یکشنبه، شهریور ۰۸، ۱۴۰۵

کتاب خاطرات من، جلد دوم، آمریکا، شماره 17، سفر شهرنوش پارسی پور به آمریکا


شهرنوش پارسی پور، نویسنده سرشناس معاصر ایرانی

  دعوت مرکز مطالعات و پژوهش های زنان در لس آنجلس، از شهرنوش پارسی پور

شهرنوش پارسی‌پور در سال ۱۹۹۲، به دعوت برنامهٔ بین‌المللی نویسندگان دانشگاه آیووا 

(International Writing Program at the University of Iowa) به آمریکا آمد

او به مدت دو ماه در آیوا اقامت داشت. سپس به دعوت مرکز مطالعات و پژوهش‌های زنان ایران، برای شرکت در سومین سمینار این مرکز، که روزهای ۱۵، ۱۶ و ۱۷ ماه مه در لس‌آنجلس برگزار می‌شد، به این شهر آمد. این سمینار، با شرکت گروهی از زنان هنرمند، در لس آنجلس، در محل «المپیک کالکشن» برگزار میشد. من از قبل برای شرکت در این برنامه بلیط خریده بودم، هرچند میدانستم که به علت کار کردن در طول هفته، روز جمعه پانزدهم، نخواهم توانست به سمینار بروم.

در همان زمان، شهرزاد که برای ادامه‌ی تحصیل به چند دانشگاه درخواست فرستاده بود، از دانشگاه‌های نورتریج، فولرتن و یوسی‌ال‌ای پذیرش گرفته بود. او یوسی‌ال‌ای را انتخاب کرد؛ دانشگاهی که همیشه آرزوی تحصیل در آن را داشت. طبق قرار قبلی، می‌بایست روز شنبه همراه او به دانشگاه می‌رفتم تا دربارهٔ خوابگاه و مسائل مالی و تحصیلی‌اش اطلاعات لازم را به دست آوریم. دوستانمان فرشاد و نازی، خواهر مهدیه، کمک زیادی به شهرزاد کرده بودند تا درخواست‌های پذیرش خود را تکمیل کند. شهرزاد در رشتهٔ جامعه‌شناسی ثبت‌نام کرد. به این ترتیب، روز شنبه شانزدهم نیز نتوانستم به سمینار بروم

پس از پایان گفت‌وگوهایمان دربارهٔ ثبت‌نام و مسائل مربوط به تحصیل شهرزاد در یوسی‌ال‌ای، همراه او به کتاب‌فروشی «تصویر» در وست‌وود رفتیم. در آنجا، والی‌پور، مدیر کتاب‌فروشی و خوشنویسی هنرمند، و دوستش افشین نصیری را دیدیم؛ مردی گوشه‌گیر، اما بسیار اهل مطالعه و مسلط به زبان ادبی انگلیسی. به توصیهٔ افشین چند کتاب خریدم و سپس همراه شهرزاد به رستوران «شهرزاد»، در همان خیابان وست‌وود، رفتیم و غذا خوردیم.

پس از رسیدن به خانه، می‌بایست برای شرکت در مراسم یادبود مادر کامبیز قائمقام و دکتر محسن قائمقام، که در منزل آنان برگزار می‌شد، آماده می‌شدیم. مادرم مقدار زیادی قورمه‌سبزی پخته بود. سندباد مامان را برداشت و من، و شهرزاد و غذاها را سوار ماشین کردم و به خانهٔ کامبیز و پروانه رفتیم.

پروانه و کامبیز هم غذای مفصلی آماده کرده بودند بودند. جمعیت زیادی آمده بود، تا آنجا که یادم است: فتانه و فرزین بستجانی، سیامک و نسرین اخلاقی، آقای جلالی و همسرش، آقای توکل و همسرش، دکتر صمصامی و شهلا، دکتر محفوظی و شری، ریموند رخشانی، عباس صفاری، اسفندیار منفردزاده، گرگین و اعظم، شهین و مسعود و آقای ماسالی. نام دیگران در خاطرم نمانده است.

همزمان باقر پرهام و همسرش گیلان، برای دیدار رامونا دخترشان، که ازدواج کرده و صاحب فرزندی شده، و در ساکرامنتو زندگی می‌کردند، به آمریکا آمده بودند، و مدتی هم در لس آنجلس ماندند. آن شب، شاهین پر و پرهام نیز برای احوالپرسی و سرسلامتی، مدت کوتاهی به خانه کامبیز و پروانه آمدند.

مجلس بسیار گرم و صمیمانه‌ای بود، با آن که مادر کامبیز زنی بشدت مذهبی بود، اما طبیعی بود که در آن مجلس، خبری از اجرای مراسم مذهبی نبود. حدود ساعت یک نیمه‌شب، مهمانان رفتند و ما نیز به خانه بازگشتیم. آن‌قدر خسته بودم که فکر کردم، با وجود علاقه‌ام به شرکت در برنامهٔ روز یکشنبهٔ سمینار، به علت خستگی زیاد، قادر به رفتن به سمینار را در روز یکشنبه نیز نخواهم داشت.

آن شب خوابیدم، اما صبح روز بعد، مثل همیشه، ساعت شش بیدار شدم. احساس کردم خستگی‌ام برطرف شده و می‌توانم به سمینار بروم. به‌ویژه بسیار مشتاق دیدار شهرنوش یا آنگونه که صدایش میزدیم شهری بودم. سال‌ها او را ندیده بودم. او پس از آزادی از زندان، به آمریکا آمده بود.

دیدار من  با شهرنوش پس از سالهای طولانی

شهرنوش پارسی پور دوست مشترک مینا نراقی و من بود. در صبج روز یکشنبه 17 ماه می 1992، در منزل مینا بودیم تا با هم به یوسی ال ای برای شرکت شهرنوش در سمینار، آماده شود. بعد از چندین سال و پشت سر گذاشتن زندان مخوف اسلامی او را میدیدم. فرق چندانی نکرده بود، فقط کمی چاق شده بود. جالب بود که با تعجب به من گفت " تو چرا فرق نمی‌کنی؟ چرا خوشگل‌تر میشوی؟" من هنوز جواب تعارفش را نداده بودم که گفت "البته من هم فرق نکردم و خیلی خوب مانده‌ام." گفتم "البته که خوب مانده ای، سالم و زیبا و پر از انرژی. خوشحالم که سلامت می بینمت."

شهرنوش و پرتو، در منزل دوست عزیز مشترکمان مینا نراقی
عکس توسط مینا برداشته شده است. شاید برایتان جالب باشد که مینا هم خودش زن شیک پوشی است هم به سر و وضع دوستانش نیز توجه دارد. در این روز او بلوز خود را بر تن شهرنوش کرد که واقعا به او می آمد. در جلسه سخنرانی من به مناسبت آمدن آتشی به لس آنجلس، یک دست کت و دامن کرم رنگ زیبا و یک بلوز قهوه ای، بر تن من کرد. من هم نو نوار شدم.

در مدتی که شهرنوش به لس آنجلس آمده بود، مدتی مهمان کامبیز و پروانه بود. آنها سعی میکردند او را به دیدار کسانی که دوست داشت یا جاهایی که می خواست ببیند ببرند. آن دو جانانه از شهرنوش پذیرایی کردند.

چند سال پیش، پس از آنکه شهرنوش چهار سال را بدون محاکمه در زندان گذرانده بود، قرار شد با سپردن وثیقهٔ ملکی آزاد شود. خالهٔ شهرنوش خانه‌اش را وثیقه گذاشت و به این ترتیب، شهرنوش از زندان آزاد شد. اما هنگامی که موضوع سفر او به خارج از ایران مطرح شد، این نگرانی به وجود آمد که اگر شهرنوش به ایران بازنگردد، خانهٔ خاله‌اش را مصادره میکنند. با شدت گرفتن این نگرانی، شهرنوش با پای خود به زندان بازگشت و از مسئولان خواست دوباره او را زندانی کنند تا خانهٔ خاله‌اش از وثیقه آزاد شود. حکومت نیز چنین کرد.

پس از مدتی به شهرنوش گفتند که اگر قصد خروج از ایران را دارد، می‌تواند در برابر «وثیقهٔ جانی» هم آزاد شود؛ به این معنا که فردی شاغل، ضمانت کند که اگر شهرنوش به ایران بازنگشت، او را به جای شهرنوش زندانی کنند. در چنین شرایطی، طبعاً کمتر کسی حاضر بود چنین مسئولیتی را بپذیرد. اما زنده‌یاد سیروس طاهباز پیش‌قدم شد و پذیرفت ضامن او شود. به این ترتیب، شهرنوش توانست از زندان آزاد، و از ایران خارج شود و به آمریکا بیاید.

آن روز بعد از سخنرانی شهرنوش، همگی به منزل ژاله و زنده یاد نادر نادرپور رفتیم
ایستاده از چپ: ژاله نادرپور، پرتو نوری علا، اعظم و زنده یاد ایرج گرگین، زنده یاد الهه سمیعی، که در یک سانحه هوایی جان خود را از دست داد، تورج دریایی
نشسته از راست: فرزانه میلانی، زنده یادان شهرنوش پارسی پور، و نادر نادرپور   

در ساعت 9:30 صبح، شهرنوش سخنران اول بود. فرشتۀ داوران (بنظر من یکی از منتقدین با سواد و هوشمند، در خارج ایران) معرف شهرنوش بود. او ضمن سخنانش با نقل قولهایی از میلان کوندرا و ویرجینا وولف و چند تن دیگر، رمان‌های شهرنوش را در زمرۀ "رمان‌های اندیشه" قرار داد. 

بعد از او شهرنوش پشت میز سخنرانی نشست. ابتدا بی‌حجاب بود. پس از سلام و علیک و خوش و بش کردن گفت "چون من باید به ایران برگردم، و چون شهروند ایرانی‌ام و می‌خواهم شهروند ایرانی هم بمانم، مجبورم به رسم قوانین حکومتی کشورم عمل کنم و از این ببعد که جلسه رسمی اعلام میشود، من حجاب میگذارم." سپس یک روسری سفید رنگ توری از کیفش درآورد و روی سرش کشید. بعد گفت "من با حجاب مخالفتی ندارم، ولی با حجاب اجباری مخالفم. فعلاً مجبورم حجاب داشته باشم." سخنان شهرنوش تا حدی پراکنده بود. شهرنوش پراکنده از داستان ها و رمانی که نوشته بود حرف زد.

این که چرا شهرنوش در هر دو رژیم قبل و بعد از انقلاب دستگیر و زندانی شد، خود داستانی مفصل است. خودش اینطور برایم تعریف کرد: 

پیش از انقلاب، شهرنوش که در رادیو و تلویزیون ملی ایران کار میکرد، در اعتراض به اعدام خسرو گلسرخی و کرامت‌الله دانشیان از شغل خود در سازمان رادیو و تلویزیون ملی ایران استعفا داد. پس از این استعفا، در سال ۱۳۵۳، ساواک او را بازداشت کرد و مدتی ــ حدود دو ماه ــ زندانی شد. سرانجام با پادر میانی رضا قطبی آزاد و به کار برگشت. 

شهرنوش در مورد زندانی شدن در رژیم اسلامی برایم چنین گفت:

در شلوغی‌های اوائل انقلاب و جاسوسی کردن بسیجی‌ها و پاسداران، شهرنوش و برادرش تعدادی از کتاب‌های خود را همراه چند نامه و اعلامیه، در جعبه‌ای گذاشته، از مادرشان می‌خواهند که آنها را از خانه دور و سر به نیست کندمادر، آن‌ها را در صندوق عقب ماشینش می‌گذارد و خیلی زود فراموش میکند که قرار بوده آنها را سر به نیست کند

در آن روزها هرکه در فری‌وی رانندگی می‌کرد و به زندان اوین می‌رسید، پاسدارانی که مراقب زندان بودند، برای بررسی محتوای ماشین و سرنشیناش، ماشین را متوقف می‌کردند. مادر شهرنوش که به کلی کتاب‌ها، نامه‌ها و اعلامیه‌هایی را که در صندوق عقب ماشین گذاشته بود تا سربه نیستشان کند فراموش کرده بود؛ هنگام رانندگی در فری‌وی، به زندان اوین میرسد. 

مطابق معمول، ماشین او، توسط پاسداران متوقف می‌شود. از او می‌خواهند تا درِ صندوق عقب را باز کند. مادر، که یک باره به یاد کتاب‌ها و اعلامیه‌ها و سفارش شهرنوش در نابود کردن آن‌ها افتاده، دست و پا گم کرده، جنجال می‌کند که من صاحب کتاب‌ها را لو نمیدهم. گفته‌های مادر به پاسداران، باعث میشود تا او را بازداشت کنند. 

در بازداشتگاه، پاسداران با اندکی کند و کاو، متوجه میشوند که آن‌ها متعلق به شهرنوش و برادرش بوده است. پاسدارها به خانه شهرنوش هجوم می‌برند و او را همراه برادرش بازداشت می‌کنند

اندکی بعد، مادر و برادر شهرنوش، آزاد میشوند، اما شهرنوش را نگه میدارند. چون با پاسداران یکی به دو و مجادله می‌کرده است. شنیده بودم شهرنوش در زندان با پاسداران و خواهران زینب، درگیر میشده و از دستوراتشان نافرمانی می‌کرده است، و به این ترتیب، مرتب به زمان ماندش در زندان افزوده میشد. 

بطور مثال او در بخش زندان زنان، چادر سر نمی‌کرده و اگر بدون خبر، پاسداری وارد آن بخش شده بود، شهری را بشدت توبیخ می‌کردند. شهرنوش به آنها میگفت "این جا بخش زنان است، تو چرا برای ورود یا الله نمی‌گویی؟" یا اگر شهرنوش را "تو" خطاب می‌کردند، عصبانی شده و با تغیّر می‌گفت "مگر من شما را تو خطاب میکنم که شما مرا تو خطاب میکنید؟" یا گویا برای آزاد کردنش، یکبار تا دم در زندان رفته بود، که آنجا با یکی از خواهران حرفش میشود، و او را دوباره به زندان برمیگرداند

یکی از شکنجه ها در زندان، که حتی یادآوری اش، شهرنوش را بشدت ناراحت میکرد، نشاندن زندانی در جبعه های تابوت مانندی بود که رو به دیوار قرار داشت. زندانی مجبور بود ساعتها رو به دیوار، ساکت در این جعبه بنشیند. او میگفت، نشستن و زل زدن به دیوار رو به رو، او را به جنون میکشاند. 

معروف است که شهرنوش زنان زندانی را وادار میکرد تا در همان محدوده‌ی زندان، ورزش کنند. برایشان داستان تعریف میکرده و سعی میکرد تا روحیه‌ی آنان را مثبت نگه دارد. زنان زندانی او را "مادر شهرنوش" می‌خواندند. 

یاد و خاطره شهرنوش عزیزم، گرامی و ماندگار است.


ادامه دارد


۲ نظر:

  1. یاد عزیزش جاودانه باد، نویسنده مهمی ست و عقل آبی و طوبا و معنای شب و زنان بدون مردان و آسیه بین دو جهان، در ردیف آثار اروپایی و مهم هستند.

    پاسخ دادنحذف
  2. از نظر من مهمترین اثر شهرنوش "سگ و زمستان بلند" بود.

    پاسخ دادنحذف