دایانا راس، هنرپیشه و خواننده سیاه پوست آمریکایی در جشن آغازینِ برنامههای تحلیف بیل کلینتون حضور داشت و خواند.
این کنسرت در ۱۷ ژانویهٔ ۱۹۹۳، کنار بنای یادبود لینکلن برگزار شد
امروز آخرین روز سال 1992 است. آیا چهرهی جهان در سال 1993 تغییر خواهد کرد؟ عواملی چند مانند تغییر ریاست جمهوری از بوش به کلینتون، یا از جمهوری خواهان به دمکراتها از یکسو و یگانه شدن کشورهای اروپایی از سوی دیگر، همچنین انهدام یکبارهی کمونیسم در شوروی و کشورهای اروپای شرقی، قطعاً به تغییراتی در نقاط مختلف دنیا منجر خواهد شد.
شکی نیست این تغییرات در کشورهایی اثر گذار است که مشکلات اولیهشان تا
حدود زیادی حل شده است، والا چه چیزی در جهان میتواند از آوارگیِ یک شبهی هزاران
فلسطینی یا فقر جهانی با نمونههایش سومالی، از رشد حیرتانگیز ایدز، از رشد
ابتذال، بیفرهنگی، کُشت و کشتارهای منطقهای، مذهبی، عقیدتی جلوگیری کند؟ اگر
حربهای بتواند جزمیت، تعصب، یکسونگری را بشکند و زندگی مردم را از انحصار قدرتها
و نیروهای سرکوبگر بیرون بکشد، آن وقت (اگر آدمها یکدیگر را ندریدند) شاید حال بشر
بهتر شود.
امروز درست 6 سال و 6 ماه است که به آمریکا آمدهایم. حس میکنم 6 قرن است در
این سرزمین بودهام، نه این که ادعای شناخت این سرزمین و مردمش را داشته باشم،
بلکه بهخاطر تغییراتی است که تجربه میکنم. رفت و آمدی که مرا بهقدمتی بیش از تاریخ آمریکا میرساند.
مهمانی شب سال نو 1993
شب سال نو را در منزل دکتر صمصامی و خانمش شهلا بودیم. پروانه و کامبیز، همراه دوست قدیمیاش محمود خصوصی، که از سانفرانسیسکو آمده بود و من به این مهمانی رفتیم. در منزل صمصامیها، همایون همام و خانمش فرزانه، دکتر کرملو و خانمش، مسعود توانگر، شاهرخ حقیقی، محمود عنایت، دکتر حسن محفوظی و خانمش شهرزاد () و دخترشان مانا و پسرشان مانی، دکترذبیح و جمعی از بستگان شهلا و دکتر صمصامی بودند. منزل آنان در شهر لانگ بیچ بود. شهلا شام مختصری همراه با مخلفات فراوان، و مشروبِ بی مَّر، تدارک دیده بود.
پس از شام بستگان شهلا با پخش نوار آهنگهای جدید ایرانی، که
با ضرب و ریتم شاد و رقصآور، اما ترانههای گریه و زاری، است، همه را به رقص و پایکوبی
دعوت کردند. دوستان به سمت دکتر محمود
عنایت رفتند و خواستند تا او هم برقصد. عنایت با خجالت، رو به من آورد و تقاضا کرد با او
برقصم. گفتم به شرطی خواهم رقصید که شما کلاهتان را به من قرض بدهید. قبول کرد. ادای رقصیدن درآوردیم که کلی باعث انبساط خاطر دوستان شد.
آن شب دانستم دکتر ذبیح که به تازگی به لس آنجلس آمده بود، شاعر هم هست. از
تصادف روزگار شعری به همراه داشت به اسم "از جن (ژن)" گرچه شعرش مایهی
چندانی به لحاظ شعری نداشت، اما تفکر جالب توجهی در آن بود. سپس از من خواستند شعر
بخوانم که مثل همیشه شعر "گرگم باش" جزو تقاضا شدهها بود. من هم شعر را
خواندم.
گرگم باش!
گرگم باش
تا دیدنِ سفید ماه
پنجه در ابر فراموشی کن
هلاک رخوت تلخ میخواهد
دندانِ تیزت را تا عمق جان
بنشان
بیدارم کن
درخت کاج، سوزن سوزن میشود
ماه در درّه میغلطد
ناهید، ستارهی بامدادی
بیداریام را چشم میزند.
منتشر شده در کتاب زمینم دیگر شد، بهار 1993
دوستان بهشوخی میگفتند بعد از انتشار این شعر، سه، چهار گرگ در لس آنجلس پیدا شدهاند. سپس مسعود توانگر، یک شعر از سپهری (پدرم پاسبان بود) و شعری از فروغ خواند. پروانه میگفت او نسبت به گذشته خیلی کمتر ادا درمی آورد. خلاصه شبی بود که با دوست و بی دوست به سر شد.
پخش آواز شجریان از رادیوی KPFK
ساعت نُه و چهل و پنج دقیقه صبحِ روز چهارشنبه بیست و هفتم ژانویه 93 است، پشت میزم، در اداره نشستهام. از رادیوی کوچکم که روی موج FM همیشه روشن است، ساز و آواز شجریان، از ایستگاه رادیویی KPFK پخش میشود. برای من، این اتفاقی عجیب و نادر است. باورم نمیشود ایرانیها در آمریکا انقدر مشهور شدهاند که رادیوی آمریکایی، موزیک آنان را پخش میکند.
وقتی در ایران بودم هرگز حتی از مغزم خطور نمیکرد که روزگاری بُنِه کَن و برای همیشه به آمریکا بیآیم و در این سر جهان رَحلِ اقامت بیفکنم. عجیب تر این که کار ثابتی در دادگاه عالی قضایی آمریکا داشته باشم و در محل کارم به صدای شجریان، پیانوی محجوبی و سنتور و تنبک ایرانی، گوش بدهم.
در این لحظهی خاص حس میکنم در قلب تهران – ایران نشستهام، بیهیچ حجابی که همواره بر احساساتم کشیدهام. چقدر ایران را، تهران را، محل زندگیام را با خیابانهای پر چاله و چوله و آفتاب چرکمرد زمستانیاش دوست دارم. چقدر خود را به آدمهای رنگ پریده و بدنهائی که غذای کافی بهشان نرسیده و زبان آشنای خودم، نزدیک میبینم.
حس میکنم این جا با همه امکاناتش، غریب و بیگانهام. با همهی شلوغیِ اطرافم، معاشرت با دوستان متعدد زن و مرد، اغلب حس میکنم تنهای تنهایم. جالب توجه است که در زندگی ایران، هزار مشکل داشتم اما هرگز خود را تنها نمیدیدم. این شعر را تحت تأثیر همین احوالات گفتم.
صد سال به از این سالها
پنج صبح در هفته، پنجاه هفته در صبح
خورشید در آینهی اتوبوسها طلوع میکند
و هر روز، در انتظار من است
Court house قدیمی
با میزی کوچک، گلدانی از بنفشهی صحرایی
یک جلد فرهنگِ انگلیسی – فارسی
تَلی از احضاریه، عدالتی گیج، و زنگِ بیامان تلفنها
بر دیوارهی اتاقکم، کارت پستالی پونز خورده
-شاخه گلی سپید، در متن سیاه -
ولولهی عشق، میان حروف پشتش
خاطرهای که همپای کنسرت شوبرت
از رادیوی گوشیام پخش میشود.
سمتی دیگر، تصویریست از مایا آنجلو،
احمد شاملو،
نقشهی فریویها
برگردانِ شعری عاشقانه از پاز
تمام روز پروندههای سرگردان
در ماشین کپی تکثیر میشوند
و دلتپشهای قلبم
در رَگِ بیگانهترین الفاظ
هر غروب، در بازگشت به خانه
پی گیرِ روزهای گم شده ام در لس آنجلس
راه بر عابرین میبندم، و از پلیس گشت
سراغ جوانیِ زنی رار میگیرم
که در برج اقبال، سلسله بر دست داشت.
ماشین پیامگیر، صدای عاشق را
با آرزوی "صد سال به از این سالها"
در خانهام میپراکَنَد
قطره اشکی تبدار،
برگ سوختهی یاس را سیراب میکند.
و آنگاه، گردشی در کتابها و شلال لباسها
خواندن، نوشتن، پختن، شستن، سائیدن
به سایتهای اینترنتی سر زدن،
تایپ کردن، دوختن
بافتن خاطرات: تار به تار، دانه به دانه
جُو زدن؛ یکی از رو، یکی از زیر،
یک رَج سُرخابی، یک رَج به رنگ اندوه.
*
و شب که میشود،
تا رخوت عادت جانم را نپوساند
زیر درخش ماه،
بافتههای کهنه را از هم میشکافم
و هوشیاریام را با تنپوشی زرّین
روانهی فردا میکنم.
از کتاب سلسله بر دست در برج اقبال
منتشر شده در مجموعه شعر چهار رویش 2004

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر