از راست به چپ: اصغر واقدی، شاعر، سندباد سپانلو، فریده عزیزم همسر واقدی، و فرزند کوچکشان غزل نازنین، عکس را مانی واقدی انداخته است.
زمانی که سندباد را از بیمارستان به خانه آوردم، خوشبختانه مادرم، اقدس منوچهری، که چندین سال پیش کتاب خاطراتش در آمریکا منتشر شد، نیز، از ایران نزد ما به آمریکا آمده بود و با من زندگی میکرد. خوشحال بودم که دستکم در طول روز، سندباد در خانه تنها نمیماند. چون دکترش به من گوشزد کرده بود بیمارانی که مشکلات روحی دارند، اغلب پس از بهبودی، بخاطر ایامی که از دست داده اند، ممکن است دست به خودکشی بزنند.
حال سندباد با توجه به کموزیاد کردن مقدار داروهایش، تا وقتی که به میزان مناسبی رسید که با وضعیتش سازگار شد، بهتر و بهتر میشد و شوق از خانه بیرون رفتن و معاشرت با دوستانش را دوباره پیدا کرده بود.
در همان ایام، مانی واقدی، فرزند اصغر و فریده، که از 7-8 سالگی در ایران با سندباد دوست بسیار نزدیک بود و در آمریکا همراه خانوادهاش در شهر دنورِ ایالت کلرادو زندگی میکرد، از سندباد دعوت کرد تا به دنور و به منزل آنها برود.
سندباد که به یاد ایام کودکیش با مانی افتاده بود، خوشحال، دعوت مانی را قبول کرد و با هواپیما به کلرادو سفر کرد. در این سفر، دوست شاعر و عزیزمان اصغر واقدی، فریدهٔ نازنینم، و نیما برادر بزرگ مانی که او هم از کودکی با سندباد دمخور بود، در نهایت محبت و سخاوتمندی از سندباد پذیرایی کردند. وقتی سندباد از سفر برگشت، قرار سفرهای بعدی را با بچه ها گذاشته بود.
من سندباد را با میل خودش نزد روانکاوان و روانشناسان بسیار حاذق و خصوصی، میبردم. به کمک آنها داروهای سندباد را با جدیدترین و بدون ساید افکت ترین داروها تغییر دادم. و پیوسته مراقب بودم که دواهایش را بهموقع مصرف کند.
سندباد کم کم اظهار تمایل کرد که برای خودش جدا زندگی کند. اما هر بار که به سلیقه خودش آپارتمانی برایش اجاره میکردم
و او بهتنهایی زندگی میکرد، داروهایش را کنار میگذاشت و حالات و رفتارش دوباره
به وضع پیشین بازمیگشت. انزوا، افسردگی و خواب طولانی، نشانههای آشکارِ وخیم شدن
حالش بودند.
مجبور شدم تا او را دوباره نزد خود بیآورم و به توصیه دکترش بار دیگر در بیمارستان بستری شود. این بار چون خودش داوطلبانه خواسته بود تا به بیمارستان برود، او را نه به بیمارستان روانی دولتی، بلکه به بیمارستان سِدارز-ساینای (Cedars-Sinai Medical Center)یکی از معتبرترین و لوکس ترین بیمارستانهای لسآنجلس، در بخش روان درمانی، بستری کردند.
بیمارستان سدارز ساینای در غرب لس آنجلس
این بیمارستان در مقایسه با بیمارستان دولتی رُزمید، آن چنان تفاوتی داشت که مایه حیرت خودِ سندباد شده بود. او دریافت که تنها از طریق همکاری با پزشکان
و کارکنان بیمارستان میتواند از امکانات بسیار مناسبِ درمانی بهرهمند شود و
بهبود یابد.
خوشبختانه، نظام خدمات پزشکی و دارویی کالیفرنیا که بهطور رایگان در اختیار بیماران کمدرآمد قرار میگیرد، کمک بزرگی برای ما بود. سندباد حدود 10-11 روز در آن بیمارستان بود. از من خواست گیتارش را برایش به بیمارستان ببرم. بردم و او آنجا برای دیگران گیتار میزد، با چند جوان، یکی نقاش، یکی شاعر هم آشنا شده بود و روحیهٔ بسیار خوبی پیدا کرده بود. من مجموعاً 14 سال، حتی زمانی که سندباد با من زندگی نمی کرد، به آپارتمانش میرفتم، تا مطمئن شوم که دارویش را حتما میخورد. همین تداوم خوردن دارو، او را چنان بهبود بخشید، که خودش مرتب، از دکتر عمومی اش، یا روانکاوش وقت میگرفت، به دیدنشان میرفت، داروهایش را از داروخانه برمیداشت و بدون حضور من، هرشب آنها را میخورد. جالب توجه است که هرگاه به ایران یا انگلیس هم سفر میکرد خودش داروهایش را تهیه و همراه خود می برد.
خوشبختانه امروزه، دواهای بسیار مفیدی برای بیماری های روانی تجویز میشود که اگر بیمار در خوردن آنها وقفه ایجاد نکند، بطور قطع خوب خواهد شد. من از ده ها خانواده شنیده ام که فرزندشان با مشکلات افسردگی، بایاپولار، اسکیزوفرنی، اسکیزوتیپال دست به گریبان بوده، به علت نخوردن دارو، آواره و سرگشته شده اند. چندین خانواده، با توجه به بهبود سندباد، به خواست خودشان، در باره عزیزشان با من صحبت کرده و راهنمایی خواسته اند، و من بارها و بارها گفتم، تنها راه حل این مشکل، استمرار در خوردن منظم داروهاست. قابل ذکر است، کسانی که بطور طولانی درگیر مشکلات روحی بوده اند، با وجود دارو، هنوز تأثیر آن تنهایی ها و منزوی بودن در وجودشان خواهد بود. البته کسی که مراقب این افراد است، باید توان از خودگذشتن و محروم کردن خویش از بسیاری چیزهای خوب را داشته باشد.
وضع سندباد خوب بود، دلشوره ها و اضطراب های من هم رفع شده بود، شهرزاد هم دبیرستانش را تمام کرده و در دانشگاه یوسی ال ای، در رشته جامعه شناسی درس میخواند. مدتی پس از دیدارم با رضا
شریفها در منزل کامبیز و پروانه ــ دیداری که طی آن نسخهای از کتاب «دو نقد» را
به او هدیه داده بودم ــ روزی رضا با من تماس گرفت و اجازه خواست این کتاب را در
لسآنجلس، از طریق انتشارات «اندیشه»، بازنشر کند. با خوشحالی موافقت کردم.
چندی بعد، اعضای کانون
فرهنگی و هنری «نیما» که پیروز خانلو، ایرج اسفندیاری، حسن... نام بقیه را به یاد ندارم، تصمیم گرفتند میزگرد یا panel discussion دربارهٔ سینمای ایران پس از انقلاب برگزار کنند؛ از چند تن هنرمند، که دو تن از ایران آمده بودند و بقیه ساکن آمریکا بودند و من، دعوت کردند تا در آن میز گرد شرکت کنیم. اسامی شرکت کنندگان یادم نیست، فقط خانم مری آپیک و همچنین آپیک، مادر، را خوب بخاطر دارم که ایشان بعد از سخنرانی من، حاضر به صحبت کردن نشد. سخنان من، بهویژه تأکیدم بر سیاست های ضد زن رژیم اسلامی و تصویر نادرستی که از
زن در فیلمفارسی ارائه میشد، دور میزد و مورد توجه مخاطبان، بهخصوص زنان، قرار گرفت. بعد از پرسش و پاسخ، از
همان زمان، انجمنهای زنان به سراغم آمدند و در چند برنامهٔ آنان سخنرانی و
شعرخوانی کردم.
بار دیگر رضا شریفها، که
با وجود جوانی، علاقهٔ فراوانی به هنر و ادبیات داشت، از من اجازه خواست مجموعهشعرم،
«از چشم باد»، را که در ایران توقیف شده بود، منتشر کند. با اشتیاق از پیشنهادش
استقبال کردم. رضا، برای من به دوست خوبی تبدیل شده بود، او را با تخفیف چند سال، مثل پسرم میدانستم. از طریق او از برنامههای
فرهنگی و هنری، نمایش فیلمها و اجرای تئاترها در لسآنجلس باخبر میشدم.
سپس کامبیز قائممقام که در آشنا کردن من با محافل هنری، و نویسندگان و شاعران لسآنجلس نقش مهمی داشت، از من دعوت کرد در میزگردی که از سوی جبههٔ ملی ایران در خارج از کشور برگزار میشد، شرکت کنم. یادم نیست عنوان میزگرد چه بود، اما من در آن برنامه دربارهٔ «هنر پایدار» سخن گفتم و بدون ذکر تاریخ، شعر قدیمی «شکاف» از احمد شاملو را خواندم؛ شعری که اگر تاریخ سرودن را نمیدانستی، گمان میکردی وصف حال و روزگار ما بود. برنامه بسیار موفقیتآمیز برگزار شد. از میان سخنرانان آن نشست، خسرو قدیری را که از شمال کالیفرنیا آمده بود، بهخوبی به خاطر دارم.
ادامه دارد

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر