تابعیت آمریکا
مدتی بود تصمیم جدی داشتم که سیتیزن آمریکا شوم. اغلب با خودم کلنجار میرفتم که این کار صحیح است یا نه. بهخصوص وقتی میدیدم، بسیاری از ایرانیها که قبولشان داشتم، با وجود سالها زندگی در آمریکا، حاضر نشده بودند تابعیت آمریکا داشته باشند، و با همان گرین کارت، کار و زندگی میکردند. از جمله خواهرم پروانه و همسرش کامبیز. آنها سالیان درازی در آمریکا زندگی میکردند. انگار پذیرفتن تابعیت آمریکا را نوعی پشت پا زدن به احساسات ملی، و سرزمین مادری خود تلقی میکردند.
اما من مصمم بودم به محض این که برای تقاضای تابعیت، واجد
شرایط باشم، اقدام کنم. چون مطمئن بودم، حتی در سختترین شرایط زندگی در آمریکا،
نه بهرژیم فاسد اسلامی، و نه بهزندگی خانوادگیام برنخواهم گشت.
در آمریکا فردی واجد شرایط برای تقاضای تابعیت یا
شهروندی آمریکاست که با داشتن گرین کارت، 5 سال کامل، در آمریکا زندگی کرده باشد.
البته برای افرادی که بهخاطر شرایط مختلف، قادر نیستند یکسره 5 سال در آمریکا
باشند، امکاناتی فراهم شده است. اما آن افراد، شش ماه بیشتر نمیتوانند خارج از
آمریکا باشند.
من و خانوادهام در اول جولای 1986 م. با داشتن گرین
کارت وارد آمریکا شدیم. به همین دلیل از همان آغاز، بچهها توانستند به مدرسه و
کالج بروند، تا مدتی از بیمههای درمانی استفاده کنند و با استخدام من در اداره
دولتی، بیمه درمانی خودم بهبچهها هم تعلق گرفت. دو سال، که از 5 سال اقامتم در
آمریکا، میگذشت، در اواخر سال 1992، از ادارهی مهاجرت، فرمهای مربوط به سیتیزن
شدن را تقاضا کردم.
بهمحض رسیدن فرمها، آنها را پر کردم، و همراه 90
دلار و دو قطعه عکس پاسپورتی، و ورقهی انگشتنگاری شده، با پست سفارشی، بهاداره
مهاجرت فرستادم. گرچه دلم میخواست بچهها هم سیتزن میشدند، اما میدانستم این یک
تصمیم کاملا شخصی است، پس به شهرزاد و سندباد گفتم سیتیزن شدن به اختیار خودشان
است، با توجه به سن و واجد شرایط بودنشان، بهمن احتیاجی ندارند، و هروقت مایل
بودند، میتوانند تقاضای تابعیت کنند.
در ژانویه 1993، از مرکز اجتماعات لس آنجلس Convention Center در خیابان فیگوارا در داون تاون
لس آنجلس، دعوت شدم تا برای بررسی پرونده، تاریخ مصاحبه کتبی و شفاهی، گفتوگو بهزبان انگلیسی، وآزمونِ
خواندن و نوشتن و پرسشهای شفاهی و کتبی دربارهی تاریخ و حکومت آمریکا، در آن
مرکز حاضر شوم.
روزی که به مرکز همایش میرفتم، باران، سیل آسا میبارید،
تا ماشین را پارک کنم و مسافت کوتاهی تا در ورودیConvention Center پیاده بروم، همانند افرادی که به
این مرکز میآمدند، مثل موش آبکشیده شده بودم.
چون میدانستم اکثر سئوالات در بارهی قوانین و تاریخ آمریکا خواهد بود، از قبل، یک جلد کتاب "تاریخ آمریکا" خریداری کرده بودم. به همین دلیل بهتمام سوالات کتبی جواب صحیح دادم. در مصاحبه شفاهی، خانم آمریکاییِ نسبتاً جوان و خیلی جدیای، سئوالاتی که کم و بیش، مشابه سئوالات کتبی بود را از من پرسید. این بار هم توانستم بهتمام سئوالات قانونی و تاریخی مربوط به آمریکا، پاسخ صحیح بدهم. سپس همان خانم، برای دانستن میزان سواد و نگارش من به زبان انگلیسی، از من خواست روی ورقهام بنویسم: Today is a wonderful day
در حالی که هنوز آب از سر و روی و لباسم میچکید آن
جمله را نوشتم، و در پایان آن، دو علامت !! تمسخر یا تعجب، نیز گذاشتم. هرچند آن
خانم میکوشید بسیار جدی باشد، خودش از آن جملهای که در آن روز بارانی، بیمُسما
شده بود و از کار من، خندهاش گرفت و هردو با صدای بلند خندیدیم.
پس از تأیید مراسمی که طی شد، در همان روز، وقت بعدی
برای ادای سوگند وفاداری به آمریکا و حمایت از قانون اساسی کشور، و دریافت گواهی
شهروندی، تعیین شد. در برخی موارد دیده شده که آزمونهای کتبی و شفاهی، و ادای
سوگند در یک روز انجام شود.
پس از اتمام مصاحبهها و آزمونها، با سر و وضعی که داشتم، به اداره نرفتم. برگشتم خانه تا لباسهای خیسم را عوض کنم.
آن روزها حال و هوای عمومی شهر، و مردم، بهخصوص در داون تاون، و حوالی آن چندان رو بهراه نبود. دورهی محاکمهی دوم رادنی کینگ (سیاهپوستی که بهشدت توسط پلیس کتک خورده بود) در فدرال کورت برپا بود. همه در تب و تاب نتیجهی محاکمه و رأی هیأت منصفه بودند. اگر این بار نیز مانند محاکمهی قبلی، چهار پلیس سفید پوستی که کینک را زده و مجروح کرده بودند، تبرئه شوند، بدون شک سیاهان شورش اعتراضیِ عظیمتر از دفعه قبل خواهند داشت.
فکر میکردم لس آنجلس تبدیل بهیکی از شهرهای لجام گسیختهی آمریکا شده است. رقم بالایی از جرم و جنایت دارد. گاه از این که سیتیزن شوم و دیگر نتوانم به کشورم برگردم، دچار شک میشدم ، البته آن هیجانات کوتاه مدت بود؛ میدانستم بهخاطر محل کارم در دادگاه عالی منطقهی لس آنجلس، و سر و کار داشتن با این گونه حوادث، بیش از افراد دیگر دچار شک میشدم. اما تصمیم خود را گرفته بودم. و باید در 21 آوریل 1993، ساعت 12 ظهر، برای خوردن سوگند وفاداری به آمریکا در Convention Center واقع در خیابان فیوگورا Figueroa حاضر باشم.
آن هفته حال عجیبی داشتم، میدانستم که با گرفتن تابعیت آمریکا، با وضعیت خصمانهای که رژیم نسبت به من داشت، هرگونه شانس رفتن به ایران را از دست خواهم داد. حتی اگر سیتیزن آمریکا را هم نشوم، برای رفتن به ایران احتیاج داشتم بهسفارت الجزیره که بهجای سفارت ایران در واشنگتن بود مراجعه میکردم. طبیعی بود که کارکنان رژیم اسلامی، به منی که از روز ورودم علیه آن رژیم فعالیت داشته، کتاب چاپ کرده و در مصاحبههای گوناگون رادیویی و تلویزیونی، آن چه خواسته علیه رژیم فاسد اسلامی گفته، پاسپورت به ایران را هم تجدید نخواهند کرد. بهخصوص با امضاء کردن اعلامیه علیه فتوای خمینی در مهدورالدم بودن سلمان رشدی. اگر هم سفارت پاسپورتم را تجدید میکرد، رفتن به ایران، ریسک بزرگی بود.
لذا سعی کردم همه نگرانیها و افکار منفی را از ذهن خود بیرون کنم و دلخوش به این باشم که با داشتن پاسپورت آمریکایی، میتوانم بدون گرفتن ویزا، به هر کجا که بخواهم سفر کنم. همچنین طی این پنج سالی که در دادگاه منطقه لسآنجلس کار کردم، متوجه شدم با داشتن تابعیت آمریکا، امکان گرفتن شغلهای بالاتر بیشتر میشود.
موضوع دیگری که انگیزهی من در گرفتن تابعیت آمریکا شد، امکان شرکت فعال در کارهای اجتماعی و سیاسی آمریکا بود. گرچه بنا بر ضرورتی به آمریکا آمده بودم، اما دلم می خواست همان گونه که 38 سال در ایران زندگی کردم، اگر عمری طولانی به مانند پدر و مادرم داشته باشم، میتوانم چند دههی دیگر هم این جا زندگی کنم. دلم میخواهد فعال باشم، قدرت رأی دادن به کاندیداهای ریاست جمهوری را داشته باشم. مثلاً اگر من چندین ماه زودتر سیتیزن شده بودم، در انتخابات ریاست جمهوری 1993، به کلینتون رأی میدادم و در انتخاب شهردار شهر لس آنجلس، ووُ Woo را انتخاب میکردم. هرچند که معتقدم بهخاطر نفوذ وسیع سرمایهداران و کارخانهداران سازنده و فروش اسلحهی آزاد در آمریکا، یا مافیای مواد مخدر، یا فروشندگانی که با معتاد کردن مردم به صرف هزینههای بیمورد و ایجاد رقابت بیمارگونه، نقش اساسی در چگونگیِ شکلگیریهای سیاسی دارند، قادرند بهترین افراد سیاسی را از صحنهی انتخابات بیرون کنند. با تمام این واقعیتها، هنوز دمکراسی در این کشور قدرت دارد و آزادی بیان و قلم هست. انتخاب کلینتون و همراه و همسرش هیلاری، توسط دمکراتها نشانی از این آزادیها بود.
برایم مبهم بود که در روز سوگند خوردن به قوانین و پرچم آمریکا، چه حالی خواهم داشت. فکر میکردم شاید گریه کنم، یا حس تأسف و ناستالژیای که به کشورم دارم، مرا بیقرار و کلافه کند.
خوشبختانه در روز
سوگند خوردن، هیچ یک از آن احوالات را نداشتم، یکی این که همیشه منطق و عقلم بر احساساتم
غلبه دارد و دیگر این که در آن لحظه به این حقیقت عالی پیبردم که هیچ چیزی نمیتواند
پیوند ذهنی و قلبی مرا با سرزمینم بگسلد. سرزمینی که هنوز بوی خاک تف زدهاش در
مشامم هست، شوری آب دریایش را مزه مزه میکنم، و پولکهای درخشان امواجش، و سبزی
غبار گرفتهی برگانش در چشمانم هست، و مردمش، بخصوص مردم فقیر و کودکان پا برهنهاش،
سهم مهمی در تفکر، اندیشه و حس و نگاهم به جهان و زندگی دارند، و تمام موفقیت
امروزم را در ارتباط با همان گذشته، که هرگز و هنوز نگذشته، میدیدم
آن روز تصمیم خود را در آن مراسم، بهصورت عملی منطقی، در
شرایط زندگی در آمریکا میدیدم. حال که مسئولیت بزرگ کردن دو فرزند، و فراهم کردن
امکانات زندگی برای آنان و خودم را بدون کمکی، بهعهده گرفتهام، باید بتوانم تا
رسیدن به استقلال کامل، از امکانات این کشور که راههای بسیار فکری و عملی را پیش
پایم گذاشت، بهره ببرم. قابل ذکر است که در جریان تقاضای تابعیت، فرد می تواند در صورتی که مایل باشد نامش را عوض کند. نام من در شناسنامه ام بلقیس پرتو نوری علا است. اما من هیچوقت از هر دو نام استفاده نکردم. در جریان مراسم تابعیت بعد از چهل سال رسماً اسمم را به پرتو بلقیس نوری علا تغییر داده به ثبت رساندم.
جالب است در روز
سوگند خوردن، برای شرکت در انتخابات ریاست جمهوری های آتی، فرمهائی به ما دادند، تا در سالهای آتی، با انتخاب حزب دلخواه، بتوانیم به کاندیدای مورد نظر خود رأی دهیم. من حزب Peace &
Liberation را
علامت زدم. بعدا از دوستانم، بخصوص آنهایی که سیاسی و فعال بودند، شنیدم اکثر
ایرانیها در روز مراسم سوگند خوردن همین حزب را که صلح و آزادی را فریاد میزند، انتخاب
کردهاند.
در اداره از سیتیزن شدنم بسیار استقبال کردند. رؤسا برای نهار به یک رستوران بسیار شیک دعوت کردند و کلی کارت و هدیه و گل گرفتم.
چند سال بعد، سندباد تقاضای سیتیزن شدن کرد. او از قبل تصمیم گرفته بود که در هنگام سوگند خوردن، نام و فامیل خود را تغییر دهد. سندباد سپانلو به آلن پاول نایتینگیل Allen Paul Knightingale تغییر کرد. او از دوستداران بیتل ها و بویژه پل مکارتنی بود. انتخاب پاول به او برمیگشت، و دوستان آمریکاییاش او را به اسم پاوول میشناختند
ادامه دارم



هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر