This site is dedicated to the creations of Independent Iranian Artists

جمعه، خرداد ۰۵، ۱۳۹۶

سفر به انتهای شب / اثر فردینان سلین / نویسنده جستار، اسد رخساریان

هم به خاطرِ سوگواریهای درونی خویش از دیرپایی ستارهی دنبالهدار جنگ در آسمان شرق است که این جستار را مینویسم و هم به این دلیلِ ساده که اندیشه و احساسِ نویسنده در رودررویی با فجایع انسانی در زمانِ جنگ، گرامیتر از آن است که بتوان کتاب او را پس از خواندن همین‎طوری بست و کنار گذاشت.
اسد رخساریان


سفر به انتهای شب* یا به ناکجاآبادِ جنگ
فردینان سلین (۱۹۶۱/۱۸۹۴)اسد رخساریان
بعید میدانم کسی این رمان را بخواند و از تأثیرِ هولناکِ آن در امان بماند. "سفر به انتهای شب"، اثرِ لویی فردینان سلین را میگویم. این سفر اگرچه در یکی دو کشور و یک سرزمینِ افریقایی مثلِ کنگوی وسطی(۱) اتّفاق میافتد، با این وجود بیشتر در فضاهای جنسی، حسّی، عاطفی و فکری انسان است که قابلِ بازخوانی تواند بود. راوی داستان شاید خودِ نویسنده است. او هم فردینان نام دارد. کاراکترهای او هم کم نیستند. میتوان خانهها، محلّهها، محیطهای کاری و شهرها را هم به کاراکترها اضافه کرد. انسانها – کاراکترها- و این فضاها همدیگر را توجیه میکنند. وضعیّتِ اجتماعی حاکم˚ ماهیتِ فکر، رفتار و روشِ حرف زدنِ آدمها را به آنها تحمیل کرده است و حتّا قیافهی آنها را شکل داده است. جز این هم انتظاری نیست. جنگ است. نخستین جنگِ جهانی. هیولای جنگ یا مرگ سربازان را که اغلب از طبقاتِ پایین به جبههها اعزام میشوند، دسته دسته به کامِ خود فرومیکشد، یا در بهترین حالت آن ها را نیمه فلج و با اعصابی درهم ریخته راهی بیمارستانها یا تیمارستانها میکند. راوی که جوانی است از نیمه راهِ تحصیل بازمانده، پس از ارزیابی توان جسمانی و احساس و اندیشهی خود در جبههها، خود را به مریضی میزند و به ناچار از یکی از تیمارستانهای حاشیهی پاریس سر درمیآورد.
"ما روانیها را در ایسی له مولینو، توی مدرسهای جا داده بودند. جایی بود مخصوصِ سربازهایی از قبیلِ من که افکار میهن پرستانهشان تکان خورده بود." ص ۶۱
کنایهی تکان خوردنِ افکار میهن پرستانه˚ از انفجارِ تنفّرِ نویسنده از صاحبانِ ثروت و قدرت و حقّهبازانِ فرهنگی – سیاسی در جامعه خبر میدهد. اینان زمانی به استقبالِ جنگ میروند که در موضع ضعف قرار دارند. برنامهای ترتیب دادهاند که فرزندان طبقات فقیر و کم درآمد را سپر بلای جان و مالِ خویش سازند. جنگ برای اینان غنیمتی است. در زمانِ جنگ، اینان به ترفندهای شیطانیاشان سرعتِ عمل میبخشند. تمامِ پرنسیپهای رایج اخلاقی را زیرِ پا میگذارند. برای هر اقدامِ جنایتکارانهی خود جنگ و در کنارِ آن دفاع از میهنِ مقدّس را بهانه میسازند. هیچ گروهی یا فردی جز اینان از جنگ گزیر و امانی ندارد. در این زمان مردانِ طبقاتِ پایین یا در جبههها باید جان بکنند، یا در پشتِ جبهه‌ها مانندِ بردگان در خدمتِ اهدافِ جنگی به بخور-‎ نمیری قناعت کنند و دَم نزنند. و آن دسته از زنان که عمری را سپری کردهاند، به طورِ اتوماتیک به بخشهای خدماتی گسیل داده میشوند و آنهایی که دستشان به هیچ جایی نمیرسد و هنوز بَر وُ رویی دارند، ناچار هستند از راهِ تن فروشی گذران کنند. فحشا تحفهای است که در تمامِ شهر جنگ زده، سایه به سایهی راوی نفس میکشد. تأثیرِ آن در روانِ جامعه لجام گسیختگی و ازخودبیگانگی همگانی است. این است که به قولِ سلین همه و همه جا را گند گرفته است. گندگرفتگی در اندامِ جامعه، در قواره و بیقوارگی انسانها و در رابطههای مشکوک و در ناگزیرِی آنها به نمایش گذارده شده است.
"خانم سرایدار که دَمِ درِ ورودی، نزدیکِ نردهها، خانۀ کوچکی داشت به ما شکرِ سرخ و پرتقال و وسایلی که برای دوختنِ دگمه لازم است، میفروخت. چیزِ دیگری هم میفروخت: لذت. برای افسرهای جزء، ده فرانک تمام میشد. همه میتوانستند بخرند. فقط میبایست موقعِ خرید مواظبِ زبانشان باشند... " ص ۶٢
لولا، دوست دختر امریکایی راوی به او میگوید: "برای دفاع از میهن فقط دیوانهها و بیجُربُزهها نمیجنگند." امّا راوی که ماهیتِ جنگ را با تمام وجودش لمس کرده است، هزاران دلیل دارد که شعارِ زنده باد دیوانهها و بیجُربُزهها را سر بدهد. او چندان هم بیجُربُزه نیست. شهامتِ او در گریز از جبهههای جنگ و تمرکز فکر و حواساش در جامعهی جنگزده و قربانیانِ آن نشو و نما میکند. امّا او – راوی – در آستانهی دیوانگی به سر میبرد و در این میان تنها نیست. دیوانگی، چتر پولادینی از سرب سیاه و خاکستر بدبختی روی سرِ تمامِ آدمیان باز کرده است.
راوی پس از چندی اجازه دارد در شهر گردشی کند و حتّا به خارج شهر برود. در پاریس درمییابد که شهر مرضِ هاری گرفته است. در اینجا با هفت خطهای روزگار – چه مرد و چه زن –  طرف است. دست پختهای مخصوصِ زمانِ جنگ از سرشت و طبیعت آدم ها دیدن دارد. گاهی میتوان به آنها نزدیک شد، امّا نمیتوان با آنها رابطه برقرار کرد. رابطهها جنسی، سودجویانه و در بهترین یا بدترین حالت، تجاری است. جنگ˚ تاجران را با وسوسههایی سخت شیطانی آشنا میکند. زبانی چرب و نرم و پشتِهم انداز به آنها میدهد. آنها میتوانند در یک بیغولهی کثیف چندین نوع تجارت راه بیندازند. مانندِ مادام هروت، لباسفروشی که عقیم هم هست و همین نقصِ وجودی موجب رونق کار او شده و پولِ کلانی نصیبش کرده است.
روی دیگرِ این سکّهی کثیف، زندگی خودِ راوی و دوستِ بیچارهاش لئون روبنسون است. این لئون طی گذرانی کوتاه در جبهه های جنگ از نظرِ احساسی اخته شده است. او پس از بستری شدن در تیمارستان از حارّهایترین قسمتهای کنگو سر درآورده است. اینجا در محاصرهی درختانِ غول آسا، حیوانات وحشی، آدمهای نیمه وحشی و کک و هزاران کوفت و زهرمارِ دوزخیِ دیگر واقع است. به گمانِ او هرچه هست، از فرانسه که درگیرِ جنگ است، بهتر است. اینجا احتمالِ این که با بدترین نوع خوراکیهای جنگلی و آبِ گِل آلودِ باران زنده بمانی، خیلی بیشتر از آنجا است. موجوداتِ انسانی که لئون در این مکان با آنها سر و کار دارد، سیاهانِ برهنهای هستند که فقط پارچه پلاس کوتاهی به جلوی پایین تنههاشان آویختهاند. اینها چیزی از فرهنگ و تمدّن سرشان نمیشود. و چون چنین است، هنوز عزّت نفس خود را از دست ندادهاند و اگر قرار است از آنها کار بکشی، باید با زور  و چماق باهاشان رفتار کنی. کلبهای که لئون در جوارِ جنگل در آن به سر میبرد، تابِ ایستادگی در برابرِ باد و باران این منطقهی وحشی را ندارد. امّا به هر صورتی که بود، او زمانی را در اینجا به سر آورده و پس از کنارگذاشتنِ پولی دور از چشمِ مدیرِ کارخانهی مستعمراتی فرانسه که او را مسئولِ خرید و جمعآوری کائوچو و بادام زمینی در این منطقه کرده بود، با تحمّل هزاران بلا و مصیبت خود را به امریکا میرساند و پس از مدّتی هم دوباره به پاریس برمیگردد. و هموست که در اوجهای تراژیک داستان، روزی که با دوستِ خود فردینان به بحث و مجادله نشسته است، میگوید:
"به درِک! از این زندگی بی بو و خاصیت مثلِ زندگی همهی آدمها کارد به استخوانم رسیده ... چیزی که بهاش میگویند کار شرافتمندانه، به دردِ بردههای بیمُخ میخورد ..." ص ٣٢۵
برای این که بردههای بیمُخ را بشناسیم، به بخشهای آغازین داستان بازمیگردیم که راوی در اوراقِ نانوشتهی اندیشههای خود در حالتی ناشی از تأثر، اندوه، خشم و نومیدی خطابِ به آنها میگوید:
"مردم بیچیز! پس ماندههای زندگی، ای همیشه کتک خوردهها، غرامت دهندهها، عرقریزها به شما اعلام خطر میکنم، وقتی که بزرگان این عالم عاشق چشم و ابروتان شدند، معنی اش این است که میخواهند گوشتتان را در جنگشان کباب کنند ... " ص ۶۹
فردینان نیز برای گریز از جنگ و شهر و مردم جنگ زده راهِ افریقا یعنی همان کنگو را در پیش میگیرد. او سوار کشتیای میشود که دربست و به طورِ رایگان در اختیارِ صاحب امتیازان دولتی و نظامی است. پیر و پاتالهای پولدار، نظامیانِ رده بالا و زنهای خوشگلِ همراهشان که کاری ندارند جز سرکشیدنِ لیوانهای شراب و دادِ سخن دادن در بارهی محاسن جنگ و ضرورت دفاع از میهنِ مقدّسِ خویش. طبیعی است که آن‏ها نتوانند این سربازِ متکبّر از خودراضی را در جمع خود پذیرا باشند. پس تصمیم به آزار و بلکه سربه نیست کردنِ او میگیرند. با این وجود فردینان که از کم و کیف قضایا با خبر شده است، عقل و زبانِ خود را به کار میاندازد و با سَرِهم کردن دروغهای بزرگِ شاخدار در بارهی قهرمانیهای خود در جبههها و حماسه آفرینیهای دیگر در راهِ نجات میهنِ عزیز دلِ آنها را به دست میآورد و در نهایت سر از همان مناطقِ حارّهای درمیآورد که پیشتر از او روبنسون درآورده است. تقدیر چنین است که او به منطقهای پرتاب شود که پیشترها روبنسون خود را در آنجا منزوی کرده است. امّا ورودِ او همان و متواری شدن روبنسون همان. این دوستان قدیم با قیافههایی به هم میرسند که در ساعاتِ نخستین نمیتوانند یکدیگر را بشناسند. ساعاتی چند پس از دیدار و در حالی که فردینان دچار بیخوابی و ناراحتی از دست کَکها و خندهی کفتارها در بیرون از خوابگاهِ خویش است، تازه پی میبَرَد، کسی که او جانشینش میشود، دوست خودِ او  لئونی روبنسون است. بلند میشود و تخته پارهای را که شب˚ روبنسون روی آن دراز کشیده بوده است، خالی مییابد و میفهمد که او آنجا را ترک کرده است.
فردینان مدّتِ زیادی نمیتواند در آنجا دوام بیاورد. مریض میشود و به بستر میافتد و بومیانِ وحشی ناچار با دوا و درمانهای عجیب و غریب خود به مداوای او میپردازند. مدّتی بعد اندکی بهبودی پیدا میکند و تصمیم می‌گیرد آنجا را ترک نماید. در ادامهی داستان او را در نیویورک مییابیم. در این شهر که به صورتِ عمودی ساخته شده، چند روزی در هتل به سر میبرد و بعد که پولش تَه میکشد برای خود در کارخانهی دوزخآسای فورد کاری گیر میآورد. کاری ساده که فقط باید بچسبد به آن و به چیزِ دیگری فکر نکند. این را کسی که مسئول آشنا کردنِ او با کارش است به او می­گوید:
 "ما در کارخانههامان به روشنفکر احتیاجی نداریم. به بوزینه احتیاج داریم. بگذار نصیحتی بهات بکنم. هرگز از فهم و شعورت حرفی نزن! ما جای تو فکر خواهیم کرد." ص ٢٣۶
داستان همین است. در تمامِ اوراقِ این کتاب نویسنده همین مسئله را در شکلها، شهرها و مکانهای گوناگون بازآفرینی میکند. باری کسی که نیازمند لقمهای نان است، بیکار است و در خانهای اجارهای به سر میبرد، اصلاً فرصتِ فکرکردن ندارد. تازه اگر فکرکردن بلد باشد!
راوی این داستان چون اهلِ فکر است آواره شده است. افکار او نیز بیشتر در دایرهی خواستها، تنهاییها، جنگ، بیکاری و جنون و دیوانگیهای رایج زمانهی جنگ دور میزند. پس طبیعی است نتواند در هستی خود احساسِ آرامشی بیابد و به کسی یا چیزی اعتماد کند. او در رابطه با تمامِ آدمها و دوستهای دخترش نیز همین جور است. این دخترها نیز اغلب به گونههای مختلف از مالیخولیای جنگ در رنجند. به تنها چیزی که فکر میکنند پول است و بیرون کشیدنِ خود از مهلکههای ترسناکی که هر روزه در پیرامونِ خود شاهدِ آنها هستند. در میانِ دخترها، تنها مالیِ˚ مهربان است که عاطفهی انسانی خود را از دست نداده است. او با سونیا در جنایت و مکافاتِ داستایوفسکی تناسخِ روحی دارد. امّا شگفتا که این مهربانترین زنِ داستان هم از راهِ خودفروشی زندگی میکند. فردینان در خانهای ویژهی این گونه زنان در نیویورک با او آشنا میشود. این آشنایی به درازا میکِشد و فردینان برای او داستانِ کار شکنجهآمیزِ خود در جهنّمِ فورد را تعریف میکند. مالی˚ او را از آن کار بازمیدارد و حمایت اقتصادیاش را به عهده میگیرد. امّا فردینان پس از چندی با تمامِ اصرارهای مالی˚ روحِ سرگردانِ خود را برمی دارد و دوباره به پاریس بازمیگردد.
پاریسی که بعد از این تصویر میشود شهری است غرقه در تباهی و تاریکی. حالا هرچه را که عفریتههای جنگ به خوردِ مردم دادهاند، در اشکالِ گوناگون و در سادهترین روابطِ انسانی مجالِ ظهور پیدا کرده است. این اشکال را میتوان در وجودِ روبنسون، در میانِ خانوادهی هانروی˚ها و در رابطهاش با زنی که عاشقِ جنونزده ی او است، ردیابی کرد. در این پلانها، دروغ و توطئهی قتل برای به دست آوردنِ مال و ثروت، انگیزههای زیستی و امیدِ پایداری به حساب میآیند. در اینجا روبنسون تنها نیست. دستیارانِ او که انگیزههای قتل را در اختیارش میگذارند، نزدیکترین کسانِ پیرزنِ صاحب ثروتی هستند که قرار است به قتل برسد. راوی هم تحصیلاتش را به پایان رسانده و مدرکِ دکترا گرفته و در عینِ حال که به بیمارانِ بیشتر کوفتی و حقّهباز خود میرسد، مترّصدِ افکار و ماجراهای زندگی روبنسون است.
میتوان گفت: روبنسون نیمهی دیگرِ فردینان است. این دو هرجا هستند از دور و نزدیک یکدیگر را بو میکِشند، احساس میکنند و مییابند؛ چه در افریقا، چه در امریکا یا پاریس. این دو در آغازِ آشنایی هر دو آنارشیست، لاقید و عصیان زدهاند. فردینان پس از اخذ مدرکِ دکترا و استخدام در یک کلینیک روان درمانی، طبیعتی مییابد که دکتر جکیل، در رمان "دکتر جکیل و مستر هاید"، اثرِ روبرت لوییز استیونسون، دارد. روبنسون امّا از همان آغاز مستر هاید است و از این که آدم بکُشد و ککش هم نگزد، برایش طبیعی مینماید. آیا این بازتابِ روانی جنگ در سرشت انسانی است؟ برای پاسخ گفتن به چنین پرسشی، کافی است به یاد آوریم که روبنسون در این وسط تنها نیست، این روبنسونهای دیگر، از نوعِ ترسوترین، بیجُربُزهترین و آب زیرِکاهی‌ترینهای کاستهای بالا و پایین جامعه هستند که گَزَک به دست او دادهاند تا با قتل و خونریزی منافع آنها را تأمین نماید.
معشوقهی روبنسون با فردینان نیز سَر و سرّی دارد. روبنسون هم این را میداند امّا شاید به این دلیل که او هم فردینان را نیمهی دیگر خود میداند، قضیّه را درز میگیرد. با این وجود روبنسون میخواهد از دستِ معشوقه فرار کند و برود جایی و برای خودش تنها زندگی کند. معشوقه هم با او سرِ جنگ دارد و در نهایت با شلیکِ چند گلوله به زندگی روبنسون خاتمه میدهد.
لویی فردینان سلین این نخستین رمان خود را در سال ۱۹٣٢ منتشر کرد. بسیاری از منتقدان آن را یکی از شاهکارهای ادبی قرن بیست میدانند. شاید یکی از نشانههای آن همین است که روی بزرگترین نویسندگان فرانسه از جمله ساموئل بکت، ژان پل سارتر و نویسندگان امریکایی مشهوری چون آرتور میلر و چارلز بوکوفسکی تأثیرگذار بوده است. زبانِ داستان، محاورهای یا زبانِ کوچه و بازار است. این زبانِ زندگی کودکی و جوانی نویسنده و زبانِ تلخ و پُرکنایهی شکست خوردگان و به خاکسترِ سیاهِ فقرنشستگان است. استعارهها، تشبیهات و نوعِ نگاهِ نویسنده به پدیدههای مخصوصاً سیاسی و اقتصادی خاستگاهِ او را برملا میسازند. نگاه کنید به این پاراگرافها که جز حاصلِ آمیزش و تجربه و همزیستی با واقعیّتِ نهفته در آنها نمیتوانند بود:
"قانون، چرخ فلکِ بزرگ بدبختی است، وقتی فقیر بیچارهای اسیرش می­شود تا قرنها بعد هم میتوان صدایش را شنید." ص ۱۸٣
"بدبختی غولی است که مثلِ پاره پلاسی از قیافهی آدم برای پاک کردنِ کثافتهای ماتحتِ عالم استفاده می­کند." ص ٢٢۷
سلین اگرچه کار نوشتنِ را ادامه داد و رمانهای مطرح دیگری به دنیای ادبیات عرضه کرد و به عنوان یک چهرهی تأثیرگذار ادبی در سطحِ جهانی شناخته گردید، با این وجود در۱۹٣۷ بروشورهایی چند در باره ی عقاید ضدِ سامی خود انتشار داد. این بروشورها در آستانهی جنگِ جهانی دوّم مقدّمهی گرفتاریهایش در سالهای بعدی زندگانی او بود. سلین پس از شکستِ ارتش آلمان از متّفقین به دانمارک پناهنده شد، ولی در آنجا دستگیر و به مدّت یک سال به زندان افتاد. پس از بازگشت به فرانسه در صدد اعادهی حیثیّتِ خود برآمد. امّا کار از کار گذشته بود. در فرانسه نیز دستگیر و دوباره محکوم به تحمّل یک سال حبس گردید. او بعدها از انتشارِ عقاید ضدِ سامی خود ابرازِ تأسّف میکرد، امّا سخنی در بارهی حمایتِ فکری خود از نازیستها بر زبان نمیآورد.
زندگی پرفراز و نشیب سلین و عقاید و اندیشههایش همیشه آماجگاهِ نقدها و نظریههای مجادلهآمیز بوده است. در این میان امّا "سفر به انتهای شب" هیچگاه فراموش نمیشود. این رمان سندِ زندهی محکومیّتِ جنگ و جنگآوران است. تمامی کسانی که زندگی و عقایدِ سلین را زیرِ ذرّه بین نقد و بررسی ادبی و علمی واشکافی کردهاند، همیشه در این باره همداستان بودهاند.

پانویس:

* ترجمه فرهاد غبرائی، انتشاراتِ جامی، تهران ۱٣۷٣     

۱- کنگوی وسطی یا مرکزی؟ حالا اسمش کنگو خالی است.  

هیچ نظری موجود نیست: