ما ایرانیان ساکن لس آنجلس در سال 1992، نخستین بیانیه
علیه دعوت رژیم اسلامی برای بازگشت ایرانیان به ایران را تهیه کردیم
بیانیه اعتراضی
همانطور که در16 سپتامبر 2025، معاون اول رئیس جمهور گفت: "با توجه به استراتژی دولت برای رفتن ایرانیان به خارج از خانه خود ، ما از هنرمندان خارج از کشور دعوت می کنیم تا به کشور برگردند و باید دلایل کسانی را که علاقه مند به بازگشت به کشور هستند و مشکلات خود را حل کنند ، فراهم کنیم.” ، در سال 1370 شمسی، برابر با 1992 میلادی در دورهی ریاست جمهوری اکبر هاشمی رفسنجانی، نیز رژیم اسلامی، از نویسندگان، شاعران، هنرمندان و بویژه سرمایهداران ساکن خارج از ایران، دعوت به بازگشت به وطن کرده بود.
دعوتی بسیار دوستانه و خوشآمد گو. البته ناگفته، همه میدانستند نه تنها با بازگشت به ایران، باید در خدمت نظام باشی، که طبیعی بود به خلاف ادعای این دعوت نامه، افرادی که طی سالها، خارج از ایران علیه رژیم فاسد اسلامی، فعالیت نوشتاری، گفتاری داشته، یا در میتینگها و راه پیماییهای ضد رژیم حضور داشتند، و جاسوسان اسلامی از آنها فیلم و عکس گرفته بودند، اگر با بازگشت به ایران توبه نکنند، و در خدمت نظام درنیایند، سر از زندان و شکنجه و مرگ درخواهند آورد.
در رابطه با همین دعوت نامه، پرویز صیاد، که تازه از سفر اروپا،
به آمریکا برگشته بود، خبر داد برخی از هنرمندان در اروپا در صدد تهیهی نامهی سرگشادهی اعتراضی، علیه رژیم اسلامی
و این دعوت نامهاند. او پیشنهاد کرده بود در ادامه همان اعتراض، در آمریکا نیز
نویسندگان و هنرمندان به هر طریقِ ممکن، معترض این دعوت باشند.
قرار شد فعلا هنرمندان و نویسندگان ساکن منطقه لس
آنجلس، در یک جلسه مشورتی شرکت کنند تا در بارهی چگونگیِ نشان دادن عکسالعمل به
دعوت نامه رژیم اسلامی نظر بدهند. روزی پرویز صیاد به من تلفن کرد و توضیح
داد بخاطر نیتی که هنرمندان و نویسندگان در برگزاری جلسه مشورتی دارند، "بنده
مأمورم شما را به چنین جلسهای دعوت کنم."
اولین جلسهی مشورتی در منزل نادر نادرپور برگزار شد.
متأسفانه من بهخاطر این که در راه های دور رانندگی نمیکردم، نتوانستم در آن جلسه شرکت کنم. با
خبر شدم در آن جلسه، پرویز صیاد نامهی اعتراضیِ شدیداللحنی خطاب به رژیم را قرائت
کرد، اما این نامه، مورد توافق شرکت کنندگان در جلسه واقع نشده بود.
صیاد دو بار دیگر به من زنگ زد و گفت "این بار،
جلسه در منزل هما سرشار است" گفتم من همان مشکل دوری راه را دارم." گفت
"میدانیم، قرار گذاشته شده اسفندیار
منفردزاده شما را به خانه هما بیآورد." او اضافه کرد "اگر شما هم نظری
دارید در این جلسه مطرح کنید." در روز مقرر، اسفندیار منفردزاده به دنبالم آمد، سر راه نادر
نادرپور و سپس دکتر محمد جعفر محجوب را هم
برداشت و همگی به منزل سرشار رفتیم. در این نشست علاوه
بر هما سرشار، پرویز صیاد، فرهنگ فرهی، منفردزاده، نادر نادرپور، دکتر محجوب و من حاضر بودیم.
در آن روز متوجه شدم بعد از رد شدن نامه صیاد، دکتر صدرالدین الهی نامهای نوشته و فرستاده بود که مورد قبول جمع قرار
گرفته بود اما در آن ضعف هایی دیده بودند. من این نامه را هم ندیده و از محتوای آن اطلاعی
نداشتم. اما در بین مکالمات افراد حاضر در جلسه، بویژه نادرپور و صیاد، چنین
دریافت کردم آنان هنرمندان داخل ایران را به نحوی به همکاری با رژیم اسلامی محکوم
میکنند که با ماندن خود در ایران، و انتشار آثارشان کنار رژیم اسلامی ایستادهاند.
همچنین آن دو با طرح نظرات خود، تأییدی ضمنی بر اعتبار و عظمت رژیم پهلوی داشتند.
من دریافت خودم را از سخنان نادرپور و صیاد آشکارا
بیان کردم و گفتم اگر نامهی مورد قبول شما، دارای چنان محتوائی باشد که ماندن
هنرمندان در ایران را نوعی همکاری و سازش با رژیم اسلامی بدانیم، من حاضر نیستم این نامه را امضاء کنم.
در برابرِ حرفِ من نادرپور گفت "بله خانم، من در
رژیم گذشته میتوانستم زندگی کنم و فقط انتقاداتی داشتم." پاسخ دادم "من
با همه نفرتی که از رژیم اسلامی دارم اما میدانم من و شما متر و معیارِ خوبی و بدی
نیستیم، در رژیم گذشته علاوه بر مواهبش، زندان، شکنجه، سانسور کتاب و قلم و مطبوعات، تک حزبی
بودن و خفه کردن هر صدای مخالف هم بود." نادرپور گفت "من به رژیم قبلی،
انتقاد اِستیتکی داشتم." سرنوشتِ نامهی اعتراضی بار دیگر در آن شب، نیمه کاره
ماند.
در راه بازگشت، من و اسفندیار و فرهنگ فرهی، کلی در بارهی
حرف نادرپور خندیدیم. فرهنگ فرهی گفت "موقعی که جزنی را میکشتند، آقای
نادرپور از نظر استیتکی به آن نگاه میکردند."
در جلسه بعدی، که باز در منزل هما سرشار بود، قرار بود نادرپور نامه جدیدی با ملاحظهی نکاتی که من گفته بودم بنویسد. من خودم هم متنی تهیه کردم. فکر کردم بهتر است صبر کنم تا نادرپور نامهاش را بخواند و اگر ضرورتی بود، بعد از او، من نامه خود را بخوانم.
این جلسه با شرکت منفردزاده، نادرپور و همسرش ژاله، فرهنگ فرهی، هما سرشار و من، برگزار شد. قبل از شروع جلسه، هما نامه صدرالدین الهی را کپی کرده و بین ما پخش کرد. و از نادرپور خواسته شد تا نامه اش را بخواند.
نادرپور گفت "من نامهای
ننوشته ام، چون نمیخواستم صدرالدین الهی فکر کند که من نظر او را قبول ندارم."
وای که چقدر از این دلایل احمق پسند بیزارم. هما از من پرسید "پرتو! تو چیزی نوشتی؟" به این ترتیب من متن خود را خواندم. منفردزاده گفت "قاطعیت نامهی پرتو از نامه الهی بسیار بیشتر است." سرشار گفت "نامهی الهی خوبست، اما ابتدا و انتهای نامهی پرتو و بخشی از وسط آن گویاتر، قوی تر و بهتر است. یعنی نامهای تهیه شود از تلفیق نامه الهی و پرتو."
کاملاً معلوم بود محض رعایت احترام به الهی، نامه را تلفیقی خواندند. والا اگر "ابتدا و انتهای نامهی پرتو و بخشی از وسط آن گویاتر، قوی تر و بهتر" است، دیگر کجایش با نامه الهی باید تلفیق می شد. اما چیزی به روی خود نیآوردم و با خود گفتم بگذار قال قضیه کنده شود.
در همان جلسه، روی تمام کلمات دقت کردیم و نامه حاضر گردید. قرار شد این نامه برای هنرمندان و افرادی که مهم و سرشناس هستند فرستاده شود، تا به امضای آنان برسد. و کسانی هم که مردد هستند، تشویق شده آن را امضاء کنند. همچنین قرار شد اگر کسی نظری دارد، آنها را هم ملاحظه کنیم. (کاش متن نامه اعتراضی را داشتم و در این جا میآوردم. در میان اسناد خود، پیدا نکردم.) اولین نسخه بیانیه اعتراضی با تعداد کمی امضاء حاضر شد، و قرار شد هر ساله این بیانیه تجدید و تعداد بیشتری امضاء جمع کند. گویا در بیانیه دوم 50 نفر آن را امضا کرده بودند.
در بازگشت به خانه، وقتی اسفندیار، فرهنگ فرهی را
مقابل خانهاش که در سَن فرناندو وَلی بود پیاده میکرد، فرهی من و اسفند را به
خانهاش دعوت کرد. اوائل شب بود، من هم دلم میخواست همسر فرهی، گلوریا و هم
پسرشان پیام را که خیلی دوستش دارم، و او هم به من محبت زیادی دارد، ببینم. پیام
هم سن و هم شکل پسرم سندباد بود.
در منزل، گلوریا و پیام به گرمی ما را پذیرفتند. گرچه مدتی از مرگ نیوشا گذشته بود، اما هنوز عکسها و پوسترهائی به قطع بسیار بزرگ، به اندازه دیوارها، از نیوشا و صحنههای خودسوزیاش به در و دیوار خانه نصب شده بود. نمیدانستم این مادر و پدر چگونه تاب دیدن این تصاویر را داشتند. فکر کردم شاید بهتر باشد بهشان بگویم، تا برای تسلای خاطر خود و حتی پیام جوان، از نصب این همه پوستر از روی دیوارها چشم بپوشند. و گفتم.
گلوریا
گفت "خیلیها به ما میگویند. اما هنوز نتوانستم راضی شوم." آنشب پیام برایمان غذای چینیِ خوشمزهای سفارش
داد. گلوریا هم عدسی مبسوطی پخته بود بسیار لذیذ. چند ساعتی نشستیم و گپ زدیم.
در میان صحبتهایمان، حرف کیمیایی پیش آمد؛ فرهی و گلوریا نقد مرا در بارهی "نقش زن در فیلمهای مسعود کیمیایی" خوانده بودند و کلی نقدم را تحسین کردند. یعنی در واقع داغ دلم را تازه کردند.
گفتم "متأسفانه، در
ویژهنامهای که زاون قوکاسیان برای کیمیایی منتشر کرده بود، به خواست کیمیایی،
نقد من را از آن درآورده بودند." وقتی تعجب فرهنگ و گلوریا را دیدم، گفتم "چرا تعجب می کنید.
هنرمندان طراز اول ما طاقت شنیدن یک سخن منفی نسبت به کارشان ندارند. گوش و چشمم
از حسادت و تنگ نظری آنها نسبت به هم و بویژه نسبت به خانمها پُر است."
پس از ترک خانه فرهنگ و گلوریا، در بازگشت، منفردزاده به من گفت "میدانی کیمیایی در بارهی نقد تو این جا و آن جا چه گفته؟" گفتم "نمیدانم، چه گفته، بگو، انتظار شنیدن بدترین را هم دارم."
گفت "کیمیایی در سفر اخیری که به آمریکا داشت، چند روزی منزل من
بود و وقتی صحبت نقد تو شد، گفت "پرتو همیشه آرزو داشت در فیلمهای من بازی
کند و چون به او نقشی ندادم، از من دلخور شده و به تلافی و انتقام گرفتن، آن نقد
را نوشته است!"
به تلخی خندیدم، خندهای بلند. گفتم "باز خدا
پدرش را بیآمرزد که به همین تهمت قناعت کرد و مثل بقیه، تهمت ناموسی نزده است. مطابق حرف کیمیایی، بهتر است مردان فیلمساز به زنانِ آرزو به دل مثل من، نقشی ندهند، تا همه آن
زنان منتقد ادبی و سینمایی شوند!"
یادم افتاد، سالهای پیش از انقلاب، هر وقت کیمیایی
را میدیدم میگفت "یک سناریو نوشتم یا دارم فیلم میسازم که نقش اولش را تو
باید بازی کنی." هم به ریشش و هم به صورتش میخندیدم و یک بار به شوخی به او
گفتم "اگر میخواهی در فیلمت بازی کنم، باید یک فیلم درست و حسابی
بسازی." به او برخورد و گفت "یعنی تا حالا فیلم درست و حسابی نساختهام؟"
به منفردزاده گفتم از این که حرف کیمیایی را به من
گفتی ناراحت نباش. بدترش را هم شنیدهام. وقتی به آمریکا آمدم، هنرمند لس آنجلسی، اثری گذاشته بود به نام "...." من هم که همان معیارهای
راستگویی در نقد را با خود داشتم، و آخرین نمایشنامهای که دیده بودم "مرگ
یزدگرد"، شاهکار بهرام بیضایی بود، با دیدن این نمایشنامه چنان خشمگین شدم که
به محض رسیدن به خانه، مطلبی نوشتم و دقایق این نمایشنامه را نقد منفی کردم.
رضا شریفها که سردبیر نشریهی "اندیشه" در لس آنجلس بود
و خواهان به پا کردن جنجال، به سرعت آن را از من گرفت و در نشریهاش منتشر کرد.
ظاهراً آقای هنرمند از خواندن مقاله من چنان آشفته شده بود که به جای دقت در نکات
مقاله و آموختن از نقد، گفته بود "این خانم به من نظر داشت، چون به او
توجه نکردم، او هم به تلافی، این نقد را نوشته است."
من اطمینان داشتم که نقدهای حقیقت گویم باعث تهمت زدن به من میشود. والا نقدهای من معمولاً با استقبال بسیار خوبی از طرف خوانندگان روبرو شدهاند. و جز صاحبان اثر، از سوی هیچکس مورد تهمتی قرار نگرفتم. نقد من در باره رمان سورة الغُراب، اثر شاهکار ایرانی، نوشته محمود مسعودی، به نام "شعور شک، در برابر حماقت یقین" برنده بهترین نقد سال 1994 از طرف هیأت داوران نشر باران در سوئد گردید. این نقد را می توانید در لینک زیر بخوانید:
شعور شک / نقد رمان سورة الغراب / پرتو نوری علا
بطور مثال، وقتی احمد شاملو و آیدا برای سخنرانی به آمریکا آمده بودند، در یکی از روزهایی که در منزل پروانه و کامبیز مهمان بودند، عده ای از دوستانشان به دیدار آنها آمده بودند. شاملو در حضور همه، (جز آیدا و پروانه که در آشپزخانه بودند) در مورد نقد رمان کلیدر دولت آبادی، تعریف جانانهای از نقد کلیدر کرد، که هنوز مزه و کیفاش با من است. وی گفت "به دولت آبادی گفتم نقد پرتو را بخوان و راه رمان نویسی را یاد بگیر." من باورم نمیشد که او به دولت آبادی چنان چیزی گفته باشد.
بعد از همان روز، وقتی با آیدا در حیاط خانه نشسته بودیم و از هر دری حرف میزدیم، آیدا عین گفته شاملو را در باره این مطلب، عیناً به من گفت. دیگر مطمئن شدم که دولت آبادی از تأیید شاملو نسبت به نقد من با خبر است. من در نقد خود که بسیار مفصل، همراه با دو نمودار از شخصیت های کلیدر بود، در ضمن ستایش بسیار از این رمان، به طولانی بودن و تکراری بودن قطعاتی از آن پرداخته بودم. دولت آبادی تهمت ناموسی به من نزد، حتی در سفرش به آمریکا بسیار تحسینم کرد. اما ...
خوشبختانه اکثر مردان جوان و حتی میانسال امروزی، با بسیاری از معیارهای با ارزش برابری جنسیتی آشنا شده و رفتار انسانی میان زن و مرد را پذیرفته اند. حال آن که هنوز بسیاری از مردان قدیمی ایرانی در هر فرهنگ و قالبی زندگی کنند، همان خوی لمپنی و نگاه جنسیتی به زن را فراموش نمیکنند. تنها حربهی آنان در مقابل زنی که جرأت میکند حرف بزند یا قلم به دست گیرد و بنویسد، اگر مجیز آنان را نگفته باشد، راهِ سرکوب او، زدن تهمت جنسی است. (باور میکنید که در قرن نوزدهم در غرب، مردان، معتقد بودند زنی که قلم به دست میگیرد، گویی آلت مردانه را در دست گرفته است، و باید آن زن را سرکوب کرد).
این دسته از مردان،
بویژه روشنفکرنماهاشان، نمیتوانند زنی را همطراز خود ببینید، چه این که بر آنان
خرده نیز بگیرد. اما من کوتاه نیامده و نمیآیم، اگر یک نقد مستدل، روشن، و واقعیتگو،
تا این حد کسی مثل گلشیری را وادار به یاوهگویی میکند، و مرا "عربدهخواهِ
پائین تنهای و سیاسی" مینامد و نقدم را کنار "کیهان شریعتمداری"
و حزب توده میگذارد، یا کیمیایی به دروغ مرا شیفته کار کردن با خودش معرفی میکند
یا هنرمند لس آنجلسی در برابر نقد کارش مرا خاطرخواه خود قلمداد میکند، من
به ادامه راهم بیشتر اعتماد پیدا میکنم.
هیچ یک از کسانی که کارشان را نقد کردهام، نگفتهاند
کجای نقد پرتو بر آثارشان، غلط و نادانسته است. چگونه است که خوانندگان، نقدها را
دوست دارند و با پرتو موافقاند؟ آنها فقط فحش ناموسی میدهند تا مرا و نظایر من را
از میدان به در کنند. غافل از این که چنین برخوردهایی یک زن مستقل منتقد را در
راستای کار خودش مقاومتر و پایدارتر میکند. درست مثل کاری که بیگانهای به نام
شوهر با من میکرد. در دنیای او و آنان، هیچ زنی بدون قصد و غرض جنسی، به خاطر
حقانیت، به خاطر علاقه به ادب و هنر، به خاطر تبادل نظر، کاری نمیکند الا انگیزهی
جنسی داشته باشد.
شاید برایتان جالب توجه باشد، که آن روی سکه تهمت
ناموسی، نیز چیزی شبیه روی دیگرِ آن ست. منِ منتقد، همیشه از کارها بد نگفتهام. برخی
از آثار را بسیار ستایش هم کردهام. متأسفانه یکی از مردان هنرمندی که کارش
مورد تحسینم بود، گمان کرده بود که من عاشق خودش هستم. در اولین برخورد این آقا با
من، تقاضای رابطه داشت. وقتی مخالفت و مقاومت مرا دید، خیلی تعجب کرد که اگر از
آثارش تعریف میکنم، پس چرا تقاضای ارتباط با او را رد میکنم.؟!
وقتی به آمریکا آمدم، با شماری از زنان و مردان تحصیلکرده و هنرمندی که سالها در آمریکا زندگی کرده بودند، آشنا شدم و روابط خوبی با آنان داشتم؛ اما دُم خروس آنان نیز در برههای حساس بیرون زد.
پیشتر نوشتم وقتی
احمد شاملو به آمریکا دعوت شد و در برکلی سخنرانی کرد، بنا به تصمیم گروه و خواستِ خود شاملو، من برای خوشامدگویی به او انتخاب شدم. گویا در برکلی، میان کسانی که خواهان برگزاری
سخنرانی شاملو بودند، رقابتی درگرفته بود تا این که دکتر محامدی و شرکایش گوی سبقت
را ربودند و منِ بی خبر از مناقشات آنان را برای خوشامدگویی به شاملو دعوت کردند.
وقتی شاملو به لسآنجلس
آمد، ماجرای مشابه ای میان علاقمندان وی درگرفت. شماری از اهالی هنر و سیاست در
لسآنجلس از شاملو دعوت کرده بودند که در این شهر نیز سخنرانی کند. من خبر نداشتم
که در لسآنجلس، میان هواداران شاملو بر سر برگزاری برنامه او چه غوغایی برپا شده است.
گویا در لس آنجلس، اعضای "کانون
نیما"، سعی کردند برگزار کننده برنامه شاملو باشند. اما شاملو نمیخواست زیر نام هیچ
کانون یا گروه یا سازمانی سخنرانی کند. به همین دلیل، مهرداد امانت، ریموند رخشانی و علی
شاکری وارد میدان شدند و با گرفتن بزرگترین سالن دانشگاه یوسیالای، رویس هال،
موفق شدند گوی سبقت را از کانون نیما بربایند. من، بیخبر از همهی این غوغاها، از
سوی خود شاملو برای خوشامدگویی به او انتخاب شدم.
پس از برگزاری آن برنامه در سالن رویس هال یوسی ال ای، که چیزی حدود 2 تا 3 هزار مخاطب را در خود جای داده بود، شنیدم که
ا.، و یکی دیگر از اعضای کانون نیما گفته بودند "پرتو با ر. است و به همین دلیل، کار را از دست ما درآورد." شاید هم ر. خودش چنین
شایعهای ساخته بود.
ابلهی چون خ، دستکم این شهامت را داشت که در برابر خودم بگوید "ر. به تو عاطفه و علاقه دارد؛ به همین دلیل، تو کارها را به نفع او ترتیب دادی." من هاجوواج مانده بودم که ر. کیست؟ در دنیای این آقایان چه میگذشت. زیر لب گفتم "خاک بر سر همهتان!"
ادامه دارد

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر