This site is dedicated to the creations of Independent Iranian Artists

پنجشنبه، مرداد ۲۲، ۱۴۰۵

کتاب خاطرات من، جلد دوم، آمریکا، بخش 9، احوال ناخوش سندباد و درمان او

پرتو نوری علا و پسرش سندباد سپانلو 


احوال ناخوش سندباد و درمان او

متأسفانه نقل‌مکان به آپارتمان جدید نیز تأثیری در کاهش افسردگی سندباد نداشت. جوانی آرام، اما بسیار گوشه‌گیر شده بود. تمایلی به رفتن به کالج نداشت؛ روزها می‌خوابید، غذا نمی‌خورد، خود را در اتاقش حبس می‌کرد و فقط گیتار می‌زد. باید ذکر کنم، از زمانی که ما در هاسیندا هایتز، زندگی میکردیم، سندباد دوست دختری به نام دینیس داشت. دختر زیبا و خوشرویی بود، که او هم اندکی در رفتار روزانه مشکل داشت و درسش نیمه کاره مانده بود. سندباد اغلب او را به خانه مان میآورد و با هم به گردش و تفریح هم میرفتند. وجود دینیس گرچه موهبتی بود، اما گه گاه بگو مگو هم داشتند. وقتی به لس آنجلس آمدیم، گرچه هنوز سندباد سعی میکرد تمام این مسافت طولانی را رانندگی کند و دوست دخترش را به خانه مان .بیآورد، اما اوقاتی که حالش خوب نبود، این کار را نمی کرد

 تمام وقتی که در اتوبوس نشسته و به خانه برمیگشتم، پنهانی، زیر عینک بزرگ آفتابی‌ام گریه می‌کردم و در عین حال هرچه جوک شنیده بودم و می‌دانستم، حاضر می‌کردم تا در خانه به او بگویم و لبخندی بر لبانش بنشانم. گاه خود او هم جوکی می‌گفت و با هم می‌خندیدیم.

شاید برایتان جالب توجه باشد که من بعد از سالها این جوک‌ها را به اضافه آن چه بعداً، بخصوص از دوست نویسنده و مهربانم خسرو دوامی، به دستم رسید، دسته بندی کردم و با یک مقدمه مِن باب نویسنده و یک مؤخره مفصل علمی، در باب چیستی خنده و کارکرد آن در یک کتاب به نام "شادی" جمع و منتشر کردم. تعداد لطیفه کم و بیش 450 شد، اسم نویسنده را بلقیس (نام دیگر خود) و شهرت را مازندرانی (از طرف پدر مازندرانی‌ام) انتخاب نمودم. این کتاب اکنون نایاب است، اما می‌توانید با مراجعه به باشگاه ادبیات به سردبیری امیرعزتی آن را پیدا و دانلود کنید.

در آن ایام مشکل این بود که سندباد حاضر نمیشد با من نزد پزشک بیاید. غصه می‌خورد که چرا پدرش او را با خود به ایران نبرده بود. احساس می‌کردم کم‌کم از واقعیت‌های زندگی روزمره فاصله می‌گیرد و من هیچ کاری از دستم برنمی‌آید. پروانه عزیزم که سندباد را مثل بچه خودش دوست داشت به من گفت گروهی به نام PET Team  (مخفف Psychiatric Emergency Team)، هست که می‌توانم با تلفن‌کردن از آنها کمک بخواهم. چند بار به آن مرکز زنگ زدم، اما وقتی می‌فهمیدند سندباد نه به خودش و نه به دیگری آسیبی نرسانده است، حاضر نمی‌شدند بیایند.

سندباد هر شب شعرهایی را که سروده بود با گیتار می‌خواند. داستان هم می‌نوشت، اما آخر شب همه‌ی نوشته‌هایش را در سطل زباله‌ی کنار میز تحریرش می‌سوزاند. پروانه پیشنهاد کرد به گروه بگوییم که او در خانه کاغذ می‌سوزاند. از آنجا که بیشتر ساختمان‌های کالیفرنیا چوبی‌اند و روشن‌کردن آتش می‌تواند موجب آتش‌سوزی بشود، ممکن است این بار بیایند.

برای روز بعد، که هالووین سال ۱۹۸۹ بود، از اداره مرخصی گرفتم. سنبله، دختر دوستم منیر ترغیبی، در مدتی که منیر ناچار شده بود برای یک سال به ایران بازگردد، نزد ما زندگی می‌کرد. شهرزاد اتاقش را با او قسمت کرد و از بودن با هم لذت می‌بردند. شهرزاد و سنبله به فاصله دو ماه به دنیا آمده بودند و از همان خردسالی با هم بزرگ شده بود. حالا با هم به یک دبیرستان می‌رفتند. 

خردسالی شهرزاد و سنبله در منزل تهمینه و ناصر در شمال ایران. تهمینه محض تفریح آنها را آرایش کرده بود

روز هالویین، بی‌ آن‌که به دخترها بگویم میخواهم به  PET Team  تلفن کنم، لباس‌های مخصوص هالووین را بر تنشان کردم، صورتشان را گریم کردم و هر دو را روانه‌ی دبیرستان ساختم.

سندباد در حمام بود. من از فرصت استفاده کردم و به گروه فوریت‌های روان‌پزشکی تلفن کردم. توضیح دادم که او تاکنون نه به خودش و نه به دیگری صدمه زده است، اما هر شب در اتاقش کاغذ می‌سوزاند. گفتند خواهند آمد. پیش‌تر چندین بار به سندباد گفته بودم اگر حاضر نشود دکتر ببیند، ناچار خواهم شد به اجبار این کار را انجام دهم. اکنون از تصور واکنش او و اضطراب روبه‌روشدنش با گروه فوریت‌های روان‌پزشکی، داشتم از نگرانی می‌مردم. هرچند در دوران مددکاری‌ام در ایران، با چنین موقعیت‌هایی روبه‌رو شده بودم، اما این بار چون پای فرزندم در میان بود، دست‌وپایم را گم کرده و مضطرب بودم. پروانه کنارم بود و دلداری‌ام می‌داد.

چیزی نگذشت که مردی میانسال، که خود را میگل و روان‌درمانگر معرفی کرد، همراه دو مأمور پلیس وارد آپارتمان ما شد. با دیدن پلیس‌ها وحشت کردم؛ اما ظاهراً اعضای گروه، از آن‌جا که نمی‌دانند با چگونه بیمار یا خانواده‌ای روبه‌رو خواهند شد، به همین دلیل برای حفظ ایمنی، همراه پلیس وارد خانه می‌شدند.

در همان هنگام، سندباد از حمام بیرون آمد. ریشش را تراشیده، ادوکلن زده و بسیار مرتب و آراسته بود. کت چرمی مشکی، شلوار جین و کفش‌های کتانی سیاه‌وسفید پوشیده بود و می‌خواست برای خرید چیزی به مرکز خرید برود. میگل با دیدن ظاهر مرتب سندباد، به پلیس‌ها اشاره کرد که از آپارتمان بیرون بروند.

سندباد عزیزم، حیرت‌زده، نمی‌دانست چه خبر است. به او گفتم "همان‌طور که قبلاً گفته بودم، چون خودت حاضر نبودی نزد پزشک بروی، از دکتر خواستم برای دیدن تو به خانه‌ی ما بیاید." میگل جلو رفت و خود را معرفی کرد، سندباد با آرامش به میگل سلام گفت و با او دست داد. سپس هر دو پشت میز ناهارخوری نشستند.

میگل پرسش‌های فراوانی از سندباد کرد؛ تاریخ روز، ماه و سال، نام رئیس‌جمهور آمریکا، شمار ایالت‌های کشور، رنگ میوه‌های مختلف، نسبت‌های خانوادگی و پرسش‌های متعدد دیگری درباره‌ی اطلاعات عمومی. سندباد با نهایت آرامش به همه‌ی آنها پاسخ درست داد.

در میانه‌ی پرسش و پاسخ، میگل ناگهان بدون مقدمه پرسید "آیا به خودکشی فکر می‌کنی؟" سندباد چشمش را به پائین دوخت و چند بار به نشانه‌ی تأیید سرش را تکان داد، و به‌شدت گریست. میگل رو به من کرد و آهسته گفت گاو دچار افسردگی شدید است." سپس به سندباد کرد و گفت " من حدس می‌زنم دچار افسردگی شدید شده باشی؛ اما حدس من کافی نیست. برای آنکه وضعیتت دقیقاً ارزیابی شود و بتوانیم داروی مناسبی برایت انتخاب کنیم، می‌خواهم همراه من به بیمارستان بیایی."

سندباد با نگاهی غمگین به من نگریست و بی‌هیچ مقاومتی همراه او رفت. درونم غوغایی برپا بود، اما می‌دانستم کار درستی انجام داده‌ام.

من و پروانه پشت سرشان به پارکینگ رو باز مقابل آپارتمان‌ها رفتیم؛ آمبولانس در آنجا منتظر بود. ماشین پلیس و همان دو مأموری که همراه میگل وارد آپارتمان شده بودند نیز در محوطه حضور داشتند. میگل به پلیس‌ها گفت دیگر به حضورشان نیازی نیست و از آنها خواست بروند. سپس از سندباد خواست سوار آمبولانس شود.

من و پروانه او را بوسیدیم و روانه‌اش کردیم. آرام در آمبولانس نشست. خواستم همراهش بروم، اما اجازه ندادند. به سندباد گفتم پشت سر آمبولانس خواهم آمد. سپس از پروانه خواستم به خانه‌اش بازگردد و خودم به دنبال آمبولانس راه افتادم.

نمی‌دانم چگونه آمبولانسی را که با آژیر به‌سوی بیمارستان روان‌پزشکی دولتی شهر رُزمید Rosemead می‌رفت، دنبال کردم.  دیوانه‌وار میراندم. اندکی پس از آنکه آمبولانس مقابل درِ بیمارستان توقف کرد، من نیز رسیدم.

سندباد از آمبولانس پیاده شد. وقتی مرا دید، لبخند کم‌رنگی زد. در آغوشش گرفتم و درحالی‌که بغض گلویم را می‌فشرد، او را بوسیدم و آهسته گفتم "نگران نباش! نمی‌گذارم مدت زیادی این‌جا بمانی".

او همراه مددکاری وارد راهروی بیمارستان شد. چند بیمار با لباس بیمارستان در راهرو قدم می‌زدند. خواستم من نیز وارد شوم، اما اجازه ندادند و گفتند ساعت ملاقات نیست. قلبم به‌شدت می‌تپید؛ می‌دانستم سندباد تحمل چنین محیط‌های شلوغی را ندارد. پرستار بیمارستان به من گفت رای تشخیص بیماری و بررسی تأثیر داروها، بیمار باید پانزده روز تحت نظر باشد. شما می‌توانید هفته‌ای سه بار، از ساعت دو بعدازظهر، به ملاقاتش بیایید. در یکی از این روزها نیز می‌توانید با پزشک یا پزشکان معالجش دیدار کنید."

همین که سندباد را بردند، گریه‌ی بی‌امانم آغاز شد. نمی‌توانستم بپذیرم که باید پانزده روز در آن بیمارستان و در کنار آن همه بیمار روانی بماند. گریه می‌کردم و از آرامش و معصومیتی که در آخرین نگاهش بود، دلم ریش شده بود. سوار ماشین شدم و در تمام راه اشک ریختم. فقط می‌خواستم بدانم با پسرم چگونه رفتار خواهند کرد.

وقتی به خانه رسیدم، شهرزاد و سنبله شاد و سرخوش از جشن هالووین مدرسه برگشته بودند. خواهرم پروانه و مادرم، که به‌تازگی از ایران آمده بود، نیز در خانه بودند. پروانه گفت "آها، اشک ریختی." گفتم "اشک ریختم؟ باید خون گریه می‌کردم."

فردای آن روز به سر کار رفتم. درحالی‌که می‌کوشیدم بغض کُشنده‌ای که گلویم را می‌فشرد و می‌خراشید، فروبخورم، به مِری، سوپروایزرم، گفتم پسرم تصادف مختصری کرده و در بیمارستان بستری است. از او خواستم بعدازظهر را به من مرخصی بدهد. با نهایت مهربانی پذیرفت.

بعدازظهر برای دیدن سندباد به بیمارستان رفتم. گفتند خوابیده است. هنگامی که وارد اتاق شدم، او را با همان کت چرمی، شلوار جین و کفش‌های کتانی که هنگام رفتن پوشیده بود، دیدم که روی تخت در خود مچاله شده است. بند دلم پاره شد. صدایش زدم، اما بیدار نمی‌شد.

هراسان از پرستار بخش پرسیدم چه اتفاقی افتاده است. توضیح داد سندباد باید همراه داروی اصلی، قرص دیگری نیز برای کاهش عوارض جانبی آن مصرف می‌کرد. ظاهراً قرص دوم را نخورده و آن را تف کرده بود. حالش بد شده بود و پس از درمان، به او داروی خواب‌آور داده بودند.

درحالی‌که اشک دیدگانم را تار کرده بود، روی صندلی کنار تخت نشستم؛ سرش را نوازش کردم، بوسیدمش و صدایش زدم. اشک‌هایم را به سرعت پاک کردم. به‌سختی پلک‌هایش را نیمه‌باز کرد. مرا دید و لبخند محوی بر لبانش نشست. مقداری از آب‌میوه‌ای را که برایش برده بودم به لب‌های خشک‌شده‌اش نزدیک کردم. گفت "آب می‌خواهم."

پرستار برایش آب آورد. سعی کردم گریه نکنم. نمی‌خواستم تصور کند اتفاق وحشتناکی افتاده است؛ می‌خواستم همه‌چیز طبیعی جلوه کند. به او گفتم چون قرص مربوط به عوارض جانبی قرص اصلی را نخورده، به این حال افتاده است و باید هر دو دارو را با هم مصرف کند.

به‌سختی کمک کردم از تخت بلند شود. لباس‌هایش را با لباس راحتی‌ای که از خانه آورده بودم عوض کردم و او را به دستشویی بردم تا کمی آب به سر و صورتش بزند. گفت "در جیب کتم شانه‌ای هست؛ آن را برایم بیاور."

پسرم هنوز بسیار جوان بود، سر و زلفی داشت، و به ظاهر و موهایش اهمیت می‌داد. شانه‌اش را آوردم و به او گفتم به‌محض آنکه پزشکان بیماری‌اش را تشخیص دهند، او را به خانه خواهم برد. می‌خواستم مطمئن شود که رهایش نخواهم کرد.

هر روز سروقت و منظم به محل کار می‌رفتم. نمی‌خواستم کسی در اداره از وضعیتم باخبر شود و می‌کوشیدم ظاهری شاد و خوش‌رو داشته باشم.

در یکی از ملاقات‌هایم با سندباد، از مدیر بیمارستان خواستم با پزشک معالج‌ش دیدار کنم و از تشخیص بیماری او آگاه شوم. مرا به اتاق بزرگی راهنمایی کردند که چهار پزشک دور میزی نشسته بودند. خودم را معرفی کردم. صندلی‌ای به من تعارف کردند و من از آنان خواستم درباره‌ی وضعیت فرزندم توضیح دهند.

دو تن از پزشکان گفتند سندباد به افسردگی مزمن مبتلاست. دو پزشک دیگر معتقد بودند افسردگی عمیق و طولانی‌مدت در او موجب نشانه‌هایی شبیه اسکیزوفرنی شده، یا صحیح تر اسکیزوتایپال شده است.

 (Schizotypal Personality Disorder) و باید از هر دو جهت تحت درمان قرار گیرد. آنان تأکید کردند که تنها راه بهبودش، مصرف منظم داروهاست. بعد از آن روز کلی به مطالعه روان شناختی و انواع بیماری‌ها، بویژه اسکیزو تایپال، پرداختم. کلی مطلب و مقاله خواندم و سرانجام نتیجه‌هایی که به دست بسیار شبیه علائم سندباد بود: وجود باورها یا برداشت‌های گاه خرافی؛ به دیگران بدگمان بودن؛ مضطرب شدن در موقعیت‌های اجتماعی؛ گاهی برای رویدادی معمولی، به دنبال معنایی دیگر بودن است. اما برخلاف اسکیزوفرنی، معمولاً ارتباط او با واقعیت کاملاً از بین نمی‌رود و توهم‌ها و هذیان‌های پایدار و شدید ندارد.

در آن زمان، هالدول یکی از داروهای اصلی و مؤثر برای کنترل چنین علائمی بود؛ اما متأسفانه می‌توانست عوارض جانبی شدیدی، از جمله سفتی عضلات، تب، حرکات غیرارادی و مشکلات دیگر ایجاد کند. به همین دلیل لازم بود داروی دیگری نیز برای پیشگیری یا کاهش این عوارض مصرف شود. امروزه نیز هالدول در برخی موارد تجویز می‌شود، اما داروهای جدیدتر، به‌دلیل عوارض جانبی کمتر، در بسیاری از موارد جای آن را گرفته‌اند.

در روزهای ملاقات، اگر زودتر از ساعت مقرر به بیمارستان می‌رفتم، روس سکویِ پشت در می‌نشستم تا ساعت ملاقات فرا برسد. روزی یکی از پرستاران که مرا دیده بود، پرسید "چرا اینجا نشسته‌ای؟ هنوز وقت ملاقات نیست. برو فیلمی تماشا کن و بعد برگرد." گفتم "وقتی پسرم اینجاست، من جای دیگری نمی‌روم."

هر بار که سندباد را می‌دیدم، می‌پرسید "کی مرا به خانه می‌بری؟" و من با قاطعیت می‌گفتم "هرچه زودتر."

روزی در محل کار بودم که تلفن روی میزم زنگ زد. زنی از آن سوی خط پرسید "پرتو هستی؟" و گفت "از بیمارستان رُزمید تماس می‌گیرم. من وکیل سندباد هستم و می‌خواهم درباره‌ی او با شما صحبت کنم." گفتم "من الان در محل کارم هستم، نمی‌توانم در باره این موضوع صحبت کنم. لطفاَ  شماره‌تان را بدهید تا از تلفن عمومی با شما تماس بگیرم." پذیرفت و شماره‌اش را به من داد.

در بیمارستان‌های روان‌پزشکی آمریکا، چه دولتی و چه خصوصی، وکلایی برای حمایت از حقوق بیماران فعالیت می‌کنند. حضور آنان راهی برای جلوگیری از سوءاستفاده از کسانی است که برخلاف میل خود در بیمارستان‌های روانی بستری شده‌اند. شاید آمریکا نمی‌خواست تجربه‌ی تلخی که در اتحاد شوروی رخ داده بود، تکرار شود؛ آنجا که مخالفان سیاسی را گاه با تبعید به اردوگاه‌های کار اجباری و سیبری و گاه با معرفی آنان به‌عنوان بیمار روانی و حبس در آسایشگاه‌ها سرکوب می‌کردند.

وکلای بیماران روانی در آمریکا با بیمار حرف میزنند، به مشکلات و خواسته‌های آنان رسیدگی می‌کنند و برای انتقال درخواست بیمار با خانواده‌اش تماس می‌گیرند.

خانم وکیل گفت "سندباد می‌خواهد به خانه بازگردد؛ اما فقط هفت روز است که اینجاست و قرار بوده پانزده روز بماند." درحالی‌که به‌شدت گریه می‌کردم، گفتم "لطفاً اجازه دهید مرخص شود. من شخصاً ضمانت می‌کنم که داروهایش را مرتب به او بدهم و از او مراقبت کنم." وکیل راضی، گفت فردا سندباد را مرخص می‌کنیم. همان روز  می‌توانی او از بیمارستان به خانه ببری." از وکیل خواهش کردم این مطلب را به سندباد بگوید. خوشحال خواهد شد.

فردای آن روز همراه پروانه به بیمارستان رفتیم. سندباد لباس پوشیده و مرتب روی نیمکت راهروی بیمارستان منتظر نشسته بود. من و پروانه، در آغوشش کشیدیم، و بوسیدیم. خندید و با مهربانی و بوسه پاسخ داد.

 داروهای سندباد و برگهٔ ترخیصش را گرفتم و او را به خانه آوردیم. سندباد بسیار خوشحال بود؛ اما ظاهراً مقدار داروها بیش از اندازه بود و حتی نمی‌توانست درست راه برود یا حرف بزند. دارویش مایع بود و با شمارش قطره میزان لازم به بیمار داده میشد. متوجه شدم لازم است مقدار دارویش تنظیم شود. با چند بار کاهش میزان دارو دستم آمد. حال سندباد آشکارا بهتر شده بود. شادابی‌اش را بازیافت و به زندگی روزمره بازگشت. اضطراب و آشفتگی من نیز اندکی فروکش کرد.

 

ادامه دارد

هیچ نظری موجود نیست: