This site is dedicated to the creations of Independent Iranian Artists

چهارشنبه، مهر ۲۲، ۱۴۰۵

خاطرات من، جلد دوم، آمریکا، بخش 32، سفر سعیدی سیرجانی به آمریکا، و عواقب آن، تصمیم نیمه کاره برای تشکیل کانون نویسندگان آمریکا

 

علی‌اکبر سعیدی سیرجانی، (۲۰ آذر ۱۳۱۰ – ۶ آذر ۱۳۷۳) ادیب، پژوهشگر، نویسنده و فعال سیاسی ایرانی


علی‌اکبر سعیدی سیرجانی، (۲۰ آذر ۱۳۱۰ – ۶ آذر ۱۳۷۳) ادیب، پژوهشگر، نویسنده و فعال سیاسی ایرانی، و از منتقدان نظام جمهوری اسلامی ایران و نظریه ولایت فقیه، پس از انقلاب اسلامی بود. او در سال ۱۳۶۷ش، برابر با ۱۹۸۸ –۱۹۸۹م.  به دعوت دانشگاه کلمبیا، به آمریکا آمد. یک سال در آن جا زبان و ادبیات فارسی تدریس کرد؛ پس از آن نیز با دانشنامه‌ی ایرانیکا همکاری داشت. او در همین سفر به لس آنجلس آمد، و پس از سخنرانی‌ها و مصاحبه‌هایی که با کانون‌ها و تلویزیون‌های لس آنجلس داشت، به‌ایران برگشت. 

با بازگشت او به ایران، سعیدی همچون گذشته، با انتقادهای خود از حکومت مورد غضب حاکمان بود و بازچاپ اکثر آثارش ممنوع اعلام شد و برخی هم اصلا چاپ و منتشر نشدند. او بیشتر از سابق با نامه هایی که به علی خامنه ای می نوشت مورد غضب قرار گرفت. تا جایی که حکم ارتداد وی را در پی داشت؛ و سرانجام آن چنان‌که خود انتظار داشت توسط حکومت به‌طور مرموزی از بین رفت. 

او در نامه نخست خود خطاب به علی خامنه‌ای نوشت "محضر مبارک حضرت آیت‌اله خامنه‌ای رهبرمعظم جمهوری اسلامی با عرض سلام و تقدیم احترام، سه ماه پیش عریضه‌ای به حضورتان فرستادم در شرح اختناق تحمل‌ناپذیر نامعقولی که مأموران وزارت ارشاد در کار نشر کتاب اعمال می‌فرمایند. چون تا امروز مأموران دفتر آن جناب نه وصول عریضه‌ام را اعلام فرموده‌اند و نه اثری از توجه به مسئله مشهود افتاده‌است و از طرفی یقین دارم اخلاق اسلامی و طبع هنرپرور جناب‌عالی والاتر از آن است که دادخواهی ستمدیده‌ای بی‌جواب مانده با این احتمال که شاید در رساندن نامه‌ام غفلت یا تغافلی رفته باشد مجدداً زحمت‌افزا می‌شوم"

پس از این نامه خامنه‌ای پاسخی شگفت آمیز و پرخاشگرانه به وی می‌دهد. سیرجانی دوباره نامه‌ای به خامنه‌ای می‌نویسند "پیام عتاب‌آمیز جناب عالی را آقای صابری برایم خواند، و متأسف شدم، نه به علت این که مورد قهر آن مقام معظم قرار گرفته‌ام و به زودی امت همیشه در صحنه حزب‌الله حسابم را خواهند رسید که مرگ در راه دفاع از حق شهادت است و ما مرگ شهادت از خدا خواسته‌ایم. تاسف و تاثرم از پندارهای باطل خویش بود و امیدهای برباد رفته‌ام دربارهٔ سعه صدر جناب عالی و سرنوشتی که ملت ایران در دوران رهبری شما خواهند داشت. بگذریم از لحن توهین آمیز پیام که حتی قاصد را شرمنده کرده بود و از هر مسلمان با تقوایی بعید می‌نمود تا چه رسد به رهبر مسلمانان جهان. حیرتم از این است که جناب‌عالی به استناد کدامین سند و قرینه و امارت مرا مرتد قلمداد کردید و نامعتقد به اسلام. اگر مستند به نوشته‌های من است ای کاش موردش را مشخص می‌فرمودید، و اگر مبتنی بر واردات غیبی است و اشراف بر ضمایر که انا الله و انا الیه راجعون."

چند نامه دیگر میان سعیدی سیرجانی و خامنه ای رد بدل شد. او در آخرین نامه که خامنه ای وی را مرتد و بی‌تقوا خطاب کرده بود، پاسخ داد "جناب عالی به استناد کدامین سند، قرینه و امارت مرا برگشته قلمداد کردید و ناباور به اسلام… آدمیزاده‌ام، آزاده‌ام و دلیلش همین نامه که در حکم فرمان آتش است و نوشیدن جام شوکران. بگذارید آیندگان بدانند که در سرزمین بلاخیز ایران هم بودند مردمی که دلیرانه از جان خود گذشتند و مردانه به پیشباز مرگ رفتند."

باید ذکر کنم از هیچ یک از نامه های فوق سند معتبری در دسترس نیست و بیشتر از طریق برخی از افراد حکومت، ابراز و منتشر شده است.

تصمیم به تأسیس کانون نویسندگان در آمریکا

در اوائل سال ۱۹۹۴ جمعی از نویسندگان و هنرمندان در کالیفرنیای جنوبی، با تصمیم به تأسیس کانون نویسندگان آمریکا، گِرد هم آمدند، تا در اعلامیه‌ای موجودیت خود را رسما اعلام کنند. اما متأسفانه پس از برگزاری چند جلسه، نه نامی برای این کانون انتخاب شد و نه اساسنامه ای به تصویب رسید. حتی سعی کردیم لااقل با بخشی از اساسنامه‌ای که ناصر شاهین‌پر، با الهام یا رونویسی از اساسنامه زنده یاد دکتر پرویز اوصیاء در لندن تهیه کرده بود، به توافق برسیم. اما اختلاف نظرها زیاد بود، و هرکس بدون توجه به هدف این گردهمآیی حرف های پراکنده خود را می گفت.

یکی از شرکت کنندگان آقای مرتضی میرآفتابی، که خیلی در بند تأسیس کانون بود، نه تنها هیچ نظری ابراز نمیکرد که گه گاه، از چرت یا بهتر بگویم از نشئه‌ بیدار می‌شد و می‌گفت احسنت، مرحبا! از همه بدتر حضور ابوالقاسم پرتواعظم بود. او به‌همه چیز ایراد می‌گیرفت، و یک کلمه هم در باره‌ی اساسنامه و نام کانون نمی‌گفت. شش دانگ حواس او به تغییر کلمات عربی به فارسی سره بود. هرچه می‌گفتیم آقا جان، تنقیح و پاکیزه کردن لغات عربی به فارسی را به بعد موکول کن، فریاد می‌کشید و می‌گفت "شما می‌خواهید با سانسور مبارزه کنید اما از هم اکنون می‌کوشید مرا سانسور کنید و پژواک پدافند آوای چالشگر خود را بر فرّه‌ی مینوی من آویزان کنید."

 در ۱۴ مارس ۱۹۹۴، برابر با ۲۳ اسفند ۱۳۷۲، یعنی پس از سه سال که از بازگشت او از آمریکا به ایران میگذشت، خبر رسید که حکومت، سیرجانی را دستگیر کرده است. ظاهراً نه‌ به خاطر نوشتن کتاب و مقاله، یا فعالیت‌هایش در سفر خارج از ایران، بلکه به‌خاطر جرم‌های محیرالعقولی که به او بسته بودند مانند لواط، قاچاق تریاک، شرکت در تشکیلات زیرِ زمینی، اخذ پول از مراکز مشکوک خارجی، فروش کتاب‌هایش به ایرانیان خارج از کشور، دستگیر و زندانی شده بود. متأسفانه، سعیدی سیرجانی تحت شکنجه در زندان و فشار معمول رژیم منحوس اسلامی، یا داروهایی که به او داده بودند، اقرار کرده و تمام اتهامات را پذیرفته و به همه جرائم اعتراف کرده بود. جرائمی که هریک به تنهایی، حکم اعدام داشت.

در سی ام ماه آوریل  ۱۹۹۴ عده‌ای از ما که در پیِ تشکیل کانون نویسندگان در آمریکا بودیم، و به توافقی هم رسیده بودیم تصمیم گرفتیم تشکیل علنی کانون را با نوشتن اعلامیه‌ای به طرفداری از سعیدی سیرجانی، و علیه فشارهای رژیم اسلامی منتشر کنیم. در مورد نوشتن بیانیه ی اعتراضی علیه دستگیری سعیدی و حمایت از او نیز، میان شاعران و نویسندگان در کالیفرنیا، اتفاق نظر وجود نداشت. عده‌ای به قطع و یقین تصمیم به طرفداری داشتند و برخی دیگر مایل به این کار نبودند.

باقر پرهام که برای دیدن دخترش "رامونا" و خانواده‌ی او، به ساکرامنتو آمده بود، در تماس تلفنی که با شاهین‌پر داشت، گفته بود که به احتمال زیاد سعیدی سیرجانی را خواهند کشت و علت همه این حوادث اختلاف میان جناح خامنه‌ای و رفسنجانی است. گویا سعیدی در نامه‌هایش به دولت، همیشه خامنه‌ای را خطاب قرار میداده و مجیز او را میگفته است و حالا رفسنجانی دارد انتقام میگیرد.

پرهام به شاهین‌پر گفته بود تا آن‌جا که می‌توانید شلوغ کنید، من چون در حال برگشت به ایران هستم، نمی‌توانم کار علنی بکنم چون بدون تردید مرا هم دستگیر خواهند کرد. اگر مرا گرفتند تا می‌توانید شلوغ کرده و جنجال به پا کنید.

برای بحث و گفتگو و تصمیم نهایی در باره حمایت از سیرجانی قرار شد، روز شنبه سی‌ام ماه آپریل، 1994، قرار شد جلسه‌ای در منزل حمید کوثریان داشته باشیم. قرار شده بود ت. مرا به جلسه ببرد. گرچه تمایلی نداشتم با او بروم اما ظاهراً فرد دیگری پیدا نشده بود. ت. سرِ ساعت 4 آمد، با هم عازم منزل کوثریان شدیم. در میانه‌ی حرف‌های معمولی و روزمره، کم کم شروع کردن به تعریف از سر و شکل و محاسن و آگاهی‌های من. 

البته او قبلا هم هر وقت فرصتی داشته شیفته‌وار به تحسین و تمجید من پرداخته است، و سعی میکند خیلی هم با احترام با من حرف بزند که شدیداً خنده‌ام می‌گرفت. چون اصلاً او را انسانی صادق و صمیمی نمی دیدم. به‌خصوص پس از نقد منفی‌ای که از یکی از کارهای او منتشر کرده بودم،  مثل همه‌ی لومپن‌ها، به جای رد و نفیِ نقد من، پشت سرم به اتهامات جنسی متوسل شده بود، که مثلا پرتو عاشق من بود اما چون به او اعتنا نکردم، از حرصش نقد منفی نوشته است. این مطلب را برادرم به من گفته بود که فلانی پشت سرم چنان خزعبلاتی گفته است.

گرچه در بین راه در برابر تعریف‎های او، سکوت کرده بودم، اما وقتی گفت "من از تمام نقدهای شما نکات مهمی آموختم، خیلی دلم می‌خواهد از این ببعد در باره کارهایم با شما مشورت کنم"، سکوت را شکستم و پرسیدم "پس چرا وقتی کار خودت را نقد کردم، پشت سرم هزار مزخرف گفتی؟ تو می‌توانستی از آن نقد، کلی بی‌آموزی. حتی اگر مخالف بودی، می توانستی جوابی مستدل بدهی، نه این که همه امور را، آن هم به‌دروغ، به‌مسائل جنسی تقلیل دهی. حرفم را قطع کرد و با قیافه‌ای حق به جانب گفت "به‌خدا من همیشه پیش همه گفتم که من از آن نقد، نکات زیادی آموختم. من مطلقا اون حرف‌ها را نزدم. من آرزو می‌کردم پرتو نوری‌علا به من نظر داشته باشد، آن‌وقت کلاهم را به آسمان هفتم می‌انداختم."

او ادامه داد "حیف که زن من این حرف‌ها سرش نمی‌شود. اگر من با آدمی مثل تو نزدیک بودم، تا حالا چقدر رشد و پیشرفت کرده بودم." توی دلم گفتم "ای پدر قحبه، تا حالا این حرفها را به چند نفر دیگر گفتی؟" البته او و زنش، جفت هم، هستند، معروف اند به مافیای لس آنجلس. خوشبختانه وراجی هایش با نزدیک شدن به فروشگاه زنجیره‌ای لاکی، تمام شد و گفت "چون اول قرار بود این جلسه در منزل من باشد، و بعد به خانه‌ی کوثریان افتاد، باید قدری خرید کنم و با خودم به منزل او ببرم." ادامه داد "میشه با من بیآیید تا به سلیقه شما برخی مواد را انتخاب کنم."

قبول کردم و از ماشین پیاده شدم. از همان لحظه ورود به مغازه، عده‌ای از ایرانی‌ها که در فروشگاه بودند، ما را به هم نشان دادند. از دیده شدن با او ناراحت بودم، اما انگار ت. خوشحال هم بود. وقتی خرید کردیم و از مغازه بیرون آمدیم، و سوار ماشین شدیم، یکباره پرسید "میشه گاهی با هم نهار بخوریم و من از افکار عالی شما استفاده کنم؟" گفتم "نهار خوردن با یک دوست، زن یا مرد، مشکلی نیست. اما باید مطمئن باشم دوستی، به راه‌های دیگر نرود." 

و داستان ابراز علاقه‌ی م. برای نهار خوردن با من را، بی آن که نامش را ببرم گفتم." آقایی معقول و محترم، به‌خاطر کار مشترکی که داشتیم، روزی از من دعوت کرد که با هم نهار بخوریم. من هم به سادگی قبول کردم. بعداً اضافه کرد "فقط خواهش میکنم همسرم نفهمد." با حیرت از او پرسیدم "مگر من و شما چه سَر و سرّی با هم داریم که از من می‌خواهید به‌خاطر یک نهار خوردن کاریِ و ساده‌، آن را از همسرتان مخفی کنم؟" عذرخواهی کردم و حاضر نشدم با او نهار بخورم.

وقتی مطلب فوق را  گفتم، ت. دیگر حرف‌های گذشته را تکرار نکرد و تا به خانه‌ی کوثریان برسیم، سکوت مطلق در ماشین برقرار شد. به‌خانه کوثریان که رسیدیم، اغلب دوستان آمده بودند: کیخسرو بهروزی، مرتضی میرآفتابی، مجید روشنگر، ناصر شاهین پر، ابولقاسم پرتو، سودابه اشرفی، حمید کوثریان، تهرانی (نام کوچکش یادم نیست)، و من. پس از مدت کوتاهی ت. فقط از کوثریان خداحافظی کرد و جلسه را ترک گفت.

آقای مجید روشنگر، سردبیر و ناشر فصلنامه کتاب، موضوع حمایت از سعیدی سیرجانی را مطرح کرد و گفت "فرض کنید کانون ما شکل گرفته و اساسنامه نیز تصویب و ثبت شده است، در برابر رخدادی مثل دستگیری سیرجانی و اتهاماتی که به او زده‌اند، چه باید بکنیم؟" با طرح این سوال موضوع خواندن اساسنامه کانون و تصحیح آن بکلی منتفی شد و جلسه تبدیل به‌بحث و گفتگو در باره‌ی سعیدی سیرجانی و شرایط او تبدیل شد.

آقای پرتو اعظم در مخالفت به حمایت از سعیدی گفت "سعیدی سیرجانی یک روزنامه نگار دست دوم و کم مایه یا فرومایه است که کم و بیش مقاله‌های پیش‌پا افتاده‌ای نوشته است. یک ضحاک ماردوش نوشته که از نظر من کار مهمی نبود، نویسنده باید پاک و طاهر باشد که سعیدی نبود." من پرسیدم "اگر نویسنده‌ای کم مایه بود و در زندگی شخصی‌اش به زعم شما و رژیم اسلامی مطهر نبود، مستحق کشته شدن است؟" 

پس از من، تهرانی از پرتو اعظم پرسید "اگر رژیم اسلامی شما را که نویسنده پاک و مطهر هستید بگیرد و به شما همان اتهاماتی را بزند که به سیرجانی زد، تکلیف ما چیست؟" پرتو اعظم با تمسخر و حمله به‌تهرانی، هم‌چنان حرفهایش را با کلی کلمات پدافند و چالش و پژواک، تکرار کرد. تهرانی ساکت شد. من گفتم "آقای پرتو اعظم، شما جواب آقای تهرانی را ندادید." یک‌باره پرتو اعظم مثل بمب منفجر شد که "ای...خانم! مثل این که از وقتی که بندِ نافت را می‌بریدند، با من دشمن بودی. مگر وکیل آقای تهرانی هستی؟ حرف‌های خودت کم نیست، حالا که او چیزی نمی‌گوید شما ادامه میدهید؟!"

چند نفر به من اشاره کردند جواب او را ندهم. اما بحث و جدل‌ها در باره‌ی آن که بیانیه اعتراضی به دستگیری سیرجانی و  دفاع از او چگونه باید باشد، تا ساعت 9 شب ادامه داشت. عده‌ای رفتند. من و شاهین‌پر و بهروزی و روشنگر ماندیم که لااقل دستنویس متن نوشته شده در حمایت از سیرجانی و علیه رژیم اسلامی را کامل نموده، بتوانیم امضاء جمع کنیم. با خستگی هرکدام جمله‌ای می‌گفتیم و دیگری آن را تصحیح یا عوض می‌کرد. ساعت به ده شب رسیده بود، همه خسته بودیم، هرکس چیزی می‌گفت؛ بهروزی گفت "سیرجانی هم از توبره می‌خورَد و هم از آخور. به لس آنجلس که آمد از رژیم تعریف کرد، بعد در نوشته‌هایش به‌رژیم میزند." (ناگفته نگذارم که فردای مصاحبه سیرجانی، تلویزیون ایرانیان که موسس و مدیرش علی لیمونادی است، متن کامل مصاحبه او را با طنزی جذاب نقل کرد و نشان داد که تعارفات او نسبت به رژیم جز طنز و تمسخر چیزی نبود).

اما از همه چیز جالب‌تر حرف مجید روشنگر بود. بعد از مشاهده‌ی چندین ساعت صرف وقت برای نوشتن اعلامیه‌ای در حمایت از سیرجانی، روشنگر، در نهایت سادگی به آرامی گفت "امروز ظهر، دوستی را دیدم و گفت سعیدی پس از اعتراف به جرایمش  آزاد شده است." شاهین‌پر قلم در دستش ماند، من سر از کاغذ برداشتم. من و ناصر نگاهی از سر حیرت به‌هم انداختیم؛ شلیک خنده‌ی من و او؛ بهروزی و روشنگر را به تعجب انداخت. روشنگر مثل گیج‌ها، بی آن که بداند به‌حرف او می‌خندیم، همراه ما می‌خندید. شاهین‌پر قلم را زمین گذاشت و به من گفت "پرتو برویم، من تو را می‌رسانم." روشنگر متعجب پرسید "چرا می‌روید؟" خسته‌تر از آن بودیم که بگوییم "لامصب چرا این حرف را از سر ظهر تا حالا نگفته بودی؟" از روشنگر و بهروزی خداحافظی کردیم و جلسه را ترک گفتیم. در ماشین، من و شاهین پر از خنده روده بر شده بودیم. به راستی مدت‌ها بود به آن حد نخندیده بودم.

متاسفانه خبر آزادی او یک شایعه بود. سعیدی سیرجانی، تا تاریخ اعلام مرگش، در ۲۷ نوامبر ۱۹۹۴، برابر با ۶ آذر ۱۳۷۳، یعنی حدود هشت ماه و سیزده روز، در زندان بود. محل دقیق نگهداری او روشن نیست، گزارش‌ها از بازداشت او در خانه‌ی امن وزارت اطلاعات نیز یاد می‌کنند.

 روایت رسمی حکومت اسلامی، علت مرگ سیرجانی را سکته‌ی قلبی اعلام کرد؛ اما خانواده‌اش آن را نپذیرفتند و گفتند او سابقه‌ی بیماری قلبی نداشت، و عفو بین‌الملل همان زمان خواستار تحقیق درباره‌ی مرگ او شد. نتیجه‌ی تحقیقات و افشاگری‌های بعدی، مرگ او را مشکوک، و سیرجانی را از قربانیان قتل‌های زنجیره‌ای خواند. 

عمادالدین باقی و اکبر گنجی گزارش کردند که مأموران وزارت اطلاعات با استفاده از شیاف حاوی پتاسیم، موجب ایست قلبی او شدند. این روایت در گزارش بنیاد عبدالرحمن برومند نیز آمده است.


یادش گرامی باد.

 

ادامه دارد

هیچ نظری موجود نیست: