در ژوئن ۱۹۸۶، برای گرفتن گرینکارت، سندباد از آمریکا و سپانلو از
ایران به من و شهرزاد در لندن پیوستند تا همگی برای مصاحبه در سفارت آمریکا حاضر
شویم. سرانجام، در روز پایانی همان ماه، هر چهار نفر از فرودگاه هیترو لندن
سوار هواپیمایی شدیم که به مقصد لسآنجلس پرواز میکرد. وقتی هواپیما بر فراز آبهای
آبی اقیانوس اطلس پیش میرفت، مطمئن بودم که دیگر بازگشتی به وطنم در کار نخواهد
بود؛ نه بازگشت به رژیم منحوس اسلامی و نه به آن خانهٔ نحسِ جمشیدآباد شمالی.
در نخستین روز ژوئیهٔ ۱۹۸۶، برابر با تیرماه ۱۳۶۵، وارد فرودگاه بینالمللی لسآنجلس شدیم. خواهر کوچکم، پروانه، که سالها پیش به آمریکا آمده و در کالیفرنیا با کامبیز قائممقام ازدواج کرده بود، همراه پسرش، بردیا، در فرودگاه به استقبالمان آمد. کامبیز نیز کمی بعد به ما پیوست.
قرار بود مدتی در خانهٔ
کامبیز و پروانه بمانیم. برای رفتن از فرودگاه به خانه، سپانلو و سندباد سوار
ماشین کامبیز شدند و بردیا، شهرزاد و من در ماشین پروانه نشستیم.
خانهٔ پروانه و کامبیز بر فراز تپههای سرسبزی قرار داشت و چشمانداز زیبایی پیش رویمان بود؛ خانهای بزرگ که درختان بلند گرداگردش را گرفته بودند. سه اتاق خواب داشت، با پذیرایی و نشیمنی بزرگ و اتاق غذاخوریای در نزدیکی آشپزخانه. پروانه تخت بردیا را به اتاق خواب خودشان منتقل کرده و از دو اتاق باقیمانده، یکی را برای شهرزاد و دیگری را برای من و سپانلو آماده کرده بود. برای سندباد نیز در اتاق نشیمن جایی برای خواب در نظر گرفته بودند.
تا از فرودگاه به خانه
برسیم، اوایل شب شده بود. پروانه از پیش خورش قورمهسبزی پخته بود و تا برنج دم
بکشد، کامبیز نیز بیدرنگ بساط جوجهکباب را به راه انداخت. از دیدار یکدیگر بسیار
خوشحال بودیم. آن شب دور هم غذا خوردیم و از هر دری سخن گفتیم.
پس از مدتی، سپانلو به اتاق
دیگر رفت تا طبق عادت همیشگی، شلوارش را با پیژاما عوض کند. اگر کسی مانعش نمیشد،
دلش میخواست سر کار، در مهمانی و حتی در کوچه هم با پیژاما بگردد. یکییکی چمدانها
را باز کرده و لباسها را زیرورو کرده بود، اما پیژامایش را پیدا نمیکرد. مرا صدا
زد تا کمکش کنم. هرچه گشتیم، خبری از پیژاما نبود.
گفتم: «شاید وقتی از خانهٔ
پیام و مریم در لندن راهی فرودگاه شدیم، پیژاما را با شلوارت عوض کردی و یادت رفت
آن را در چمدان بگذاری.»
با خشم گفت: «غیرممکن است!
خودم آن را در چمدان گذاشتم.»
دوباره چمدان خودش و چمدانهای
ما را به هم ریخت و شروع کرد به بدوبیراه گفتن. هرچه از پیدا کردن پیژاما ناامیدتر
میشد، خشم و عصبانیتش نیز بالا میگرفت. دیگر صدایش را بلند کرده بود. حرفهایش
مرا به خنده انداخته بود. کامبیز و پروانه و بچهها هم آمده بودند ببینند چه خبر
شده است.
پروانه به سپانلو گفت:
«حالا مگر چه شده؟ کمی آرام باش. یک شب را بدون پیژاما بگذران. کامبیز در تمام
عمرش پیژاما نداشته.»
سپانلو با عصبانیت جواب داد "به من چه که شما این چیزها را نمیفهمید! اصلاً کار این زن است. او عمداً پیژامای مرا در چمدان نگذاشته."
با خنده پرسیدم "یعنی من
آن را از چمدانت بیرون آورده و دور انداختهام؟"
خلاصه، صحنه ای تلخ و به شکل مهلکی
خندهدار شده بود.
طفلک سندباد، برای آنکه
غائله را بخواباند، به پروانه گفت "خاله، بیا برویم برایش یک پیژاما بخریم."
پروانه گفت «ساعت ده شب
کجا باز است که پیژاما هم بفروشد؟»
سندباد با اضطراب میگفت «برویم مال. برویم تارگت. شاید راهمان بدهند.»
پروانه که حسابی عصبانی شده بود، با صدای بلند فریاد زد «الان همهجا بسته است! یک شب پیژاما نپوشد، دنیا که به آخر نمیرسد. کامبیز هیچوقت پیژاما نداشته."
سپانلو نیز با همان لحن
عصبی گفت «من چهکار کنم که همه مثل آدم زندگی نمیکنند!»
دیدم چیزی نمانده که پروانه
پاسخی دندانشکن به او بدهد؛ بنابراین کوشیدم او را از اتاق بیرون ببرم.
از همان لحظهٔ ورود، متوجه شدم پروانه یک اتاق را برای من و سپانلو آماده کرده است، تصمیم گرفتم در آن اتاق نخوابم. پس از یک سال که من در لندن بودم و او در ایران، و به قول قدیمیها «کون دنیا را پاره کرده بود»، حالا همخواب هم میخواست! رفتار بچگانه و احمقانهاش بر سر یک پیژاما، که تمام شب ورودمان را به هم ریخته بود، مرا در تصمیمم مصممتر کرد. به پروانه گفتم "من و شهرزاد در یک اتاق میخوابیم."
چند روز بعد، سپانلو به من گفت "تو آبروی مرا جلوی دیگران بردی."
پرسیدم "مگر آبرو، فقط خوابیدن زن و شوهر کنار هم است؟ هیجده سال بی مسئولیتی، مجردی زندگی کردن، خانه را با هتل اشتباه گرفتن، بی خبری از حال جسمی و روحی و مالی بچه ها و من، این ها بی آبرویی نیست. چند بار بگویم زنت نیستم؟ از همان شبی که در ذهنم تو را کشتم؛ از همان سالهایی که بهسبب بیمسئولیتیهایت دیگر نمیپرسیدم کجا میروی، با چه کسی میروی و چه وقت برمیگردی؛ یا حتی نمیگفتم در خانه پولی نیست. چون دیگر خودم را زن تو نمیدانستم، بود و نبودت هم برایم فرقی نداشت. اگر گاهی رابطهٔ زناشویی را میپذیرفتم، فقط برای جلوگیری از جنجال و آبروریزی در برابر بچهها بود."
سالها پیش، بهصراحت به سپانلو گفته بودم از آنجا که حاضر نیست مرا طلاق بدهد، من نیز خود را همسر او نمیدانم؛ اما چون شغلی و جایی برای زندگی ندارم و بهخاطر بچهها، ناچارم در همان خانه بمانم. به او گفته بودم که در حقیقت مرا به اسارت گرفته است. سپانلو از ناچاری من خبر داشت و خوشحال بود که چارهای جز ماندن در خانهای ندارم که نیمی از آن متعلق به خودم بود، اما او تمام خانه را به نام خودش کرده بود. با او دعوا و مرافعه نمیکردم، زیرا نهتنها دعوا کردن بلد نبودم، بلکه نمیخواستم فرزندانم در فضایی ناآرام و پرتنش بزرگ شوند. ماجرای آن شب مرا در تصمیمم برای بازنگشتن به ایران مصممتر کرد.
چند روز پس از ورودمان
تصمیم گرفتم گواهینامهٔ رانندگی بگیرم. میدانستم برای آنکه بتوانم زندگی مستقلی
داشته باشم، باید رانندگی کنم؛ هرچند هنوز اتومبیلی از خودم نداشتم.
کامبیز برگههای نمونهسؤال
آزمون کتبی رانندگی را برایم آورده بود. پاسخ تمام سؤالها را حفظ کردم و همراه
پروانه برای دادن آزمون کتبی و عملی به ادارهٔ راهنمایی و رانندگی رفتیم. در آزمون
کتبی از صد امتیاز، نودونه گرفتم و همان روز آزمون رانندگی در خیابان را نیز با
موفقیت پشت سر گذاشتم. تاریخ درجشده بر گواهینامهام نشان میدهد که درست یازده
روز پس از ورود به آمریکا، آن را گرفتهام. از فردای همان روز، دوندگیهایم آغاز
شد.
سندباد که در پانزدهسالگی
به آمریکا آمده بود، گواهینامه داشت و رانندگی میکرد.
در تمام سالهایی که سندباد
بهتنهایی به آمریکا آمده و نزد پروانه و کامبیز زندگی کرده بود، بردیا، تنها
فرزند آنان، تصور میکرد سندباد همان برادری است که همیشه آرزویش را داشته است.
حتی در دبستان به دوستان و معلمش گفته بود که برادر بزرگترش از سفر بازگشته است.
معلم بردیا با نگرانی به
پروانه گفته بود "مگر بردیا تکفرزند نیست؟ مدتی است از یک برادر حرف میزند."
پروانه خندیده و توضیح داده بود "برادری که از او حرف میزند، پسر خواهرم است که بهتازگی به آمریکا آمده است." با آمدن جمعی ما به آمریکا، بردیا فهمید سندباد خواهر دارد، به همین جهت، گاهی آشکارا به او حسادت میکرد.
آشنایی با دوستان جدید
خیلی زود پس از ورودمان به آمریکا، دوستان کامبیز و پروانه به دیدنمان آمدند. بعضی از آنان را از سفر دوماههای که در سال ۱۹۷۹ همراه بچهها به آمریکا کرده بودم، میشناختم و بعضی دیگر را فقط به نام میشناختم. دوستان جبههٔ ملیِ کامبیز و شماری از روزنامهنگاران و اهل کتاب نیز برای دیدار با سپانلو آمدند.
با کمک کامبیز، دوستانش، از جمله ریموند رخشانی، ایرج اسفندیاری، پیروز خانلو و چند تن دیگر از اعضای کانون «نیما»، تصمیم گرفتند شب شعری برای سپانلو برگزار کنند. بااینحال، نگران بودند که اگر او در یکی از سازمانهای شناختهشدهٔ لسآنجلس شب شعر داشته باشد، پس از بازگشت به ایران به دردسر بیفتد. به همین دلیل، فیالبداهه کانونی با نامی شبیه «کانون فرهنگیـملیِ نمیدانم چیچی» به راه انداختند! برنامهٔ چند سفر به ایالتهای دیگر را نیز برایش ترتیب دادند.
در تمام مدتی که سپانلو در
آمریکا بود، هر کاری برای خودش کرد، جز آنکه بخواهد چیزی از حالوروز فرزندانش
بداند؛ بهخصوص سندباد که سه سال پیش از آن بهتنهایی به آمریکا آمده بود.
گاهی پروانه میکوشید به
سپانلو بفهماند که سندباد دچار افسردگی است، به پزشک و درمان نیاز دارد و بیش از
هر چیز محتاج نزدیکی و همراهی پدرش است. سپانلو حرفهای پروانه را میشنید، اما
کوچکترین علاقهای به ادامهٔ گفتوگو یا کند و کاو در احوال سندباد از خود نشان
نمیداد.

۲ نظر:
عجب حافظه ای
زندگینامه نویسی تاریخ نویسی است.
ارسال یک نظر