This site is dedicated to the creations of Independent Iranian Artists

یکشنبه، آذر ۱۴، ۱۳۹۵

"مهمانِ ناخوانده" / داستان کوتاه / رحمان چوپانی



مهمان‎ها که آمدند بساط گپ وگفت تا نیمه‎های شب برقرار بود. مرد اغلب ساکت بود و فقط با سر و چشم، اشاره به  قلیان و استکان‎های خالیِ توی سینی چای می‎کرد. مهمان‎ها یک‎ریز از جنگ و بی خانمانی می‎گفتند:

 مرد موضوع را سرِ سفره ی شام با زن در میان گذاشت:
 – کسی نمیدونه چه قدر قراره طول بکشه! برای تو زیاد مزاحمتی ایجاد نمی کنند! تازه ، چند تا دوست قدیمی هم توی شهر دارند!
و بعد از آن، دوتائی مختصری در مورد انتخاب اتاقِ مهمان‎های جنگ‎زده و جا به جائی وسائل صحبت کرده بودند .
راحت‎تر از گذشته می‎توانست از خاطراتی بگوید که شاید تا پیش از این حتی شهامت فکر کردن به آن ها را نداشت. حالا که  دیگر برای خواندن ونوشتن از عینک استفاده می‎کرد واز پله‎ها به سختی بالا و پائین می رفت و نیازمندی‎های روزنامه‎ی هر روز صبح را با دقت تمام آن قدر وارسی می‎کرد تا «آسانسور» یا «آسانسوردار» زیر لنز  چشم چپ یا راست، درشت‎تر از کلمات دیگر قرار بگیرد  و دورش را با مداد قرمز خط بکشد یا شماره‎ی تماس را در دفترچه‎ی تلفنش یادداشت کند.
حالا از توی بالکن، تنه‎ی تنومند درختان کاج مانعِ دید می‎شد. مغازه‎های روبه رو، به چشم نمی آمدند. اما آن روزها این درخت ها نهالی بیشتر نبودند، ردیف مغازه‎های بازارچه و جوان‎هایی که اوقات بیکاری‎شان را اطرافِ همان مغازه‎ها می‎گذراندند به راحتی می‎شد دید. سرشاخه‎ها با برگ‎های سوزنی، پاها را فقط تا زیرِ زانو  پنهان می کردند. نشیمن‎گاه و کمر و سر و گردن و دست‎هائی هم که گاه به گاه ازپشت همان نهال‎های کاج و میان جمع همان جوان‎ها بالا می‎آمد و تکانی می خورد و با انگشتِ دست، وقت و زمانی را نشان می داد به وضوح پیدا بود.
اوائل  لباس‎ها را خیلی زود روی رخت‎آویز پهن می‎کرد. گیره‎ی لباسی، بی‎هیچ ملاحظه و نظم و ترتیبی چفت می‎شد روی لباس‎های آویزان به میله‎ی باریکِ رخت‎آویز و قبل از آن که آب ازلبه‎ی دگمه‎دارِ پیراهن، قطره قطره بچکد رویِ لنگه‎های جوراب و لباس‎های زیری که ردیف پائین آویزان بودند، بی هیچ توجهی به اطراف و پشتِ نهال‎های کاج می‎آمد داخل و زود در را می‎بست و پرده را می‎کشید.
مهمان‎ها که آمدند بساط گپ وگفت تا نیمه‎های شب برقرار بود. مرد اغلب ساکت بود و فقط با سر و چشم، اشاره به  قلیان و استکان‎های خالیِ توی سینی چای می‎کرد. مهمان‎ها یک‎ریز از جنگ و بی خانمانی می‎گفتند:
جنگِ نکبتی! اَه اه ...
چه جنگی جونُم  چه جنگی؟! مصیبت! مصیبت!
آسایش از زندگیِ مردم رفت .
مدام باید خم و راست می‎شد یا سینی چای یا زغال آتشدانِ قلیان. توی آشپزخانه ظرف روی ظرف تلنبار می‎شد. سفره‎ای که پهن می‎کرد تمام اتاق را می‎گرفت .
همان چند روزِ اول یکی از مهمان‎ها صندلی راحتی‏ای که توی اتاق پذیرایی بود را هم برد به اتاق او بی‎آن که حتی اجازه بگیرد. به مرد گلایه کرد و شنید:
چه کار کنم خانم؟ بگم برید بیرون از خونه‎ی خودتون؟!
شاید نگفت از خم و راست شدن در تیررَسِ نگاه آنها عذاب می‎کشد .   
بویِ عطر توتون را بیشتر از بوی تندِ تنباکوی قلیان دوست داشت. به خصوص وقتی که دست، نرمیِ  گوشش را رها می‎کرد و می‎آمد تا نوکِ بینی را با انگشتِ شست و اشاره بگیرد و به چپ و راست بپیچاند، اولین باری که آن بو را شنید پرسید:
چه بوی خوبی! چه اُدکُلنیِ؟
مرد خندید و انحنای دسته‎ی سیاه رنگ پیپ را که از توی جیبِ شلوار جین بیرون زده بود نشانش داد. به یاد نداشت که  روزهای اول، پشت کاج‎های جلوی مغازه پیپ را در دستش دیده بود یا نه.
با مداد قرمز یک خط دیگر کشید. نوشته بود: «آسانسور در حال نصب.»
خانه پُر شده بود از بوی ماهیِ سرخ کرده. بو با عطر توتونِ پیپ قابل مقایسه نبود.این وضعیت به شدت آزارش می‎داد و شرمنده‎اش می‎کرد. تمام لباس‎هایش بوی دود گرفته بود. حتی بلوز قرمز رنگی که قبل از رفتنِ سرِ قرار، با شلوار مشکی‎اش می‎پوشید .
عجب لُعبتی شدی!
این جمله را همیشه قبل از آن که خودش را بسپارد به آغوشِ آغشته به بوی توتون پیپ، می‎شنید. و بعد ابری از دودِ خوش عطر، روی صورت و گردنش آهسته آهسته می‎چرخید و پائین می‎آمد و بر لباس قرمز فرومی‎نشست.
نخواست به این فکر کند که درِ کمد لباس را قبل از رفتن به آشپزخانه بسته بوده یانه. یا حتی اصلا درِ اتاق را.
کم کم یاد گرفت که چطور و در کدام زاویه از بالکن بایستد تا بتواند ردیف مغاره‎های بازارچه را خوب ببیند و خودش کمتر دیده شود یا اصلن دیده نشود یا لباس‎های خیس را با خونسردی چه طور وابپیچاند و آرام روی رخت آویز پهن کند و سرِ حوصله گیره‎های لباس را با فواصل معین به آن‎ها بزند، یا حتی چشمهایش را ببندد و نفسی عمیق بکشد تا شاید بوی عطر توتون را از آن فاصله حس کند.
بچه‎ها خانه را گذاشته بودند روی سرشان. صدای آواز خواننده‎ی عرب از رادیو برای همسایه‎ها تازگی داشت:
- الحب علیک هو المکتوب  یا َولدی!، الحب علیک هو المکتو و و و و وب یااااااااااااااا ولدی!*
سرزنش همسایه‎ها راخوب به یاد می‎آورد:
مثل این می‎مونه که آدم تو همه چیزش با بقیه شریک باشه! توی خواب، توی بیداری!
 نَسَبی وَ سبَبی به جای خودش، مالک و مستاجری هم به جای خودش، داره کرایه خونه‎اش رو میگیره عزیزم!
یا رومیِ روم، یازنگیِ زنگ! مردِ خونه‎ای گفتن، زنِ خونه‎ای گفتن وااااااااه ...!
بخواهی بخوابی خجالت می‎کشی، دستشوئی بری خجالت می‎کشی، حمام ...!
اصلا بگو ببینم. اون دو تیکه لباست رو چه جوری جرأت می‎کنی با این آدمای عَزب تو آفتاب پهن کنی؟!
یادش آمد شب توی رختخواب وقتی مَرد دستش را از زیر دامَنش آورده بود تا بالای ران‎ها، با تعجب پرسیده بود این که هنوز نَم داره، خشکش می‎کردی و می‎پوشیدی زن!
نخواست موضوعِ صندلی راحتی توی اتاق را دوباره پیش بکشد. فقط بغض کرد.
«آسانسوردار با انباری مشترک» با ابعاد درشت، به سرعت از جلوی  لنز چشم چپ عبور کرد.
اگه هیچی نگی، اوضاع از این هم که هست بدتر میشه!
گفتم!
خوب؟!
همان جوابی را شنیده بود که انتظارش را داشت:
با این قیمت سگ دونی هم گیرمون نِمیاد.
 با خود گفته بود حق با اونه. اون درست می‎گه! تازه مگه چقدر میتونه طول بکشه؟
فوقش یکی دوماهه دیگه! این‎ها آدم‎های مأخوذ به حیایی هستن! خودشون یک جائی رو پیدا می‎کنن و ....
احساس می‎کرد چیزی این وسط حائل شده و نمی‎گذارد موضوع را بی‎پرده با مرد در میان بگذارد. شاید سنگینیِ نگاهی که از پشت حرارتِ آتشدان قلیان مدام در تعقیبش بود:
- قلیون نمی‎کشی نه!؟ نکنه می‎ترسی آقا َبدش بیاد، هه هه هه هه. بیا، بیا از نفس افتادی زن! بیا بشین اینجا نفس تازه کن! و با نی آبِ نوار پیچ، نقش لچک ترنجِ پاخورده‎ی فرش را کنار کوزه‎ی قلیان نشانش داده بود. زمینه ی لاکیِ نقش به سیاهی می‎زد.
- چه خبرِ از صبح تا شب این همه بِذار بَردار می‎کنی ها؟ به جوونیت رحم کن! یه نگاه به خودت ِبنداز.
شاید ترسِ از دست دادنِ این خانه که سال‎های سال در إزای اجاره‎ای ناچیز در اختیار داشتند.
کم و بیش هنوز هم چیزی از سین جیم‎های همسایه‎ها را به خاطر داشت.
... حتی اگر اصرار کنی، بیرون‎شون نمی‎کنه؟! این همه جا، یک راست اومده صندلی رو گذاشته تواتاق؟! مرتیکه‎ی هیز.
آن روز که با سبد پر از لباسِ خیس، داخل بالکن رفت و چند لحظه بعد  پرده با نی آب قلیان آهسته کنار کشیده شده بود را خوب به خاطر داشت.
این گوشه باشه کهِ بهتِره! یک وقت می‎بینی توی دست و پات گیر می‎کنه و می‎خوری زمین. نگاه کن! نگاه کن!... این کاج‎ها چند سالِ بعد دیدن داره. بلند که بِشن عین دیوار، نه از این طرف چیزی دیده می‎شه نه از اون طرف هه هه هه هه کسی دست تکون میده!
جِرم قهوه‎ای دندان‎ها را اگر رو در رویش ایستاده بود می‎توانست ببیند. نفس‎اش به شماره افتاده بود. سعی کرد با غلبه بر ذهن آشفته‎اش بداند که او چگونه متوجه بی‎احتیاطی‎ش در بالکن شده .
چند روز بعد، بالاخره از دستخوردگی و به هم ریختگیِ لباس‎های ردیف دوم‎ِ رخت‎آویز، مطمئن شد وهمین بهانه کافی بود تا تصمیم‎اش را بگیرد.
به خودش قول داد ملاحظه‎ی هیچ‎کس و هیچ چیز را نکند. بغض نکند وهمه‎ی آن چه را که اتفاق افتاده  تمام و کمال برای همسرش بازگو کند. حتی به قیمت از دست دادن این خانه. گلایه‎ها را با خودش مرور کرد:
خودت بگو! چند وقته دارم لباس‎هام رو کنار بخاری خشک می‎کنم؟
....
مطمئنِ مطمئنِ مطمئن! قبل از رفتن توی آشپزخانه، هم درِ اتاق و هم درِ کُمد، هردو را بَستم، اوّلِش شک داشتم. اما چند بار نشون گذاشتم. دیدم حدسم درسته. شورت و سینه‎بندم مدام جا به جا میشه ، پشت و رو میشه باز هم بگم؟!
درست هم‎زمان با این تصمیم بود که شرایط به شکل غیرمنتظره‎ای تغییر کرد. خانه در بیشتر ساعت‎های روز خلوت بود. و صدای آواز خواننده‎ی عرب کسی را آزار نمی‎داد. صندلی راحتی برگردانده شد به جای قبلی و او دوباره می‎توانست با حوصله و آرامشِ تمام، توی بالکن لباس‎ها را هر طور که بخواهد روی رخت آویز پهن کند و با خودش خلوت کند:
داری بهانه‎ی الکی می‎گیری،(چشم‎ها شروع کرد به کاویدن سویِ سر برگ های سوزنیِ درختان کاج) کاری به کارِ تو ندارند، (روی پنجه‎ی پا بلند شد تا بهتر ببیند) اگر دست خودشان بود، (سر را جلو آورد و چشم‎ها را ریزتر کرد) که از خانه و زندگی آواره نمی‎شدن، (قطره های آبِ شلوارخیسی را که تکاند شَتَک زد به سر وصورت‎اش ودیوار بالکن که ندید).
البته این پیش آمدِ در ظاهر خوشحال کننده کمی هم مرموز به‎نظر می‎رسید و حتی نگران کننده. دوست داشت بفهمد این آدم‎های به قول خودشان غریب از سر صبح تا شب، بالاخره کجا می‎روند؟ کجا را دارند که بروند؟ آن‎ها که بارها و بارها گفته بودند:
از دوست‎های قدیمی هم که آدرس درست و حسابی نداریم اما  بالاخره پیداشون می‎کنیم. اون وختا باباش مغازه داشت. باباش مغازه داشت. باباش.......
زخمِ زبان‎های وجدان، خواب را از چشمانش گرفته بود. خودش را نمی بخشید. همه‎ی فکر و خیالی را که هر روز با آن‎ها دست به گریبان بود همان شب تراشید و ریخت دور. حتی بوی ُتند تنباکو داشت خوش عطر و بو می‎شد مثل بوی توتونِ پیپ. مرد هم  از این وضعیت راضی به نظر می‎رسید:
دیدی گفتم بالاخره خودشون به فکر هستن! 
بلوزِ قرمز را شست و پوشید. از ورانداز کردن خودش روبه روی آینه لذت می‎برد. وسوسه‎ی شنیدن عبا رت‎های آغشته به عطر و بوی توتون پیپ دوباره آمده بود سراغش. ریز ریز خندید و ذوق کرد.
حالا دوباره به بهانه‎ی خشک شدن لباس‎ها، می‎شد در طول روز، دو سه باری رفت توی بالکن و رَدی از دست‎های پشت درخت‎ها گرفت. روی پنجه‎ی پا بلند شد، چشم تیز کرد، چپ و راست را پائید، خبری نبود قَد و قواره‎ی آشنائی به نظرش پشت درخت‎ها همان جائی که همیشه دست‎ها بالا و پائین می‎شدند می‎رفت به سمت مغازه‎ها. چیزی شبیه به شکل وشمایلِ صاحب همان نگاهِ سنگین از پشت آتشدان قلیان.
شب؛ همراهِ مهمان‎های همیشگی‎شان، مهمان ناخوانده‎ی دیگری هم  آمده بود. شاید همان دوست قدیمی‎شان که می‎گفتند پدرش مغازه‎دار بود. استکان چای را گذاشت جلوی مهمانِ ناخوانده کنارِ انحنای دسته‎ی سیاهِ پیپ و قوطی کبریتِ روی فرش. بوی خوش توتون پیپ را دوباره شنید و این بار از خجالت خیس عرق شد.

رحمان چوپانی / مرداد ماه 91 
 --------------------------
*شعر از نزار قبانی؛ تحت عنوان قرائت الفنجان ( فال قهوه ) !       
   
                                                                        

هیچ نظری موجود نیست: