امشب، شب تولد شهرزاد است؛ او را در تهران، جمشید آباد شمالی
(جمالزاده) به دنیا آوردم. 5 سال بعد از تولد سندباد. دختری آرام و خوشخلق و
خوشخوراک. او هم مثل سندباد قبل از یکسالگی حرف زد و راه افتاد.
من برای هر دو بچهام بهجای لالایی، شعر
خواندم. اشعار کلاسیک و نو. سندباد در دوسالگی، 10 بیت آغازین دفتر مولوی را از
حفظ میخواند، و کسانی که شاهد بودند باور نمیکردند یک بچه دو ساله چنین حافظهای
داشته باشد.
شهرزاد صبحهای زود بیدار میشد، او را به حیاط
میبردم و روی تاب کوچکی که در حیاط بود مینشستیم و تاب میخوردیم و او بهمن میگفت
"شعر بخون." من برایش شعر نو میخواندم، به محض آن که ساکت میشدم، او چیزهایی
میخواند، که خیلی زود متوجه شدم، کلماتی که میگوید معنی دارد، او به راستی
چیزهایی شبیه شعر نو میگفت. همانطور که بزرگ میشد، هرچه میخواند را در دفترچهای
مینوشتم. و او بیشتر تشویق میشد که شعر بخواند. اکنون یک دفترچه از اشعار او را
نگه داشتهام. برخیشان دست کمی از شعر نو ندارند. یکی از شعرهایش در نشریهی
"نامهی کانون نویسندگان ایران، شماره 6، ویژه کودکان و نوجوانان"
تهران، انتشارات آگاه، سال 1360، منتشر شد.
شهرزاد از همان سه سالگی ادای آواز خواندن هم
درمیآورد. اغلب قاشقی، مثلا میکروفون، به دست میگرفت و به تقلید خوانندگان
تلویزیون، آواز میخواند. خواننده مورد علاقهاش هم گوگوش بود. نزدیک به چهار
سالگی شهرزاد را بهکودکستان و دبستان مهران، بالای خیابان جمالزاده گذاشتم. آنها
کلاس موسیقی هم داشتند. یک روز آقایی به در خانه ما آمد و گفت معلم موسیقی دخترتان
شهرزاد در کودکستان مهران است. همان دَم در کوچه، نوار ضبط شدهای به من داد و گفت
"به آواز خواندن دخترت شهرزاد گوش کن." او ادامه داد "من سختترین
شعر و نُت و آهنگ را به او دادم که بخواند، ببین شاهکار کرده، هیچ شاگرد دیگری در
کلاس نمیتوانست این شعر و موزیک را بخواند."
سندباد به دبیرستان میرفت که انقلاب 57 رخ داد،
بعد از جنگ ایران و عراق، رژیم اعلام کرد که پسران از پانزده سالگی، حق خروج از
ایران را نداشته و بهجبهه جنگ اعزام میشوند. ترس، میان نوجوانها افتاده بود.
بخصوص بعد از آن که شنیدند رژیم حتی پسرهای زیر 15 سال را هم در خیابانها جمع میکند
و به جبهه میفرستد. سندباد و دوستانش، هر نوجوانی که فامیل یا وابستهای در خارج
از ایران داشت، آماده خروج شده بود. برای صدور پاسپورت در دوران جنگ ایران و عراق،
"ادارهی گذرنامهی شهربانی" مسئول بود. معمولا به آن ادارهی گذرنامه
میگفتند که زیر نظر شهربانی کل کشور فعالیت میکرد.
برای گرفتن پاسپورت برای سندباد به ادارهی
گذرنامه رفتم، وقتی یکی از مسئولین، شناسنامه او را دید، گفت او پانزده ساله است و
حق خروج ندارد. وقتی از اداره بیرون آمدیم، در همان خیابان من دوباره تاریخ تولد
او را تا آن روز محاسبه کردم و دیدم او هنوز 2 ماه وقت دارد. به اداره برگشتیم. از
همان مسئول خواستم شناسنامه او را دوباره بررسی کند و به او ثابت کردم که او هنوز
پانزده سال کامل ندارد. من شرح مفصل این اقدامات را در جلد اول خاطرات من، ایران،
توضیح دادم.
گرچه هرگز مایل نبودم خودم یا بچههایم در سنین
پائین به خارج از ایران بیآیند، اما اوضاع زمانه و اصرار خود سندباد باعث شد تا
سرانجام، او را نزد خواهر و برادرانم ابتدا به اروپا و سپس به آمریکا بفرستم.
شبهای ایران و تهران، زیر بمب و موشکهای عراقی
جهنمی شده بود. شنیدن خبر تلفات مردم در شهرها و جنگ، طاقتفرسا بود. علاوه بر جنگ،
رژیم منفور اسلامی، بگیر و ببندهای روشنفکران و دانشگاهیان را هم شروع کرده بود.
ما چند بار مجبور به تغییر مکان شدیم. طفلک شهرزاد خردسال در تمام در بهدریها،
خاموشیها، شنیدن آژیرهای قرمز، بیآن که پناهگاهی وجود داشته باشد، درگیر بود. در
هر شرایطی که بود او را به مدرسه میفرستادم، جز مواقعی که در تهران نبودیم.
سرانجام پس از سه سال که از رفتن سندباد میگذشت،
خواهرم به من اطلاع داد که درسهای سندباد در کالج خوب نیست و دچار افسردگی شدید
هم هست. حالا که گرین کارتهای شما حاضر است، بخاطر سندباد هم شده باید به آمریکا
بیایید. و به این ترتیب ما هم مجبور به ترک ایران شدیم.
شهرزاد موقع خروج ما از ایران 12 سال داشت. چندین ماه طول کشید تا به آمریکا رسیدیم. بلافاصله او دبیرستان را در آمریکا در دبیرستان لوس آلتوسLos Altos که سندباد هم به آنجا رفته بود، آغاز کرد. او خیلی زود متوجه شد که هنر میتواند راهی برای بیان احساسات و خلاقیتهای او باشد. در دوران دبیرستان در کلاسهای تئاتر شرکت میکرد، در چند نمایش مدرسه نقش داشت، عضو گروه کُر بود و در برنامههای استعدادیابی مدرسه آواز میخواند. او گاه با کار کردنهای پاره وقت، من با وجود محدودیتهای مالی، تلاش میکرد از هر فرصتی برای پرورش استعدادهای هنری خود استفاده کند.
در سالهای پایانی دبیرستان، شهرزاد با دانشگاه کالیفرنیا در لسآنجلس
(UCLA)
آشنا شد. او گاهی همراه دوستانش به محلهی وستوود میرفت و از دیدن خیابانهای
پرجنبوجوش، پیادهروهای مملو از دانشجو و فضای پرشور آن لذت میبرد. پس از قدم
زدن در محوطهی دانشگاه، شیفتهی آنجا شد و آرزو کرد روزی در همان دانشگاه تحصیل
کند.
سپانلو که از همان ابتدای ورودمان به آمریکا پس از گرفتن گرین کارت به
ایران برگشته بود، من بهصورت تماموقت کار میکردم، و سندباد هم گاهی نیمه وقت
کار میکرد تا هزینههای زندگی را تأمین کنیم. اما شرایط مالی ما طوری نبود که شهرزاد
بتواند پس از دبیرستان، وارد دانشگاهی چهارساله شود. از سوی دیگر، بخش زیادی از
توجه و انرژی من بهرسیدگی به احوالات سندباد اختصاص داشت.
به همه آن دلایل، شهرزاد تصمیم گرفت ابتدا در یک کالج محلی تحصیل کند
و پس از دو سال برای انتقال به دانشگاه رؤیاییاش یوسی ال ای، اقدام کند. با وجود
دشواریها، دوران نوجوانی و سالهای نخست کالج برایش سرشار از خاطرات شیرین و
دوستیهای ارزشمند بود. او با دوستان صمیمیاش از جوانی لذت میبرد و میکوشید با
وجود همهی محدودیتها، لحظات شادی بسازد. با جدیت درس خواند، نمرات خوبی گرفت و
سرانجام برای ورود به UCLA درخواست داد. پذیرفته شدن در این دانشگاه یکی از شادترین لحظات
زندگی او بود.
سالهای تحصیل
در دانشگاه
شهرزاد رابطهی بسیار نزدیکی با من داشت. همیشه حواسش به احوالات من
بود. خیالم از جهت او راحت بود. دختر مستقل و عاقلی بود و معمولا در انتخاب
کارهایش با من مشورت میکرد، شاید بخاطر شناختی که از عقاید و باورهای من داشت،
ابتدا تحصیل در UCLA
را در رشتهی مطالعات زنان آغاز کرد، اما مدتی بعد رشتهی خود را به جامعهشناسی
تغییر داد. ورود به این دانشگاه تحقق آرزویی بود که از دوران دبیرستان در دل داشت.
او سال نخست را در خوابگاه دانشجویی گذراند و پس از آن همراه چند
دوست، آپارتمانی در وستوود اجاره کرد. سالهای تحصیل در دانشگاه از شادترین و
خاطرهانگیزترین دوران زندگی شهرزاد به شمار میروند. از استقلال دوران جوانی لذت
میبرد، دوستان صمیمی بسیاری داشت و از فرصتهای فرهنگی و اجتماعی لسآنجلس بهره
میگرفت. موسیقی، رقص، معاشرت با دوستان و آشنایی با افراد گوناگون بخش مهمی از
زندگی دانشجویی او بود.
علاقهاش به هنر همچنان ادامه داشت. برای بازی در چند نمایش و یک فیلم
کوتاه دانشجویی تست بازیگری داد و موفق شد نقشهایی به دست آورد. آواز خواندن نیز
همواره بخشی از زندگیاش بود؛ چه در جمع دوستان، و چه در مهمانیها و برنامههای
کوچک.
شهرزاد در سال ۱۹۹۵ با مدرک کارشناسی جامعهشناسی از UCLA فارغالتحصیل شد. پس از
پایان تحصیلات، دربارهی آیندهاش مردد بود: ادامهی تحصیل، ورود به بازار کار یا پیگیری
علاقهی دیرینهاش به موسیقی و هنرهای نمایشی. در این ایام اتفاق غیرمنتظرهای، مسیر
تازهای پیش روی او گشود.
تولد گروه سیلوئت
.jpg)



هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر