌ها حرف نزنيم که آنگاه «هيچ شانسِ دوباره‌اي». چه‌بسا نمي‌گذاشته اند که اصلاً زندگي کني.



چراغي جويان، دودي نگه‌دار.



حتّي اگر بلاهتِ آن را داشته اي که خودي نشان دهي، خيالَ‌ت جمع، نمي‌بينندَت.



بُزدل، تو شهامت داري. امّا کجا داري‌ْش؟ اينَ‌ش را نمي‌داني‌.

همين‌جاست همچو بيگانه‌اي برايِ تو، نمي‌داني چگونه به کارَش اندازي. جست‌وجوگرتر باش پس، همين‌جاست، ابلهي که تو اي، خُفته‌ست به دليلِ اهمال‌َ‌ت، کنجکاو نبودنَ‌ت، و برايِ اين‌که تو در برابرِ آغازهايِ نوين درمي‌روي. بيابَ‌ش پس. خيلي خريّت است که وِل‌َ‌ش کني، چون‌که در خودِ توست، در انتظار. امّا نرو جايي سُراغَ‌ش که آنجا نيست، جايي که در تو هرگز دوام نخواهد آوَرد؛ ترتيبَ‌ت را خواهد داد. چه‌بسا زنده از آنجا در نيايي. شوخي‌بردار نيست، ازين جنبه.



بکوش چشم‌ بپوشي از پشتيباني‌ِ «آنها». از همان آنْ که فريادِ کمک برمي‌کِشي، توان‌هاي‌ِ خود را از دست مي‌دهي، ذخيره‌هايِ نهانَ‌ت مي‌روند از کف، نيستي ديگر. مي‌غَرقي.



زاده‌يِ دوره‌‌‌‌يِ هدررفته‌ها، بهره‌ بِبَر ازَش، اگرکه شرم نداري. آنها خودشان را در تو به‌جا مي‌آوَرند. يک دوره‌ که بيش‌تر نيست.

بَعدي، يا بَعدي‌ها‌ ديرتر، به‌زودي ــــ ديرزَماني نمي‌گذرد هرگز که باز از آنها ديده شود ــــ، دوره‌هايِ شهامت خواهند بود، ايجاب‌گرِ دليري، پيش از هر چيز دليري، دليري به منتها درجه‌. و خون‌سردي. کجا خواهد بود جاي‌ِ تو آنگاه؟ تو ديگر هيچ معنايي نخواهي داشت در آن‌‌يکي، حتّي اگر عمرِ تو شگفت‌آورانه تا آن زمان به درازا ‌کِشد. کساني اهلِ شورش‌ها، اهلِ دل‌زدگي‌ها، چه‌کسي آنگاه بر خواهد گشت به آنها؟



در خيابان، در خيابانِ تو، در خيابانِ تصويرگري‌‌هايِ تو و انديشه‌هايِ در هوايِ تو (انديشه‌ها: تخليه‌هايِ خُلق‌وخوها)، در خيابان، بي‌ توانستِ بيرون رفتن، با گُمانِ ماندگي‌َ‌ت، نشسته، يا درازکِش، بي‌جنبش، با گُمانِ بودن‌َ‌ت در آشياني، در پناه‌گاهي امّا به‌واقع در خيابان، در خيابان از همان جيغِ نخستِ نوزادي‌َ‌ت کشف‌کُنان اين و آن را، هوا و سرزمين‌ها و زبان‌ها و آدم‌ها را، دريافت‌کُنان همه‌‌چيز را، لِه‌کُنان هرچيز را، باطله‌ساز، بلندپرواز، کم‌کار، شتابان همراه‌شَوان با هرچه پيش آيد، کج‌فهم، با گُمانِ بازايستادنَ‌ت، آرام گرفتن‌َ‌ت، درازکِش بودنَ‌ت، امّا هُلانده همواره به پيش، با تاريخ، با تاريخ‌هايِ آنها، در خياباني که مي‌خورَد به خيابانِ آنها، که به يک عالَمه از آنها خورده‌ست، در خيابانِ تو همواره، آه، تمام شد : خيابانِ تو نمي‌رود دورتر.



با گفتنِ «تمدّنِ غربي»، مي‌انديشي تمدّنِ «تو».

اگر رويِ زمين تنها مي‌ماندي، آن نيز همواره يک‌پارچه مي‌مانـْد (و حتّي با چند تايي از نوعِ خودت)، موفّق مي‌شدي چه از آن باز به کار اندازي، از تمدّنِ «تو»؟



افتاده در آب، انسان فرو مي‌رود. جريان مي‌غلتانَدَش، برمي‌گردانَدَش، فرو مي‌بَردَش، مي‌بَردَش. ديگر باز نخواهد آمد به سطح. آب مي‌شتابد به همه‌يِ منفذها، بازگَشت‌ناپذيرانه رخنه کرده است، سدکُنان تماميِ پيرامون را. شُش‌ها مسدود، تنفّس از کار افتاده است. تنها يک دَمِ نابه‌هنگام همه را بسته است. دَم‌هايِ ديگر ناممکن اند. به بلند کردنِ ديواري مي‌مانَد لابد. آناتي چند کم است، زمان درجا ديگر در فرارو نيست، تنها در فراپُشت است. سرتاسرِ زندگي انگاري رِژه مي‌رود (اشتباه؛ روي‌دادهايِ کوچکِ گوناگونْ تنها، هيچ‌وپوچ‌هايي پنداشته مهم در گذشته‌ها، چهره مي‌نمايند برايِ آخرين بار، گذران شتابان به‌رديف).

احساسِ آينده، که تنها تنفّس‌هايِ بي‌درنگ و موزون نگهَ‌ش مي‌داشت، ديگر ادامه نمي‌يابد.

بيرون، آدم‌ها با «اينک»ِ تامِ خود، به حالِ نيک، با رفاهِ تنفّس‌هايِ منظّم (بي توجّه کردن به آن) که آينده‌ساز اند، گردش مي‌کنند ناآگاه به داشتنِ آن‌چه ضروري‌ست، و خشنود يا عصبي در رؤيايِ هرچه سطحي و غيرِضروري اند.



به‌جا آوَردنِ کسي بديهي نيست. به‌جا آوَردنِ پدرِ خود، زنِ خود، پسرِ خود، يا يک دوست، ميزان‌کردني چنان ظريف مي‌‌طلبد که گاه از خود پرسيده مي‌شود چگونه مي‌توان اين‌همه‌بار از پسِ اين عمليّات برآمد، و به‌ويژه چگونه سرِ صبح، آن هم از پسِ يک شبِ درازِ پيموده‌يِ تصويرهايِ خيره‌کننده و سردرگُم‌کننده.

اگر بر راهِ زندگي به گاهِ ويژه‌اي رسيده اي (مثلاً گاهِ سال‌مندي)، شايد به‌زودي با دشواري‌هايِ اين وضعيّت آشنا شَوي. فرصتِ آن برايِ تو پيش خواهد آمد. نگذار از دستَ‌ت برود با گِله کردن‌هايِ بي‌حساب از آن‌چه کوتاهي نخواهند کرد که پريشيَ‌ش بنامند و همه‌يِ آن‌چه به دنبالَ‌ش مي‌آيد.

اوه! چه آسان است يکي گرفتنِ نزديک‌ترين خويشان با ساده‌ترين ره‌گذرانِ کمابيش هم‌قامت! در سکوت برگزار کن، بدونِ دل‌سرد شدن (اگر مي‌تواني)، مشاهده‌هايِ درخور را که به نهايت درجه گيرا اند تا جايي که بسي کارشناسان چه‌بسا به تو رشک خواهند برد و هرگز مگر از بيرون نخواهندَش دريافت. بکوش که خودت را در دَم لو ندهي، اگرکه نمي‌خواهي در باره‌يِ تو، بدونِ مشاهده‌يِ آن‌چه اصل است، واژه‌هايِ پس‌ناگرفتني و خوارکننده به زبان آوَرند که برايِ آنهايِ جبهه‌يِ مقابل جايِ انديشه را مي‌گيرند.

در صورتِ خطر، شوخي کن.



اگر در جايي هستي، گُمانان که در جايي ديگر هستي، در سالي گُمانان در سالي ديگر، چندان نگران نباش، زياده آسوده‌دل هم نه. سرنگون نشده اي، و نه کاملاً داغان.

آغازِ اين آغشتگي را بايد بيابي که همچو بويي در برَت گرفته نمي‌گذارَد در نظر آوَري که ديگر نيست، که بدونِ آن باشي.

به عقب بازگرد. بي رها کردنِ خود از ايده‌يِ نادرست، چراکه ناتوان اي از اين کار، با توجّه‌ِ بَدَوي که برايَ‌ت باز مي‌مانَد و زمين نخواهد خورد، پِيِ لحظه‌يِ هجومِ جايِ تازه بگرد، و نيز لحظه‌اي که درست پيش از اين لحظه بوده است (لحظه يا دقيقه يا نيم ربعِ ساعت). اگر بيابيَ‌ش، رهايي يافته بيرون شده اي از آن جايِ دروغي که در آن به دام بوده اي.

چسبنده خواهد بود، گه‌گاهي بيش‌تر و گه‌گاهي کم‌تر، به‌هرگونه پريشان‌کننده.



مي‌خواهي بياموزي چي‌ست هستيِ تو؟ بِبُر. بِرو به اندرون‌َت. بياموزي به‌تنهايي آن‌چه مهم است‌ برايِ تو، چون هيچ مرشدي نيست برايِ اين دانشي که حتّي کودکي پنج ساله و بلکه چهار ساله هم مي‌تواند به سرِ خويش بياموزد و انجامَ‌ش بدهد اگر ‌نيازَش را پيشِ چشمِ بزرگانِ ناخواسته احساس کند ـــ غيبتِ لجوج و ژرفابَر.



ناشناس‌ها و به‌نسبت ناشناس‌ها پيداشان مي‌شود. مي‌آيند همچو دوست... اِ! اُ! نگه‌دار با اين‌همه فاصله‌يِ خطر را. در بابِ ابتدايي‌ترين داناييِ مربوط به رفتارِ زندگي، کم‌تر از يک حيوانِ ساده مي‌داني يعني؟



در نوشته‌‌هايِ جَتِّ فيلسوف آمده است: «آگاهي‌هايِ ما، همان‌گونه که انديشه‌يِ ما، با بُرّايي بازمي‌نمايند که سياهان نيستند. نمي‌شود که باشند. دشنامي‌ست خطاب به انسان‌ها، از آن‌که ناتميز اند با بويِ تند يا که ناآراسته (بي‌گمان از آن‌که بي‌درآمد)، دشنامي که کم‌کم گسترش يافته بي بينش توانسته بباورانَد به ساده‌لوحان که به‌راستي سياهان، يک نژادِ سياهان، در جهان هستند، حال‌آن‌که اين نژادِ هرگز ديده‌ نشده را تنها خوارداري و خواستِ خوارشماريِ انسان‌هايِ ديگر برساخته است. هيچ چيزي اين انسان‌هايِ خياليِ سياه را از خودِ شما جدا نمي‌کند مگر وضعيّتِ مفلوکِ‌شان. فقط دشمنيِ در دلِ بدنهادها و گُستاخ‌ها که به دشمني برايِ خوارشماري نياز داشتند، اين اسطوره‌يِ نيک‌بختانه رو به برچيدگي را پديد آوَر‌ْد.»

چنين مي‌گفت استاد جَت.



يک مدّتِ پانزده ثانيه‌اي را تصوّر کنيم. زياد نيست. چرا، زياد است. ميزانِ خوبي‌ست. شيوه‌يِ استفاده کردن از اين مدّت بسنده است برايِ تميز دادنِ تفاوتِ برخي از برخي ديگر وَ برايِ همه‌يِ زندگي.

يک طبعِ رؤيايي فقط از آنِ کسي نيست که خود را در مدّتِ اين يا آن بخشِ زندگي بي‌توجّه نشان دهد بدونِ گرفتنِ تصميم، يا رؤيا ببيند که اسب است... يا فرمانده‌يِ کلِّ قوا. نه. در هر زنجيره‌يِ پانزده يا حتّي پنج يا شش ثانيه‌اي، رؤيا‌ييِ واقعي در جريانِ انديشگي يا بر بلم‌هايي از تخته‌پاره‌هايِ شناور مي‌گسترَد، با چسباندنِ خود به آنها، که جريان‌ها‌ـ‌پسْ‌جريان‌هايِ ديگر در پِيِ آنها خواهند آمد، که در آن هيچ‌کس هدايت‌کننده نيست، که در آن همه‌چيز بدونِ فرمان‌دهي رانده مي‌شود، که در آن، آن‌چه به نظر مبهم مي‌آيد، با‌ اين‌همه منحرف‌ناکردني‌ست.

با متناسب نکردنِ خود با واقعيّت، با واقعيّتِ بيرونيِ فُرو‌دست که هم‌ّ‌وغمِ ديگران است، رؤيايي‌ـ‌‌زاد مگر گيرِشي بي‌اعتنا و بي‌وفا و به‌زودي محکوم به فروپاشي و فراموشي يا ازسرگيري‌هايِ دگرشکل‌گرِ بيهوده با آن انجام نمي‌دهد.

پياپِي ترابُرده از لحظه ‌به ‌لحظه، با پيش‌رفتِ منحرف‌کننده، و دچارِ گرايشي به ثانيه‌هايِ گُريزان، وجودِ رؤياپرداز به سببِ توجّهي طبعاً لغزان تغييرِ مسير مي‌دهد. در درازمدّت پيامدهايي خواهد بود. خواهيم خواست که از آن يک حرفه‌‌ بسازيم. و رؤياپردازيِ بي‌حُرمت‌شده گرفتارِ شرمساريِ تخيّلِ ازپيش‌‌انديشيده مي‌شود، يک‌بُعدي، ادبي... برايِ تمام کردن در آشفته‌بازار.



تو به سهمِ خود هرگز يک رؤيايي را قطع نکن. چه‌گونه از تو متنفّر نشود؟



در دوراني ناآرام، «آرام[4]»ِ خود را نگه‌دار. در خود هميشه به خود بگو: «بيش‌تر، آرامِ بيش‌تر»، کوشش‌کُنان به رسيدن به آن جايي که بايد برسي. اگرنه، شتاب‌زده، همه‌چيز سطحي مي‌شود. منزجرهايِ لحظه را از آن چندان گريز نيست، شتاب‌زده‌هايي که آنان اند، تا از هيچ انزجاري عقب نيفتند. صداشان نيز زيادي زير دارد.



به هر روي‌ْ، داناترينِ انسان‌ها همان‌گونه که نادان‌ترين، هر دو ناآگاه اند که نادانيِ‌شان در کجاست، که چه‌گونه دربرِشان‌گرفته، نگه‌داري‌ْ‌شان مي‌کند، نگهِ‌شان ‌مي‌دارد به‌رغمِ چموشي‌هايي چند، ناآگاهيِ پايه‌اي.



کميّتِ احساس‌هايي که يک انسان در زندگيِ خود مي‌تواند بپذيرد، بي‌پايان نيست. بسي‌ها حتّي زود به ته مي‌رسند. حادتر، گوناگونيِ آن‌چه مي‌تواني احساس کني، همچو بادبزني تاشو گشايشي مگر محدود ندارد. به زحمتِ بسيار، با خطرهايِ بزرگ يا با اقبال و بسي نيرنگ، موفّق مي‌شوي گاهي که اندکي بيش‌تر بازَش کني، برايِ مدّتي.

امّا بادبزنِ طبيعت چنان ساخته شده است که اگر مدام مُراقبَ‌ش نباشي، به‌زودي بي‌وقفه جمع مي‌شود تا که بسته شود.



به بي‌عدالتيِ خود وفادار باش، به عرصه‌يِ بي‌عدالتيِ مادرزادي‌َ‌ت، و تا بيش‌ترين سال‌هايِ ممکن. واداشته‌يِ نيّت‌هايِ نيک و توصيه‌هايِ بي‌عُمق، نرو که ازَش چشم بپوشي، بي‌عتدالتي‌اي که برايِ تو ضروري‌ست و بر حذرَت مي‌دارد از سازش‌هايِ شرم‌آور، آن‌گونه که برايِ بسياري‌ پيش مي‌آيد، به سببِ عدالتي‌ عاريه‌اي و حساب‌گري‌اي که بنا بر آن، هراسان، زودازود رام شدند.

بلد باش هرجا که هستي محورِ خود را شناسايي کني. سپس تصميم خواهي گرفت.



هدف‌هايِ خود را اعلام نکن. حتّي و به‌ويژه اگرکه آنها را مي‌بيني‌، يا گمان مي‌کني که مي‌بيني. از آغاز درجا خودت را محدود مي‌کُني!



هر مايه از پا درآوَرده و توسري‌خورده که باشي، هر مايه داغان، بپرس از خود پِياپِي ــــ ناپِياپِي هم ــــ «چه‌ چيزي مي‌توانم امروز هم به خطر بيندازم؟»



نپذير باور‌هايِ همگاني را، نه ازآن‌که همگاني، بلکه ازآن‌که بيگانه. از آنِ خود را بياب، مشاهده‌شان کن بي‌آن‌که روشان کني، فقط برايِ شناختنِ نيم‌ـ‌حقيقت‌هايِ به‌ظاهر ضروريِ خود، پرده‌هايِ کهنه، اشتباه‌هايِ نه تماماً خاموش که در زندگيِ تو جايِ خود را دارند و در آن اند نه همچو حقيقت، بلکه همچو ثبات، گونه‌اي از ثباتِ مضحک، قطارهايِ قديميِ در يک شهرِ در حالِ توسعه. جرئت کن زُل بزني به آنها.

پايين برو، بله، پايين برو در خود، به سويِ اين طبقاتِ عظيمِ نيازهايِ بي‌عظمت. بايد که چنين کُني. سپس خواهي توانست، و بايِست، که باز بالا بيايي.



يک ماده‌عنکبوتي هر صبح، در طبيعت و در هرجا که دهد راه، تاري مي‌تند ستودني به‌سامان. از پسِ بلعِ شيره‌يِ قارچِ توهّم‌زا ـــ که به‌نيرنگَ‌ش خورانده اند ـــ تاري مي‌گيرد از سر که رشته‌هاش رفته‌رفته نه در پِيِ هم که مُعـْوَج مي‌روند، و مُعـْوَج‌تر هرمايه آن گُواريده افزون‌‌تر: تاري جنون‌آوَر‌ْد. بخش‌هايي مي‌گُودند، مي‌پيچند، زيژييِلاّ نوتاتا[5]، اسمَ‌ش است، باز نمي‌‌نمانَد تا نرسد به اندازه‌يِ معمول امّا، گَشته ناتوان از پِي‌گرفتنِ نقشه‌يِ خود ــ نقشه‌اي با اين‌همه نه با پيشينه‌يِ ديروز، که با دَ‌ه‌ها و صدها سده و رسيده بي‌‌کاست و جانانه از مادر به دختر ــ خطا مي‌کند او، دورَج‌رَوي‌ها، مي‌نهد در جايِ دگر سوراخ‌ها، او، آن‌همه نازک‌کار، مي‌رود بي پروا. رشته‌هايِ فرجامين نه به‌جُز مشق اند، يک سرگيجه، چنان‌که گويي او به خيرگي بوده‌ست دچار. اثري ويرانه، هدر، انساني. عنکبوتِ اين‌همه نزديک به تو اينک. هيچ تنابنده دقيق‌تر، مستقيم‌تر، نداده نشانْ ديگر در بابِ مخدّر پريشانيِ تاروپودها را. برادرانه بِنـْگَر به اين ويرانه‌هايِ نخين. ولي آخر او پس چه ديده است، زيژييِلاّ؟



بي‌زمان نه نهان‌‌تر به زمان‌مند است تا زمان‌مند به بي‌زمان. اين همه در دستانِ تو اند، اين‌ همچو آن‌.



ژرف‌انديشي. شايد درجا چيزي ازَش مي‌داني. يک‌ نوع مادّه‌اي ياريَ‌ت مي‌کرد برايِ آن. آسان بود آنگاه، پرتاب مي‌شدي به درونَ‌ش، همين مي‌‌مانـْد که بماني آنجا به ياريِ نگه‌داشتِ تعادلِ لرزشيِ شگفت، آسان‌‌گرِ همه‌چيز، که اين موادِّ عجيب به تو مي‌داد همين‌که مي‌بلعيدي، اين اندامِ ساختگيِ ناديدني که بي کوششي نگه‌مي‌دارد در ژرف‌انديشي، به تعليق در تعالي.

حالا مي‌مانَد برايِ تو که يکي ديگرَش را بشناسي، واقعيِ بدونِ مَفَر، بدونِ تکيه‌گاه، با درست برعکسِ هر تکيه‌گاه و بدونِ کم‌ترين تکيه‌گاه را؛ آنگاه، ناچيز، چنان‌که تو اي، دانه‌اي برف... اگرکه سِتَبر نگشته اي، اگرکه گمان نمي‌بَري که مهم شده اي. آنگاه شايد فَراخنايِ همواره اينجا، بي‌کرانِ مَجازي‌ْ خودبه‌خود خواهد پراکَنـْد، زُدايان پس‌مانده‌هايِ بد را. درون خواهي شد در فضايِ بيرون از فضا. راه‌هايِ ديگر؟ باشد. اگرکه فقط بتواني کوشا باشي...

به سويِ زايشِ نوين‌َ‌ت، مسيرَت.



در رؤيايِ نگاره‌هايِ نخستينه ام، در رؤيايِ رؤياهايي که ديگراني، در موقعيّت‌هايي ديگر، زمان‌هايي و جاهايي ديگر، در تَن‌هايي به‌ويژه گوناگون... ‌توانسته اند ببينند. نگاره‌هايِ پايه‌ايِ آنان ــــ بُن‌مايه‌هايِ خُلق‌وخويِ‌شان ــــ، پاسخ‌‌گويِ گُشنگيِ‌شان، نيازِشان، گرايش‌ِ‌شان، اگر مي‌توانستم ببينمِ‌شان...، به گاهِ يورِشِ‌‌شان آن‌گونه که در وِل‌دادگيِ شبانه‌‌يِ آنان برايِ‌شان روي مي‌دهند، آنگاه‌که پيش‌آمدهايِ زندگي از پسِ افکندنِ آشفتگي‌ در آن به‌ناگاه برايِ‌شان آشکارِشان مي‌کند، به‌هم‌ريخته، درهم و برهم، گِردآوَرده‌هايِ با ناهمگِن، در يک هم‌زمانيِ دور از انتظار ـــ سازگاريِ عجيب‌‌غريب و مسخره‌يِ يک شِگفتيِ بي‌‌همتا، گُنگ و موذي ـــ

.    .    .    .    .    .    .    .    .    .    .    .    .    .    .    .    .    .    .

من، مستقيماً تغذيه‌کنان از مادّيّتِ پوست‌انداخته‌يِ آنها.



زيستن يک گُزينش بود، چندين بار، صدها بار، امّا به‌ويژه از ميانِ پنج يا شش «امکان»، القاگرِ زندگي‌هايِ گوناگون (هريک کامياب، هدر، يا هيچ).

و تو برگُزيدي که پسِ‌شان بزني جز يکي.

گزينشِ قربان‌گر‌ْ رخ داد.

در اينجا و نه در جايِ ديگر است گناهِ نخستين، اگرکه اصلاً چنين باشد.

خود را به يادِ تو مي‌آوَرَد، بيش از يک پدر، بيش از يک اَبَرمن، بيش از يک خطا، سمج‌تر، توانمند‌تر در آشکار کردنِ يکباره‌يِ گورِ يک زندگيِ بي‌هوده، پوچ، که ديگر هيچ معنايي براي‌َ‌ش نمي‌توان يافت.



اويي که گمان کرد هست نبود مگر يک جهت. زندگيَ‌ش در چشم‌اندازي ديگر هيچ است.

افشايِ اين‌که شخصيّتي بيش نبودند (از شمارِ زندگي‌نامه‌ها دانسته است) قدّيسان را نابود مي‌کرد. شيطان ـــ مي‌انديشدند آنها ـــ اين رنج را با اجازه‌يِ عرش و به تقاصِ غرورِ‌شان بر آنها روا مي‌داشت. روشن‌بينيِ نکبتِ خود را چنين مي‌ناميدند.

آن روشن‌بينيِ ديگر نيز يکباره ديگر نبود. هر دو يکديگر را منتفي مي‌کنند.



چه بسيار ژِن‌هايِ ارضانشده در همگان، در هر يک!

و تو هم، مي‌توانستي ديگري باشي، مي‌توانستي حتّي هر که باشي و... آن را بپذيري.

بنا داري چه موجودي باشي؟












[1] ـ احتمال مي‌دهم که سببِ گزينشِ حرفِ N شباهتِ آن به تيرک‌ها و تيغه‌يِ گيوتين بوده باشد. ازين رو نخواستم آن را با «ن» ترجمه کنم. م.م.
[2] ـ کنايه‌يِ ميشو از «سَبک» در اين پاره از تيرک‌هايِ کُنج به جمله‌يِ معروف و «ضرب‌المثل»شده‌يِ ژُرژـ‌لويي لُکلِرک دو بوفُن (1788ـ1707) دانشمند و نويسنده‌يِ فرانسوي است در سخن‌رانيِ روزِ پذيرشِ او به عضويّت در «فرهنگستانِ فرانسه» (25 اوتِ 1753) با نامِ «سَبْک»، آنجا که گفت: «سَبْک خودِ انسان است» (يا: «سَبْک خودِ فرد/نويسنده است») le style est l’homme même. اين عبارتِ بوفُن در کم‌تر کتاب و جستاري، که در باره‌يِ «سَبْک» باشد، ناديده گرفته مي‌شود، و بسيار بر آن نوشته اند.
[3] ـ crapaud، «وَزَغ»، مجازاً «زشت، کريه، رذل، بدجنس» معني مي‌دهد. در فارسي نيز «وزغ در آستين داشتن» در لغت‌نامه‌ کنايه از «مردمِ چرکِن و نکبتي و فاسق و بدعزم» است. مي‌شود گذاشت «خرچسونه» (مجازاً «حقير»، «بي‌ارزش») يا حتّي «خر» با معنايِ مجازيِ بر همه روشن، چون احتمال مي‌دهم که کنايه از موسوليني (1945ـ1883) بنيان‌گذارِ فاشيسم در ايتالياست. به گمانَ‌م يعني شدني بودنِ پديد آمدنِ يک موسوليني در حوزه‌يِ زبانِ فرانسوي. در ترجمه، به جايِ «فرانسوي» هم مي‌توان ‌خواند «فارسي»، يا هر زبانِ ديگري.
[4] ـ «آرام» را برايِ واژه‌يِ معروفِ موسيقيِ غربي «آندانته»  andante آورده ام. andante، ايتاليايي، صفتِ فاعليِ فعلِ andare به معنايِ «رفتن» است. ميشو، چنان‌که پيداست، با اين معنايِ ريشه‌ايِ نيز کار دارد. فرهنگِ سخن برايِ آن آورده است: « (صـ.) (موسيقي) 1. ويژگي آهنگي که نه تند و نه کُند باشد؛ ملايم. 2. (اِ.) سرعت بطي‌ء و آرام.
[5] ـ زيژييِلاّ نوتاتا Zygiella notata (که ويکي‌پديايِ انگليسي او را زيژييِلاّ ايکس‌ـ‌نوتاتا Zygiella x-notata مي‌نامد) نوعي عنکبوت با شکمِ نقره‌اي‌ست که تارهايِ به‌سامان مي‌تند، و گويا اغلب يک گوشه‌يِ آن را ناتنيده مي‌گذارد و ازين‌رو او را «کُنج‌‌‌نَتن» نيز مي‌نامند. زيژييِلاّ نوتاتا به‌ويژه در اروپا، ولي همچنين در برخي از ديگر جا‌هايِ جهان، زندگي مي‌کند.









Éditions Siodo harf




Henri Michaux

Poteaux d’angle

Gallimard, 1981


Traduit en persan par
Mahmood Massoodi

   Juillet 2018


© Tous droits réservés.

هیچ نظری موجود نیست: