This site is dedicated to the creations of Independent Iranian Artists

یکشنبه، مرداد ۲۱، ۱۳۹۷

بخشی از رمان قو، اثر بانو مهر


قو، رمان، اثر بانو مهر، چاپ دوم، بهار 2018، انتشارات شرکت کتاب، لس آنجلس، کالیفرنیا 

رمان  قو به تازگی به دو زبان فرانسوی و انگلیسی در اروپا و آمریکا منتشر شده و نسخه فارسی آن توسط شرکت کتاب به بازار آمده است.  در این رمان خوش ساخت و پرکشش، نویسنده نگاهی عمیق دارد به زندگی یک خانوادۀ فرهنگی طبقۀ متوسط در تهران نیمۀ دوم قرن بیستم که با رویدادهایی چون انقلاب، جنگ، خشونت های سیاسی و سرکوب، دستخوش نابسامانیها میشود. از ویژگیهای برجستۀ کار این نویسندۀ زن که دارای تحصیلات عالی از آلمان می باشد، میتوان از موارد زیر نام برد: قدرت قلم در توصیف لحظههای روز، رنگهای هوا و طبیعت، گذر فصلها، ریزه کاریهای محلات و کوچه و خیابانها؛ توصیف حالات و عاطفههای عمیق، مناسبات انسانی و توصیف شرایط اجتماعی؛ نگاهی فلسفی به زندگی؛ کاراکتر سازیهای مشخص و موفق؛ سیر در فرهنگها و اسطورهها که نشانی از مطالعات این نویسندۀ فرهیخته دارد و ذکاوتی انسانی در راهیابی به درون دیگری. 
دبیر اجرایی آرمان؛ شیریندخت دقیقیان. 

برگرفته از نشریۀ شماره 6 آرمان، 


۱۹۸۲آلمان: خانۀ دو طبقه و بزرگ تورج خان با دیوارها و کف مزین به فرش‌های ابریشمی در شهری  در دامنۀ جنوبی کوهستان Taunus تانوس، در شهر کوچک و قدیمی به نام Hofheim هوفهایم قرار داشت. شهری آرام با خانه‌هایی مرتب و ردیف شده در خیابان هایی باریک و تمیز. شهری آن قدر بی صدا که به راحتی می شد انعکاس قدم آدم ها را روی سنگفرش پیاده روها، از توی اتاق شنید و یا حتی بال زدن پرنده ای. شهری پوشیده از ابرهای ضخیم و سقف آسمانی کوتاه. آن قدر کوتاه که فکر می کردی اگر دست دراز کنی، می توانی به آسانی آن را لمس کنی. و امان از باران که یکریز می بارید. هرگاه که ریزش باران برای مدتی کوتاه قطع می شد، به خودم می گفتم آلان ابرها کنار می روند و آسمانی آبی و دور از دسترس پیدا می شود. مثل آسمان تهران بعد از بارش باران. اما اینجا ابرها با سماجت در جایشان باقی می ماندند و آسمان روزها و هفته ها هم چنان اخمو بود. صبح ها ابتدا بچه های تورج خان،  سام و کتایون خانه را به قصد مدرسه ترک می کردند. سام شانزده سال داشت. پسری قدبلند و موبور با صورتی درشت که تمام اجزای آن به مادرش رفته بود. چشم ها آبی و گود، دماغ کمی پهن و سربالا و دهانی گشاد که وقتی به خنده باز می شد، دو ردیف دندان های درشت توی چشم می زد. کتایون که به او کتی می گفتند دختری بود چهارده  ساله و دل نشین با موهایی لخت به رنگ قهوه ای روشن، چشمانی میشی و صورتی مهتابی. به نظرم آمد که او عزیزدردانه تورج خان است. کتی هر شب لباسی را که می بایست روز بعد برای مدرسه بپوشد، آماده می کرد و هر صبح قبل از ترک خانه چندین و چند بار خودش را در آینۀ  قدی دم در برانداز می کرد. سام و کتی روزهای اول با نگاهی کنجکاو -انگار از سیاره دیگری آمده باشم- مرا برانداز کرده بودند. از ایران هیچ گونه خاطره ای نداشتند. تنها یک بار هنگام کودکی همراه مادرشان به ایران سفرکرده بودند که آن را هم به دست فراموشی سپرده بودند. برایشان باورکردنی نبود که جایی در این کره خاکی آدم ها را برای داشتن یک کتاب یا روزنامه به زندان می اندازند و می کشند. حتماً تورج خان و یا زنش جریان مرا برای آن ها تعریف کرده بودند چون هر وقت چشمشان به انگشتانم می افتاد، با تعجب به آن خیره می شدند. اما بعد از چند روز همه  چیز برایشان عادی گشت. هر دو بعد از اینکه از مدرسه به خانه برمی گشتند، فوراً به اتاقشان می رفتند. برای شام نان و کالباس می خوردند و با همدیگر جروبحث می کردند که تلفن ابتدا در اشغال کدام یک باشد. تورج خان تا ساعت نه صبح می خوابید. بعد از خوردن صبحانه که معمولاً هم خودش آن را آماده می کرد، به مغازه فرش فروشی که شاگردانش آن را سر ساعت هشت و نیم بازکرده بودند، می‍‌رفت. با ریش تراشیده، پالتوی بلند که روی کت  و شلوار مارک دارش می پوشید، شال گردن سفید و کیف سامسونایت بیشتر به یک دیپلمات شبیه بود تا به یک فرش فروش. او که می رفت احساس تنهایی شدیدی می کردم. "مارلیس" زن سفیدروی تورج خان بعد از اینکه شوهر و بچه هایش خانه را ترک می کردند، در روب دوشامبر صورتی رنگ با فنجان بزرگی پر از قهوه سیاه در اتاق نشیمن می نشست و ساعت ها نمی دانم با کی تلفنی صحبت می کرد و قهوه می نوشید. گرچه یک کلمه از حرف هایش را نمی فهمیدم اما مدام اسمم را می شنیدم و می دانستم قسمت بیشتر حرف هایش روی من دور می زند. بعد تا ظهر انواع و اقسام مجله هایی را که روی میز وسط پخش  بودند ورق می زد و می خواند. ازآنجایی که من زبان آلمانی نمی دانستم و مارلیس هم تنها چند جمله انگلیسی را به زور ادا می کرد، خیلی به ندرت پیش می آمد که تا بازگشت تورج خان از کار دهانم به حرف باز شود. هر وقت هم که برای نوشیدن آب به آشپزخانه می رفتم، مارلیس با نگاه هایی شکاک و محتاطانه به من می فهماند که از بودنم در خانه اش اصلاً و ابداً راضی نیست. اتاقم زیر شیروانی بود. با پنجره ای بسیار کوچک به  اندازه دو کف دست و سقفی کوتاه و مورب. هر بار که سرپا می ایستادم، سرم تا سقف تنها چند سانتی متر بیشتر فاصله نداشت. غالباً برای اجتناب از نگاه های تحقیرآمیز مارلیس تا آمدن تورج خان در اتاقم می ماندم. روی تخت دراز می کشیدم و به سقف کج که انگار داشت روی سرم پایین می آمد، چشم می دوختم و سعی می کردم خودم را با خاطرات خوشم در ایران مشغول کنم. بیشتر اوقات در اگرها، شایدها و اماهای چندماهه اخیر زندگی ام دست و پا میزدم. اگر آن روز دهانم را باز نمی کردم افشین حالا زنده بود. شاید بعد از ازدواجمان می توانستیم باهم به نزد دایی مسعود برویم و یا نزد اقوام او در امریکا. اما نه بدون بابک. شاید هم در ایران می ماندیم، دانشگاه را تمام می کردیم و افشین خانهمان را می ساخت و هزاران اگر و شاید و اماهای دیگر.. گاهی اوقات روزی چندین نامه برای مامان و زینت، ثریا و بابک می نوشتم. یا خودم را با کتاب زبان آلمانی که تورج خان در اختیارم گذاشته بود، مشغول می کردم. بدتر از همه اینکه نمی دانستم تکلیفم در این کشور غریب چه می شود و چطور با پاسپورتی که متعلق به من نبود، اقامتم درست خواهد شد. چطور باید زندگی ام را اداره کنم؟ تا ابد که نمی توانستم در این خانه بمانم. شاید بهتر بود همان طور که مامان می گفت، صبر می کردم تا دایی مسعود کارهایم را درست می کرد و من نزد او می رفتم. 

هرچه مارلیس در رفتارش با من خشک و سرد بود و به نظرم می آمد که هنگام غذا خوردن چشمش به بشقاب غذای من است، تورج خان برعکس بسیار خونگرم، بامحبت و در عین حال دست  و دل باز بود. از سرکار که به خانه می آمد، بلافاصله از من می پرسید به خانواده ام در تهران تلفن کرده ام یا نه. وقتی جواب منفی ام را می شنید، فوراً شماره خانه مان را در تهران می گرفت و گوشی را به دستم می داد. من بیشتر با مامان و زینت حرف می زدم که تمام مدت سفارش می کردند مواظب خودم باشم. فکر کسی را نکنم و غصه نخورم. اما مگر می شد به فکر کسی نباشم؟ هنوز چند ماهی از مرگ افشین نمی گذشت. روزی نبود که با یاد او سر نکنم. با یاد او و بابک که نمی دانستم در چه حال و وضعی است. چطور می توانستم اشک های بابک را آن روز صبح که دم درِ خانه منتظر آمدن اتوبوس مدرسه بود، از یاد ببرم و یا آن چهره ندامت بارش را در روز خداحافظی. زینت می گفت بابک مثل همیشه صبور و بردبار به مدرسه می رود و به کارهایش می رسد. نمی گفت بابک دیگر دست به ساز نمی زند و خیلی چیزهای دیگر را هم که در آنجا اتفاق می افتاد، نمی گفت. 

تورج خان گفته بود که از رفتار سرد مارلیس نباید برنجم: «آلمانیها بیشتر فردگرا هستند و مثل ما خلق وخوی مهمان نوازی ندارند.» شنبهها تورج خان ساعت دو بعدازظهر به خانه برمی گشت و یکشنبه ها که روز تعطیلیاش بود غذاهای ایرانی درست می کرد، غالباً چلوکباب یا خورشت قورمه سبزی دو تا از غذاهای موردعلاقه اش. سام و کتی و حتی مارلیس عاشق غذاهای ایرانی بودند. یک بار تورج خان مرا با خود به مغازهاش برد که در خیابان اصلی شهر واقع  شده بود. از درودیوار مغازه فرش می بارید و کُپه کُپه فرشهای رنگارنگ روی کف چوبی مغازه انباشته شده بود. تورج خان گفته بود: «اینجا کمتر آلمانی را میتوانی پیدا کنی که وقتی دستش به دهانش میرسد، خانهاش - معمولاً اتاق نشیمن- مزین به فرش دستباف ایرانی نباشد و صاحب خانه از داشتن آن به خود نبالد.» 

در خانه پدرم هرروز روی فرشهایی پا می گذاشتم که هیچ گاه فکر نکرده بودم که نقش و نگارهایش از ذهن چه کسی تراوش کرده و چه کسی یا کسانی آنها را بافته اند. در تهران هرگز به مغازه فرش فروشی پا نگذاشته بودم و همیشه بی اعتنا از جلوی آن ها رد می شدم. اما اینجا فرسنگها دور از سرزمینی که کم کم مثل آسمان آبیاش برایم دست  نیافتنی می شد، هنری میدیدم بینهایت زیبا و خارقالعاده. نقشهایی زنده و شاداب در هماهنگی رنگها که هرکدام بیانگر داستان و پیامی بود که از انگشتان ظریف هزاران کودک تراویده بود. فکر کردم انسان همیشه به ارزش چیزهایی که دارد هنگامی پی میبرد که آنها را از دست میدهد.

به دفتر بزرگ تورج خان رفتیم. هنگامی که تورج خان گوشی تلفن به دست در پشت میز بزرگ آلبالویی رنگ در صندلی چرمی فرورفته بود و شماره خانه ما را در تهران می گرفت، چشمم به قاب عکس پشت سر او افتاد. یک عکس بسیار قدیمی و رنگ و رو رفته که پنج مرد را در کت وشلوار و کروات با کلاه پهلوی نشان می داد. احتمالاً یکی از آن ها پدربزرگ من بود.

بعد از اینکه به قول تورج خان به سیری با تمام افراد خانوادهام حرف زدم و گوشی را گذاشتم، به قاب عکس پشت سرش اشاره کردم و از او پرسیدم که کدام یک از آن مردها پدربزرگ من است. با کمی تأمل به طرف دیوار برگشت. دستش را روی مردی با گونههای فرورفته و چشمانی خسته و بی حال و بیمارگونه گذاشت و گفت که این عکس یکی دو ماه قبل از فوت پدربزرگ من گرفته شده. بعد ادامه داد که اجدادمان از قرنها پیش خونشان با تجارت آمیخته شده و با حسرت اضافه کرد: «حیف که پسر نیستی وگرنه همین جا پیش خودم می ماندی و با تمام زیروبم این کار آشنا می شدی و دیری نمی گذشت که خودت یک پا تاجر می شدی. زمانی به پدرت هم همین را گفتم. پول تو تجارته، نه تو کتاب. پدرت میبایست پولش را تو تجارت بکار میانداخت.» حتماً اشارهاش به همان ملکی بود که عموهای پدرم نتوانسته بودند به چنگ بیاورند و سرانجام پدر تورج خان آن را به پدرم برگردانده بود. همان که قرار بود از پول فروش آن خرج تحصیل بابک تأمین بشود اما به جیب حاجی مروتی رفت. یک بار هم در یک بعد از ظهر یکشنبه دلگیر در هوایی ابری که حتی نفس کشیدن هم سنگین بود، با تورج خان تمام شهر را با ماشین در بیست دقیقه گشت زدیم. در خیابان اصلی که جنبندهای در آن نبود، از جلوی مغازههای دربسته رد شدیم. در قسمت قدیمیتر شهر، برج معروف به جادوگر را دیدیم؛ برجی که در قرون وسطا جادوگران را - که بیشترشان هم زن بودند- در آنجا زندانی می کردند و بعد آنها را در این برج میسوزاندند ،. تورج خان گفت: از این برج‌‌ها در این دور و اطراف زیاد هستند. بناهایی از وحشیگری آدم و من به آن دخمه نمور فکر کردم که فرسنگ ها دور از این برج ساخته شده بود و شاید برای سال ها برجا می ماند. به خانه که برگشتیم چلوکبابی را که تورج خان از قبل آماده کرده بود برای شام خوردیم. 
کم کم فهمیدم برای ماندن در آلمان باید با اسم اصلی خودم تقاضای پناهندگی دهم. تورج خان گفته بود: راه درستش همین است. با اسم قلابی نمی شود اینجا کاری کرد. بعد از پنج هفته که از آمدنم به آلمان می گذشت، در تاریک و روشن یک صبح برفی ماه مارس  همراه یکی از شاگردان مغازه تورج خان بنام اِبی - مرد جوانی که خودش سه سال ۱۹۸۲سال پیش مراحل پناهندگی را پشت سر گذاشته بود- به اداره امور مهاجرت و پناهندگی شهر فرانکفورت رفتم. در صفی طولانی که از ابتدای ساختمان شروع می شد و تا چندین و چند متر بیرون از در ورودی ساختمان ادامه پیدا می کرد، زیر بارش برف و باد سردی که تا مغز استخوان آدم نفوذ می کرد، همراه بسیاری دیگر، که بیشترشان ایرانی بودند، منتظر ایستادم. چشم های ما به دو لنگه در شیشه ای ساختمان دوخته شده بود که با باز شدن آن، بخش دیگری از زندگی مان رقم می خورد. باورم نمی شد که این همه ایرانی ناگزیر به ترک کشور شده اند. از جوان سیزده چهارده  ساله گرفته که به خاطر گریز از جبهه جنگ ناخواسته تنها و بی کس به این گوشه دنیا پرت شده بود تا کسانی که تعلق به گروه و حزبی ممنوعه داشتند و تا پیرمرد شصت  ساله ای که در وطن خود هیچ گونه امنیت جانی نداشت. چه جای شگفتی! همۀ ما چوب نادانی مان را می خوردیم، هر کس به نوعی. در شیشه ای باز شد و ما به درون هجوم بردیم. سرما دست و پایمان را کرخت کرده بود.

از آمدنم به آلمان حدود چهار سال گذشته بود و وضعیت پناهندگی من هنوز معلق بود. کارم به گره بزرگی برخورده بود که همه می گفتند مقصر خودم هستم. مخصوصاً تورج خان که هر وقت به دیدنم می آمد در نگاهش غیر از سرزنش چیز دیگری نبود. یک بار هم گفت که در کله شقی دست کمی از پدرم ندارم. شاید حق داشت.  ماجرا از این  قرار بود که من برخلاف آنچه در زندگینامه ام نوشته شده بود و وابستگی ام را به یکی از گروه های سیاسی که اعضا و هوادارانش در ایران تحت تعقیب رژیم بودند، نشان می داد، در دادگاه و در پاسخ قاضی که از من خواسته بود شرحی از فعالیت های سیاسی ام بدهم، اتفاقی را که برایم افتاده بود و موجب مرگ افشین و ناقص شدن انگشتانم شده بود، بازگو کردم. قاضی دادگاه مردی میان سال با موهایی جوگندمی و نگاهی تیزبین آدم با انصافی بود. بعد از اینکه تمام ماجرا را شنید، درحالی که نگاهش را از روی صورتم برنمی داشت، مدتی سکوت کرد. از چشمانش که رنگ بخصوصی داشت - چیزی بین آبی و خاکستری - پیدا بود که حرف هایم را باور کرده. اما اکنون با دو موردِ متفاوت مواجه شده بود. یکی زندگینامه قلابی ام که در پرونده ام قرار داشت و آن دیگری واقعیتی که از زبان من شنیده بود. مشکل این بود که قوانین کشور آلمان دست بُردنی نبود و کسی نمی توانست در مفاد قوانین قضایی دخل و تصرف کند. سرانجام قاضی در تصمیم نهایی اش پیشنهاد کرد که با زندگینامه جدیدم بار دیگر تقاضای پناهندگی نمایم. یادم می آید از سالن دادگاه که بیرون آمدیم، مترجمم گفت که تا حالا به موردی مانند من برنخورده و حتی به خودش این اجازه را داده بود که بگوید: ریشه خودت زدی و حالا حالاها باید در خوابگاه های پناهندگی سرگردان بشوی. مگر اینکه خوابش را ببینی که دادگاه بعدی » ات به همین زودی تشکیل شود. راستش آن موقع اصلاً برایم مهم نبود که به قول او تیشه به ریشه خودم زده ام. از خودم می پرسیدم کدام ریشه؟ درست دو هفته به روز تشکیل دادگاه مانده بود که تورج خان به دیدنم آمد. این دومین باری بود که او را بعد از ترک خانه اش می دیدم. بی خبر در این وقت روز که معمولاً باید سرکار باشد، آمده بود مرا ببیند. تورج خان از همه چیز حرف زد. از زمین و آسمان، آب وهوا تا شهامت و استقامت من در برابر مشکلات. تا حالا او را این همه پرحرف ندیده بودم. شکی برایم باقی نماند که او این راه دراز را نیامده تا پایداری مرا در مقابل مشکلات تحسین کند. بالاخره بعد از نیم ساعت از این در و آن در صحبت کردن سرانجام خبر داد که پدرم فوت کرده است. انگار دنیا را روی سرم خراب کرده باشند. تنها فکری که به مغزم خطور کرد این بود که باعث مرگ پدرم هم شده ام. وقتی به مادرم تلفن کردم، نمی خواست جزئیات مرگ بابا را برایم بازگو کند. فقط گفت که چند هفته آخر بابا انگار می دانست که دارد می رود، خواسته بود که او را به شمال ببریم. گفت که نمی داند چرا او با وجود اینکه می دانست در تهران تحت نظر بهترین پزشکان است، ترجیح داده بود، به رامسر برود. گفته بود بابک یک لحظه از کنار تخت بابا تکان نمی خورد. مخصوصاً در چند هفته آخر دوباره شروع به نواختن ویولن کرده بود و به خواست بابا در اتاق او تمرین می کرد. مامان در ادامه حرف هایش گفته بود که از هنگام نابینا شدن بابک، بابا را این همه شاد ندیده بود. یک روز قبل از اینکه چشمان بابا برای همیشه به روی این دنیا بسته شود، توانسته بود همه خانواده را باهم ببیند. حالا به همه آن هایی که دور تخت او در خانه رامسر جمع بودند، غبطه می خوردم. این دومین عزیزی بود که از دست  داده بودم و هر بار احساس می کردم که انگار قسمتی از وجود من هم با آن ها می میرد. و من حتی نمی دانستم آرامگاهشان کجاست. تمام دو هفته تا روز تشکیل دادگاه گریه کرده بودم. هنگامی که چشمم به قاضی افتاد، تصمیم گرفتم غیر ازآنچه برایم اتفاق افتاده بود، چیز دیگری بیان نکنم. نمی دانستم با این کار چه چیزی را می خواستم ثابت کنم و به کی. فقط می دانستم که دیگر هیچ چیز برایم مهم نیست. اندوهم بیشتر از دلهره پذیرفته نشدن در این کشور ابری بود. این ابرهای تیره انگار نه در آسمان، بلکه در دل من چنبره زده بودند. 
به این ترتیب چهار سال گذشت. روزها از پس روزها، هفته ها از پس هفته ها، ماه ها از پس ماه ها، و من هرروز می دیدم که خُلقم ناآرام است. به نوعی احساس خشم می کردم. هر نگاه به انگشتانم که یادآور نگاه دردمند افشین نیز بود، سینه ام را پر از کینه می نمود. یک جور سخت دلی عاری از هرگونه ترحم نسبت به خودم و دیگران احساس می کردم. درعین حال تاری روی پارگی های روحم می تنیدم که با وزش کمترین نسیم می لرزید. به راستی  داشتم فرسوده می شدم. یک چیز را مترجمم راست گفته بود و آن اینکه کارم به گره کوری برمی خورد و سال ها سرگردان این خوابگاه و آن خوابگاه می شوم. در طول چهار سال به چند خوابگاه گوناگون مخصوص پناهندگان - بیش ترشان ساختمان هایی چندطبقه در حومۀ شهرک های کوچک- منتقل شده بودم. شهرک هایی با بام خانه های سفالی که حیاط کوچکشان به خیابان هایی تمیز و درخت کاری باز می شد. درخت هایی با برگ های سبز تند که من حتی نامشان را نمی دانستم. در این مدت با آدم های گوناگونی از کشورهای مختلف دنیا هم اتاق شدم. آدم هایی با درد مشترک آوارگی ناخواسته به امید زندگی بهتر. از ایران گرفته تا چین، ترکیه که بیشتر آوارگانش کُرد بودند، افغانستان، اریتره، اتیوپی، سومالی، تا لهستان، رومانی و حتی از کشور مادر کمونیسم، اتحاد جماهیر شوروی. در این سال ها زندگی ام روی یک  روال مشخص می چرخید. به خاطر دارم که همیشه دلم گرفته بود. به همین جهت سعی می کردم خودم را به چیزی مشغول کنم. این شد که روزانه حداقل چهار یا پنج ساعت صرف یادگرفتن زبان آلمانی می کردم. ازآنجایی که باسابقه تر از دیگر پناهندگان بودم، برای هم وطنان ایرانی ام، زندگینامه می نوشتم. یا برای انجام کارهای کوچک اداری مترجمشان می شدم. کم کم داشتم به این زندگی خو می گرفتم. مهم تر از همه اینکه معدهام به سوپ آین توپف، از غذاهای خوابگاه عادت کرده بود. حتی به مخلوط سیب زمینی، کلم، هویج، عدس، لوبیا، با یک سوسیس کلفت که در وسط کاسه بزرگ وُل می خورد. اوایل از دیدن این غذا، پیش از آنکه حتی یک بار هم امتحانش کنم، حالم به هم می خورد. خیلی طول کشید تا به این سوپ که معمولاً در روزهای سرد و بارانی، هفته ای چند بار غذای اصلی ظهر را تشکیل می داد، عادت کنم. بعد از مدتی، مانند خیلی های دیگر تنها مایع گرم را می خوردم و سوسیس را در وسط پیاله باقی می گذاشتم. روزهای جمعه به تهران تلفن می کردم. بیشتر با مامان و زینت حرف می زدم. ثریا و بابک گاه گاهی احوال پرسی کوتاهی می کردند و گوشی را به دست مامان یا زینت می دادند. خبرها را اما زینت به من می داد. اینکه جنگ هم چنان ادامه دارد. می دانستم. اینکه خطر بمباران تهران بیشتر از پیش شده. اینکه بابک ترک تحصیل کرده و دیگر نمی خواهد حتی اسم مدرسه و کلاس درس را هم بشنود و روزها بیشتر وقتش را در کتابخانه پدر می گذراند. زینت با ناراحتی و دلواپسی می گفت که تنها گوشزدهای مامان است که او را از آن زیرزمین بیرون می آورد و وادارش می کند که برای هواخوری در حیاط راه برود. گفت در طول روز که فقط خودش و بابک در خانه هستند، تنها صدای ماشین تحریر بابک را از کتابخانه می شنود.


نسخه فارسی رمان قو را از سایت شرکت کتاب، می توانید خریداری کنید.

۱۷ نظر:

بیژن بیجاری گفت...

فوق العادهست . چه زبانِ ساده و بی پیرایه ای و چه رُمانِ خواندنی ای. "خسته نباشید" بر این نویسنده ی دردمند، خوش سلیقه و دقیق در بیانِ خبرِ رُمان و چه متنِ پُر کششی. زنده باد "بانو مهر"

با احترامِ بسیار: بیجاری

ناشناس گفت...

زبان راحت است و نکته‌های زندگی و زندگانی مهاجر،پناهنده و برخوردها بی‌تضاهر بیان و نوشته می‌شود. انتخاب‌ خوب و درستی است از آنچه می‌گذرد ...

سه قصه گفت...

هم ساده و روان است و هم كشش دارد. مرسي كه اين رمان را معرفي كرديد.

ناشناس گفت...

زبان راحت است و نکته‌های زندگی و زندگانی مهاجر،پناهنده و برخوردها بی‌تظاهر بیان و نوشته می‌شود. انتخاب‌ خوب و درستی است از آنچه می‌گذرد ...
تکرار نظر پیشین است که در آن ضاد بجای ظین در تظاهر تایپ شده است.

ناشناس گفت...

عالی، بسیار زیبا و دلنشین . آفرین به این نویسنده ..

ناشناس گفت...

با تشکر از شما خانم نوری علا وبا تشکر از نویسنده که برایم مروری در زندگی و فرهنگ ایران را امکان پذیر کرد. بسیار عالی‌ ‌ ‌ با احترام آیین

ناشناس گفت...

خواندنش را که شروع کردم, دیگر قادر به زمین گذاشتنش نبودم. پا به پای قهرمانان داستان مبارزه کردم, دستگیر شدم, توهین ها شنیده و تهدید شدم. کنار دریا برای خود کلبه ای ساخته و در آن غرق در رویا شدم. با شادی هایشان شاد گشتم و از غم هایشان , غمگین و دردمند.
خواندن این رمان,برایم مروری بر آنچه بر من و ما گذشت نیز بود.
خانم نوری علا, بسیار سپاس از معرفی این کتاب بسیار جالب و خواندنی و با آرزوی موفقیت های بعدی برای نویسنده گرامی.
نرگس

رضا گفت...

با تشکر از خانم نوری علا به خاطر معرفی این کتاب پر کشش و خواندنی.
به نظر من نیز نویسنده در شرح و توصیف مواردی که خانم دقیقیان ذکر کرده اند, بسیار توانا بوده اند. ایشان در بسیاری از جاها صحنه ها را آنچنان ملموس و هنرمندانه تشریح کرده و به تصویر کشیده اند که خواننده پاک در صحنه نبودنش را فراموش کرده و خود را درست در میان آن اتفاقات و حوادث می بیند. مشتاقانه منتظر خواندن کتاب های بعدی ایشان هستیم.قلمشان همچنان پر توان باد.

ناشناس گفت...

قبل از هرچیز: ممنون از خانم پرتو نوری علا برای سایت بسیار مفید و آموزنده شان. ممنون از معرفی کتاب: فکر کردم یک قصه دیگر که بعد از چند صفحه خواندن کنارش میگذاری و سرانجام هم فراموشش میکنی.اما هرچه بیشتر میخواندم بیشتر خودم را در فضای داستان می یافتم وزندگی خود و هم نسل هایم را مرور میکردم.پرداخت شخصیت های داستان بسیار عالی، توصیف حالات و عواطف انسانی بسیار ساده ودر عین حال عمیق.
فراتر از همه مروری به تاریخ معاصر ایران با زبانی ساده و دلنشین .
خواندنی این رومان پر کشش را به تمام دوستداران ایران پیشنهاد میکنم .

Partow Nooriala گفت...
این نظر توسط نویسنده حذف شده است.
Partow Nooriala گفت...

Partow Nooriala گفت...
از همه شما دوستان عزیز که مرا و تارنمای "پرتو،" را مورد لطف و محبت خود قرار داده اید، سپاسگزارم.
بی شک "پرتو،" اعتبار خود را بواسطۀ آفریده ها یا ترجمۀ آثار خوب و با ارزشِی که نویسندگان و هنرمندان عزیز، به لطف، در اختیار این تارنما می گذارند، به دست آورده است.
۲۸ مرداد ۱۳۹۷، ساعت ۱۶:۰۷

محمدرضا گفت...

با تشکر از خانم نوری علا بابت معرفی کتاب قو.
برای فردی مثل من که شرایط روزهای اول انقلاب رو ندیدم ولی روزهای بعد از آن و تمام شرایط سخت آن مثل جنگ، بحرانهای مختلف و تحریمها و محدودیتهای روابط رو درک کردم، خواندن این کتاب بسیار جالب و دوست داشتنی بود. پرداخت به تمام شخصیتها و رها نشدن هیچ کدام از آنها تا پایان داستان، بسیار عالی و دقیق بود. کمتر کتابی راجع به ایران عزیز نوشته شده که در آن اینقدر از زیباییهای سرزمینمان هم مثالهایی آورده شده باشد. در رمان قو این مورد به خوبی رعایت شده و بدون هیچ جهت گیری سیاسی به روایت داستان خانواده ای فرهنگی می پردازد که چگونه یک انقلاب غیرفرهنگی آنرا تا مرز نابودی می برد و تلاش تمامی اعضای خانواده برای پایدار ماندن اصول فرهنگی رو به تصویر می کشد.
به امید روزی که عشق ورزیدن در ایران عزیز رو تجربه کنیم و مهمتر از اون یاد بدهیم و یاد بگیریم.

ژ..ه گفت...

پس از سالها در غربت خواندن رمان قو با نگارش زیبا و گیرا ودلچسب با توصیف عمیق احساسات وعواطف انسانها در درک متقابل یکدیگر وبیان دردها وآلام بشری وگذر از پیچوخم های انقلاب وجنگ ووصف حال داغدیدگان زخم خوردگان روحی جسمی و آ نچه بر این سرزمین آمد با قلمی ساده ودر عین حال تاثیر برانگیز ودریک کلام انسانیت وانسان بودن همه وهمه ....نشان از تولد یک نویسنده توانا در ادبیاتفارسی زبان است وافتخار به این بانو وامید به کتابهای بعدی . کتاب قو تنها یک داستان نیست بلکه یک واقعیت است مانند قو ما طرد شدگان ووامانده از سرزمین خو د بدنبال آ بی برای زیستن و یا....... شاید وشاید در حیرت بودن کوهی ایستاده در دریا ....بانو مهر با آ رزوی موفقیت همیشگی

ناشناس گفت...

کتاب قو مانند نامش زیبا گیرا وآرام بر دل مینشیند وقلبها را بطپش میاندازد خوب بودن انسان بودن و انسانیت رابا همه دردها وزیبایی طبیعت را با نگارشی ملموس مخاطب را با خود به فراز ونشیبهای خواسته وناخواسته کاراکتورهای داستان تا پایان می کشاند برای همین با شروع آن تا پایان نمی توان آن رو زمین گذاشت آن را بخوانید خود را درآن میآبید واین بیانگر قلم توانگر یک نویسنده است مانند یک قو زیبا وانسان باش ومانند یک کوه استوار به امید آ نکه روزی آن را در تصویر ببینیم برای نویسنده موفقیت آرزومندم

هنر گفت...

باتشکراز خانم نوری علا دوستدار وحامی فرهنگ وادب فارسی ومشوق نویسنده ها.نویسنده کتاب قو بابیان گیرا وعمیق حوادث فرازو نشیبهایزندگی یک خا نواده وسرزمینی که بنام انقلاب تیشه به ریشه باورها واعتقادات زده وبا فجایعی که بنام....
مرتکب شده ما را به زمان ومکانی که برای ملموس وفراموش نشدنی است می کشاند بطوری که همگام ولحظه به لحظه داستان جلو رفته ودرآ ن غرق میشوی توصیف عمیق و زیبا از طبیعت وترسیم روحیات وحالات افراد در زمانها ومکانهای مختلف آن را گیراوپر کشش میکند بهتراست این قطعه از زبان نویسنده برای شناخت بیشتراز وی بنویسم
این خون مشترک نیست که آدمهارا بهم پیوند میده بلکه مهر ومحبت وعشق که دلهارا بهم نزدیک می کنه

با آرزوی موفقیت بیشتر برای بانو مهر وکتابهای بعدی ...... هنر
و

نیلوفر.... گفت...

من نسل بعد از انقلاب هستم. نسلی که تنها چیزی که دید تاریکی بود، پوشش ننگین و تیره تار (مقنعه)، تبعیض دختر و پسر از همان دوران کودکی، جنگ. نسلی که فریب و دورویی را آموخت، با خواندن این کتاب فهمیدم که: روزگاری بود که شنیدن موسیقی و داشتن ساز در این کشور حرام نبود . روزگاری که زیبایی حرام نبود. روزگاری که زندگی کردن هم حرام نبود. من اینها را تجربه نکردم اما امیدوارم نسل بعد از من شانس تجربه آنرا پیدا کند. ممنون از نویسنده

ناشناس گفت...

رومانی دلنشین و خواندنی پر از احساس.توصیف حالات انسانی با کلمات ساده و عمیق.وصف مکان و طبیعت ملموس مانند نقاشی.
تشکر خانم نوری اعلا برای معرفی کتاب