در 20 آبان 1405 ش، برابر با 11/11/ 2026 م، هشتاد ساله میشوم. خوشحالم پس از انتشار جلد اول خاطراتم، که مربوط به ایران بود، توانستم نوشتن جلد دوم را که به زندگی من و ما در آمریکا اختصاص دارد، آغاز کنم.
مقدمه
جلد اول "خاطرات من" با هنرمندیِ گرافیست بین المللی، نگار آثاری-صمیمی، آراسته و منتظر چاپ و نشر بود، تا در تابستان 2025 به طور محدود، توسط انتشارات سندباد، در لس آنجلس منتشر شد. سپس، با اندکی ویرایش، در سال 2026، به لطف دکتر مهدی گنجوی، در انتشارات معتبر آسمانا در تورنتو، بازنشر شد. پخش وسیع این کتاب، توجه بسیاری از خوانندگان، بویژه منتقدان ادبی را به خود جلب کرد.
آنچه سرانجام مرا به ترک ایران واداشت، زندگی پسرم سندباد در
آمریکا بود. او در پانزدهسالگی، از بیم آنکه به زورِ حکومت اسلامی، به جنگ ایران و عراق
فرستاده شود، به اصرار خودش، و با تلاش من، توانست به آمریکا و نزد خواهر و برادرانم بیاید. او در آمریکا دبیرستان را تمام کرد و به کالج رفت. اما خواهرم به من اطلاع داد نمرات سندباد در کالج رو به افول است و حال روحیاش نیز تعریفی
ندارد، و حاضر نیست به پزشک مراجعه کند.
در همان زمان، گرینکارتهای ما، که برادرم سالها پیش
برایمان اقدام کرده بود، آماده شده بود. تصمیم گرفتم به هر نحوی شده خودم را به سندباد برسانم تا هم برایش گرین کارت بگیرم و هم مراقب احوالاتش باشم. از آن لحظه،
رفتن، دیگر برای من انتخاب زندگی میان ایران و آمریکا نبود؛ وظیفهی مادری بود که
باید خود را به فرزندش میرساند.
طبیعی است سالها زندگی در سرزمینی غیر از وطن مألوف، برخورد با زبان و فرهنگ بیگانه، و روابط سیاسی، اجتماعی و شخصی جدید، بی آن که در روان و ذاتم تغییری ایجاد کرده باشد، بطور کلی مرا از آن چه در ایران بودم متفاوت کرد. تصمیم گرفتم بمانم، تلاش کنم، حتی با دست خالی، بدون دانستن زبان، بدون آشنائی با هیچ چیز این دنیای دنگال. کنار پسرم باشم و هرگز به نظام اسلامی و زندگی زناشویی برنگردم.
خوشبختانه در روند عبور از روزهای سخت و دشواری های زندگی، همچنان عدالتخواهی و جنگیدن برای رفع تبعیض میان انسان، مرکز ذهن و اندیشهام باقی ماند. هنوز قلبم، با حوادث ایران و مردم آن سرزمین میتپد. بی آن که با گذشت چهل سالِ دیگر در سرزمین غیر، گاه ترکشهای حوادث زندگی زناشوئی، اجتماعی و سیاسی گذشته مرا رها کرده باشد.
هم اکنون ایران، خواسته و ناخواسته درگیر جنگ با اسرائیل و آمریکاست. از تاریخ حمله هوائی و غافلگیر کننده اسرائیل به ایران در ۲۳ خرداد ۱۴۰۴، برابر با ۱۳ ژوئن ۲۰۲۵، تا امروز ۴ مرداد ۱۴۰۵، برابر با ۲۶ ژوئیه ۲۰۲۶م، درست ۴۱۲ روز از جنگ اسرائیل، آمریکا و ایران میگذرد، و با وجود تفسیرها و تحلیلهای فراوان، و حدس و گمان های بی شمار، هنوز دورنمای روشنی از پایان جنگ یا دستیابی به توافقی پایدار دیده نمیشود.
دریغ، قربانیان اصلی این کشمکش، پیش از همه، مردم بیسلاح ایران، و مردم عادی کشورهای منطقهاند. ایرانیان درون کشور، همزمان زیر فشار بمباران، ویرانی زیرساختها، سرکوب حکومتی، بازداشت، شکنجه، اعدام، با بیکاری، فقر و ناامنی هم دست به گریبانند. ترس از آینده، نومیدی و بیخبری از سرنوشت کشور نیز بر رنجهای آنان افزوده است. در حیرتم چرا اعتراضهای جهانی نتوانسته است از ادامهٔ این خشونت و ویرانی جلوگیری کند؟
آنچه در این صفحات به اختصار آمد، تنها شرحی از تاریخ معاصر ایران نیست؛ بخشی از سرگذشت من و نسلهای پس از من است. همان فرهنگ پدرسالارِ سرکوبگر، همان انقلابِ پُر امیدِ ویرانگر، و همان حکومتی است که زندگی میلیونها ایرانی را دگرگون کرد و سرانجام من و بسیاری دیگر را از سرزمینمان جدا نمود و در نقاط مختلف دنیا، بهویژه آمریکا، پراکند؛ کشوری که حاکمان ایران آن را دشمن میخواندند، اما برای بسیاری از ما به پناهگاه، خانهٔ دوم و صحنهٔ فصل تازهای از زندگی تبدیل شد.
ادامه دارد

۴ نظر:
پرتوجان عزیزم، من خاطراتت را همزمان که می نوشتی خوانده بودم و با اشتیاق منتظر خواندن بقیه’ آن هستم.
براوو دوست نازنین که هرگز زندگی ترا از پا نمی اندازد و غصه و سختیها را تبدیل به کارهای بزرگ می کنی. تصور می کنم این سه بیت شعر از لاهوتی شعار زندگی تو است؛
گر چرخ به کام ما نگردد / کاری بکنیم تا نگردد
گوئیم به او، مطیع ما گرد / یا می گردد و یا نگردد.
گر گشت، خوش است ورنه ما نیز / کاری بکنیم تا نگردد.
با تبریک و تهنیت عزیزم همیشه زیبا و خندان بمانی. بامید دیدارت🙏❤️
نویسنده و شاعر گرامی، پرتو بانو. درود به شرف و پایداریت. شوربختانه کارهایتان به وفور در دسترس نیست.
ماشاالله به این مادر بزرگ. خانم نوری علا، وقتی خاطرات شما را میخوانم، تعجب میکنم که چطور انقدر مقاوم و پایدار، و خوشرو و خوش خنده هستید. باشید و کارهای نوشتنی را ادامخ دهید.
ارسال یک نظر