به چشمداشت کدام ستاره؟
پرتو نوری علا
تقدیم به جوانان در بند وطن خونینم، ايران
به چشمداشت کدام ستاره، آبیترين فاصله را نشان کردی
تا کلاغان به وسوسه چيدن زَبَرجَدهايت منقار بگشايند؟
غافل از بیقراری باد وُ سرگشتگیی ابر،
بهجلوۀ پارهآفتابی بیرمق
شعله زربفت فانوست را در ظُلمت کشتی
و رؤيای مهتابی را در سنگی کبود.
بیکه عدالت را جز سنگپارهای خونين
در جنون قديسان ديده باشی،
بوی نان وُ بوی عشق، به هر زبان، فرياد کردی.
اما، عاشقانهترين کلماتت را چنان به سوزش تازيانهها دوختند
که کينه، زيباترين گردنْآويزِ رؤيايت گشت.
وقتی بلوغ زودرَسَت بر شانههای سرد خاک
تا پشت ميلههای زنگ خورده، بدرقه میشد،
اندوه، باوری در گُلِ سوختۀ گونههايت بود،
و تاول پايت، در هذيان جاده سر باز میکرد.
تا بازت بشناسم (به طلسم هر ساحری که
درآيی)
از گنبد شعر، در دفترم علامات ظاهر میشود؛
در شهر فرشتگان، در رَپ رَپ سياهان
در عطر سودايیی بازارهای چينی
در عدالتی زخمی، ورقهايی سوخته
کتابی به آب شسته، در تاريخی که منم.
تکرارم مکن! بر امواجم بران.
اسارت را جاودانه مگير،
از شريان آبی رگهايم بنوش.
بر مَرکَب توفانم بنشين و به تنپوشت
رَدای کهنُسالم، نو کن.
تا خويشتن را در زلال انديشه
از کينۀ خاموش چرکْ تاب، مطهر کنی،
بر پشت سنگیام بايست و به راز بزرگ آدمی
و رويش گلی کوچک
در لابلای سنگفرشی شکسته شهادت ده.
از مجموعه شعر
"سلسله بر دست در برج اقبال"
Translated by AI
Waiting for Which Star
Partow Nooriala
Dedicated to the imprisoned youth of my blood-stained homeland, Iran
Waiting for which star / did you
point out / the bluest distance,
so that crows would open their beaks, tempted /to pluck your emeralds?
Unaware of the wind’s restlessness / and the clouds’ confusion,
you lit the gold-thread flame of your lantern / in the darkness of a ship
with the weak glow of a torn piece of sunlight, /and trapped a moonlit dream
inside a blue stone.
Without ever having seen justice //
as anything but a bloody stone /in the madness of saints,
you cried out—in every language—/ for the smell of bread and the smell of love.
But they stitched your most loving words / to the burning of whips, /until
hatred became
the most beautiful necklace of your dream.
When your early maturity /was escorted on the cold shoulders of the earth
behind rusted bars, /grief settled like belief /in the burned flower of your
cheeks,
and the blister on your foot / burst open in the delirium of the road.
So I can recognize you again / (no
matter which magician’s spell you enter),
signs appear in my notebook / from the dome of poetry:
in the City of Angels, In the pulse of Black rhythms,
in the fevered breath of Chinese markets, / in wounded justice, on burned
pages—
a book washed by water / inside a history that is me.
Don’t repeat me. /Carry me on your
waves. /Don’t make captivity eternal.
Drink from the blue artery of my veins./ Mount my storm / and renew, on your
bare skin,
my old, worn cloak.
So that you may cleanse yourself / in
the clarity of thought /from the filthy glow of silent hatred,
stand on my stone back
and bear witness to humanity’s great secret: /the growth of a small flower
between broken paving stones.
From the poetry collection “Chains
on the Hand in the Tower of Fortune”
۲ نظر:
پرتوی عزیزم شعر زیبایت را خواندم. شعری خوشساخت و سرشار از تصویر و واژههای سنجیده. مثل همیشه شاعرانه و پرقدرت مبنویسی و از نظر زبان و تخیل شایستهی تحسین. اما اجازه میخواهم از احساس خودم بگویم:
پس از خواندن این شعر احساسی آمیخته با اندوه و نگرانی بمن دست داد. نمیدانم شاید روحیه فعلی من باشد که از زندگی سیر و نومیدم.
اما در این مقطع تاریخی، ناامیدی در جامعهی ما فقط یک حس شخصی نیست بلکه وزنه سنگینی است که روی شانههای نسلی افتاده که همین حالا با دست خالی و دلی پر در خیابانها ایستاده اند. نسلی که آگاهانه جانش را کف دست گرفته تا شاید راهی، روزنهای را در اینده باز کند. در چنین زمانی، شعری که بنبست را فریاد بزند، ناخواسته میتواند به بستن راه تعبیر شود حتی اگر نیت شاعر چیز دیگری باشد.
برداشت من از این شعر - بیآنکه شما نامی ببری- انتقادیست به گذشته و به خطاها و رؤیاهایمان که به انحراف رفتند و براستی درست است.
اما! و اما امروز، ما ۴۷ سال است که بهای آن خطاها را با خون دل در زندگی میپردازیم - در داخل و خارج از کشور.
حالا یاد اوری شکستهایمان در این مقطع زمانی چه مشکلی را باز میکند؟ امروز مسئله این نیست که دیروز چه کسی خطا کرد، مساله اینست که امروز با این وضعیت چه باید کرد؟ ما آلترناتیو آماده و بینقصی نداریم، درست، اما آنچه داریم ارادهی جوانانیست که خود تصمیم گرفتهاند سکوت را بشکنند. پرسش اینجاست: شعر، در این لحظه، قرار است همراه این اراده باشد یا سنگینی شک و تردید را بیشتر کند؟
من زیبایی این شعر را انکار نمیکنم، اما صادقانه میگویم هدف نهایی آن را نمیفهمم. آیا میشود همین قدرت زبانی و تخیل را در خدمت نوری—even اندک نوری - قرار دهیم؟
نوری که بگوید راه سخت است اما بسته نیست. درشعرمان زخمها را نشان ندهیم، توان ایستادگی با زخم را یادآوری کنیم.
فدایت با شعر زیبایت، بزیبایی رویت.
هلن جانم، ممنون که وقت گذاشتی و این شعر را خواندی و نظر مفصل ات را نوشتی. چیزی که باعث تعجب من است، این است که تو چطور شعری را که می گوید:
تکرارم مکن! بر امواجم بران. / اسارت را جاودانه مگير، /از شريان آبی رگهايم بنوش. / بر مَرکَب توفانم بنشين و به تنپوشت / رَدای کهنُسالم، نو کن.
یا:
تا خويشتن را در زلال انديشه / از کينۀ خاموش چرکْ تاب، مطهر کنی، / بر پشت سنگیام بايست و به راز بزرگ آدمی / و رويش گلی کوچک / در لابلای سنگفرشی شکسته شهادت ده.
شعر بن بست می خوانی؟؟؟ شاعر از جوانان میخواهد حرکتن کنند و حتی به جوانی خود، من کهن سال را هم ردای نو بپوشان.
بهرحال خاصیت شعر، بخشیدن نظرات مختلف به خوانندگانش هست. من توصیه می کنم این شعر را دوباره بخوان شاید بتوانی "راز بزرگ آدمی و رویش گلی کوچک،" را حتی "در لابلای سنگی شکسته شهادت دهی." این یعنی نوزایی نه بن بست.
ارسال یک نظر