در ماه می ۱۹۹۲، هوشنگ گلشیری به آمریکا سفر کرد. گلشیری به دعوت دانشگاهی در شهر آستین آمده بود. قرار بود روز دوم ماه مه به لسآنجلس بیاید و در دانشگاه یوسیالای سخنرانی کند و روز بعد نیز عازم برکلی شود.
او زمانی به لس آنجلس آمد، که این شهر، به علت ضرب و شتم رادنی کینگ، در التهاب اعتراض ها و شورشهای
خیابانی، به خرابه ای تبدیل شده بود. مدارس و مراکز آموزشی تعطیل شده بودند و مقررات منع رفتوآمد
شبانه برقرار بود. در چنین شرایطی، برنامهٔ سخنرانی گلشیری در یوسیالای لغو شد.
دوستان قرار گذاشتند حال که برنامه به هم خورده است، به دعوت زندهیاد فضلالله
روحانی، روز جمعه، همگی در منزل او گرد هم آیند. در آن روز، علاوه بر گلشیری و
دوستانش، بیژن اسدیپور نیز که برای چند روز به لسآنجلس آمده بود، در جمع آنان
حضور داشت.
فضل الله روحانی و همسرش، هلن، از من نیز
دعوت کردند که به آنان بپیوندم. اگرچه بسیار دلم میخواست گلشیری و بهویژه اسدیپور
را ببینم، حقیقتاً از بیرون رفتن و رانندگی در فریویهای منتهی به مرکز شهر و،
بیش از آن، از وضعیت ناآرام شهر و مقررات منع رفتوآمد میترسیدم. به همین دلیل،
آن روز از رفتن و دیدار دوستان منصرف شدم.
روز بعد، شنبه، علی کیافر و همسرش ژینوس مهمانیای به افتخار گلشیری ترتیب دادند و مرا نیز دعوت کردند. این بار رفتم. دیدن گلشیری پس از چند سال برایم جالب بود. همان بود که همیشه میشناختم، با این تفاوت که خستگی سفر، بیخوابی و نوشیدن فراوان مشروب نیز بر ظاهر و رفتارش اثر گذاشته بود.
بیشتر دوستان در آن مهمانی حضور
داشتند: نادرپور و همسرش ژاله، مهرنوش مزارعی و خسرو دوامی، مجید روشنگر، دکتر
ضیایی، منصور حسام، مجید نفیسی، ناشر انتشارات مزدا و چند تن دیگر که اکنون نامشان
را به یاد نمیآورم.
هوا بسیار دلپذیر بود. خانهٔ ژینوس و
علی، در یکی از مناطق خوشآبوهوای لسآنجلس، پر از درخت و سبزی بود. تا نیمههای
روز در حیاط نشستیم و عصر به داخل خانه رفتیم. در آنجا دو پسر گلشان، امید و
آیدین، را نیز دیدیم.
علی و ژینوس چندین غذای رنگارنگ
تدارک دیده بودند: خورش کرفس با مرغ، خورش قیمه، لوبیاپلو، خوراک گوشت و سالاد
الویه. انصافاً همهٔ غذاها بسیار لذیذ بود.
گلشیری ادعا میکرد بیشتر آثاری که در خارج از ایران منتشر شده بود را خوانده است و مانند بسیاری دیگر از هنرمندان داخل ایران، که به خارج می آمدند، برای آثار منتشرشده در خارج از کشور ارزش چندانی قائل نبود. بحث و گفتوگو دربارهٔ ادبیات داخل و خارج از ایران معاصر، بسیار گرم و پرشور و جذاب شده بود.
حدود ساعت هشتونیم شب، مهمانان یکییکی
مجلس را ترک کردند. گلشیری نیز همراه دوستانش رفت. از آنجا که خانهام دور بود، آن
شب در منزل ژینوس و علی ماندم. آنان اتاق مهمان را در اختیارم گذاشتند؛ اتاقی دنج
با حمام و دستشویی اختصاصی. کرکرهها را بستند و من پس از مدتها، بیوقفه تا ساعت
نه صبح خوابیدم.
روز و شب بسیار خوشی بود؛ چند ساعتی
آرام و دلپذیر، به دور از آشفتگی و هیاهوی شهر.
لازم به یادآوری است وقتی در ایران بودم، داستان "جبّه خانه" را در مجموعه داستان "جبّه خانه"ی هوشنگ گلشیری نقد کرده بودم. سیما کوبان از من خواست که این نقد را چاپ و منتشر کند. سپانلو که از دوستان و همپالکیهای گلشیری بود، گفت "اجازهی چاپ این نقد را نمیدهم، تو حق نداری به دوستانم توهین کنی."
گفتم "من به دوستان تو چه کاری دارم، آنها اثری منتشر کردهاند و من آن اثر را نقد کردهام."
همین مکالمه ساده باعث شدیدترین مرافعه زندگی ما شد. من که در سختترین شرایط مادی و روحی در زندگی با سپانلو، برای حفظ آرامش خانه، کاری به او نداشتم، چیزی به او نمیگفتم و با او مهاجه نکرده بودم، و او هم حرفهای بیراه و زشت به من نگفته بود، سر نقد من الم شنگهای به راه انداخت.
گفتم "چه بخواهی چه نخواهی من آن نقد را منتشر میکنم، چون حرفهای من بر اساس محتوای خود داستان و عینی است." او که سرانجام نتوانست دلیل موجهای برای مخالفت خود پیدا کند گفت "دلیل این که تو جبه خانه را نقد منفی کردی این است که زن و مرد داستان، با هم نخوابیدهاند." حیرت زده مانده بودم چگونه او میتواند تمام دلایل و شواهدی را که من برای نقد آن داستان آورده بودم ندیده بگیرد و چنان قضاوت سخیفی کند.
قبلاً در مورد نقد "نقش زن در فیلمهای سینمایی کیمیایی" هم چنین الم شنگه ای براه انداخته و گفته بود "تو عقدههای فمینیستی خود را سر کیمیایی خالی میکنی."
اما من این بار کوتاه
نیآمدم، در برابرش ایستادم و گفتم "تو شاعر و نویسندهی این کشوری، مثلاً
ادعای رفع تبعیض داری و خواهان آزادی هستی، اما کار نوشتن و ادبیات را هم بر اساس
روابط میبینی نه ضوابط. نقدهای من چون در باره آثار دوستان توست، اجازه
انتشارشان را نمیدهی. تو یک مرد خودشیفته و ضد زنی و تمام ادعاهایت هم دروغ
است."
سرانجام نقد جبه خانه به همت سیما کوبان در جُنگ چراغ شماره پنجم، منتشر شد و بشدت مورد توجه قرار گرفت. جز شمیم بهار، که از قول بهرام بیضایی شنیدم نقد را ناکافی خوانده بود. این نقد سر و صدای زیادی بین خوانندگان آثار و دوستان ادبیاتی گلشیری برپا کرد. حتی شنیدم گفتهاند سرانجام یکی جرأت کرد که این هالهی مقدس و مرعوب کنندهای را که به دور گلشیری است بشکند.
در همان شبِ انتشار این نقد، عده زیادی از نویسنده و شاعر، از جمله دکتر ابوالحسن نجفی، از قبل در منزل گلشیری دعوت داشتیم. نجفی که استاد و مراد همه ادبیاتچیهای اصفهان بود در مقابل جمع، به گلشیری گفت "نقد جبه خانهی پرتو، نقدی اصولی، درست و منصفانه است. این نقد توانسته حرف همهی ما را بزند." این حرفِ نجفی، گلشیری را سخت آزرد. بطوری که از بعد انتشار نقد، هرکجا نشست برای کوبیدن من، گفت پرتو تودهای است، و خواهان عربده جویی سیاسی است.
مدتی بعد از برادرم
پیام (اسماعیل نوریعلا) شنیدم که گلشیری در جلسهی داستانخوانی که در اروپا (فکر
میکنم در انگلیس) داشته، بیخود و بیجهت از نقد من یاد کرده و گفته "خانم
نوری علا، طرفدار شوروی و حزب توده است و من ضد شوروی. داستان جبه خانه هم ضد
شوروی است. او بخاطر این ضدیت، خواسته از من انتقام بگیرد و آن را قبلاً هم به
خودم گفته بود و این نقد در واقع نقشه آن انتقامگیری است."
من با شنیدن آن
حرفها در جای خود میخکوب شده بودم. باورم نمیشد مردی که مدعی آگاهی و رشنفکری و نویسندگی است، به جای آن که دلایل من را در نقد زیر پرسش ببرد، با عَلَم کردن وابستگی به شوروی و اتصاف من
به حزب توده، چنین با نقد روبرو شود. آیا ایشان از خود نمیپرسید که چگونه میشود
یک داستان عالی را نقد منفی کرد و دیگران هم با آن نقد توافق داشته باشند. یعنی
همه موافقان این نقد، تودهای هستند حتی ابوالحسن نجفی!!!
جالب توجه است در
سفری که گلشیری از اروپا به آمریکا داشت، به مهمانی خانه من هم آمد و من به رویش
نیآوردم که چه مزخرفاتی علیه من گفته است؛ فکر کردم مهمانی را خراب نکنم. البته تا زمانی که حرفهای گلشیری را بطور شفاهی از
این و آن میشنیدم اهمیتی نمیدادم، اما وقتی ماشاالله آجودانی، سردبیر "فصلنامهی
کتاب" در انگلیس گفتگوی خود با گلشیری را در نشریهاش، شماره؟ چاپ کرد، و گلشیری همان
حرفها را با جملات سخیفتری بصورت مکتوب درآورد، آن وقت من نامهای به آجودانی نوشتم؛ و با
تمام حرفهای زشت و کذب گلشیری، بطور مستدل برخورد کردم و از او خواستم مطابق قانون مطبوعات، این نامه را نیز منتشر کند. و او نیز نامه مرا منتشر کرد.
نقد داستان جبه خانه را می توانید در همین وبلاگ به آدرس زیر بخوانید:
https://partowweb.blogspot.com/2026/07/blog-post_14.html#more
ادامه دارد

داستان " جبه خانه " مرحوم گلشیری و نقد شما به آن را تا امروز نخوانده ام ، ولی کنجکاو شده ام تا هر دو را بخوانم . آفرین به صداقت و صراحت لهجه تان . خاطرات شما را به همین ترتیب که دراین پایگاه منتشر می کنید با علاقه می خوانم . با ارادت و اخلاص ، افشین معاصر
پاسخ دادنحذفآقای معاصر گرامی، ممنون از محبت و دلگرمی تان. شما نقد مرا در همین وبلاگ و با آدرس زیر می توانید بخوانید:
پاسخ دادنحذفhttps://partowweb.blogspot.com/2026/07/blog-post_14.html#more
سعی کردم مجموعه داستان جُبه خانه گلشیری را پیدا کنم. در سایت "باشگاه ادبیات" جستجو کردم، چیزی نیافتم. از مدیر این سایت امیر عزتی سئوال کردم و منتظر جوابم. اگر راهی برای دسترسی به کتاب باشد آن را برایتان می فرستم
مرحمت شما زیاد خانم نوری علا گرامی . یک دنیا سپاس . در مورد " جبه خانه" گلشیری راضی به زحمت نیستم . گمان می کنم در کتابفروشی " آرین" در بولوار میرداماد تهران ، نزدیک به خانه ام ، موجود باشد و تهیه می کنم . با هزار ارادت و اخلاص ، افشین معاصر
پاسخ دادنحذفشماهم دراین نوشته تلافی جویی کردید .آسوده باشید :)
پاسخ دادنحذفناشناس محترم، اگر حقیقت گوییِ مستند، تلافی جویی است، باشد...
پاسخ دادنحذفYas Aman
پاسخ دادنحذف·
·
by Author
آقای گلشیری در داستانویسی ایران به مدت زیادی دیکتاتوری کوچکی درست کرده بود و خودش و جمع پیروانش سبکی به جز سبک ایشان را میکوبیدند و قبول نداشتند. به جز چند اثر اول ایشان بیشتر کارهای او و مریدانش بسیار انتزاعی و نا ملموس بود: مرد امد زن گفت … باید بروم و هر طوری شدهنقد شما را پیدا کنم و بخوانم 🙏
Amir Karab
پاسخ دادنحذف·
·
by Author
متاسفانه گلشیری برای بامداد خمار هم سروصدای زیادی به پا کرد ولی تیراژ بامداد خمار بالا بود و خانمها خیلی از نویسنده آن حمایت کردند، گلشیری می گفت داستان نویس یعنی من، بقیه را از خودش پایین تر می دید و تحقیرآمیز نگاه می کرد