نوروز ۱۳۷۱برابر با آوریل 1992
این روزها آمریکاییها نیز نوروز ایرانی را میشناسند. در این سال، روزنامهٔ لسآنجلس تایمز، بخش خوراک خود را یکسره به غذاهای
شب عید ــ سبزیپلو با ماهی، کوکوسبزی، شلهزرد و انواع مخلفات ــ اختصاص داده و
بهتفصیل دربارهٔ آیینهای نوروز نوشته بود. ایرانیان لسآنجلس نیز در برپا کردن
جشن نوروز سنگ تمام گذاشته بودند. در راستهٔ خیابان وستوود، از شیر مرغ تا جان
آدمیزاد پیدا میشد.
در یکی از همان روزها، ناصر
شاهینپر به من تلفن کرد و گفت از والیپور، صاحب کتابفروشی تصویر در وستوود،
شنیده است که سپانلو به آمریکا آمده و یک روز نیز به کتابفروشی او رفته است.
بااینحال، هیچکس از محل اقامت یا شمارهٔ تلفنش اطلاعی ندارد. حتی زهره، خواهر
سپانلو، نیز اظهار میکرد که از حضور او در آمریکا بیخبر است.
بعد شنیدیم سپانلو یک هفتهای به سیاتل رفته و سپس مخفیانه به لسآنجلس بازگشته است. او از شمارهای ناشناس ابتدا به زهره و بعد به شهرزاد و سندباد تلفن کرده بود. به زهره گفتم حالا که با تو تماس گرفته، از او بخواه به دیدن بچهها بیاید؛ اصلاً یکی از دلایلی که برایش گرینکارت گرفتم همین بود. زهره گفت "دلش میخواهد بچهها را ببیند، اما از واکنش احتمالی تند و خشمگین آنها میترسد."
حرفش بیراه نبود. شهرزاد
میگفت «نمیخوام او را ببینم.» خیلی با او صحبت کردم و گفتم «فقط یک بار تلاش کن این پیوند، دوباره برقرار شود. وقتی از ایران به آمریکا آمدیم،
تو دوازده سیزده سال بیشتر نداشتی. درست است که او در این سالها کوششی برای حفظ
رابطهاش با شما نکرده، اما حالا دیگر بزرگ شدهای و به دانشگاه میروی. بهتر است
او را ببینی و بعد دربارهٔ ادامهٔ رابطهتان تصمیم بگیری.»
در یکی از گفتوگوهای تلفنی قدیمی ام
با سپانلو تأکید کردم که با شهرزاد حرف بزند و به او مجال بدهد هرچه در دل
دارد، بیرون بریزد.
صبح روزی که من سرِ کار بودم، زهره سپانلو را برای دیدن بچهها به خانهٔ ما آورده بود. عصر، پس از پایان کار، چون نمیخواستم با سپانلو روبهرو شوم، به خانه نرفتم و راهی منزل دوستم، منیر ترغیبی، دوست 60 ساله ام شدم.
گویا مادرم ناهار مفصلی تدارک دیده بود و بچهها نیز رفتار بدی
با او نکرده بودند. همان روز سپانلو به شهرزاد گفته بود «باز هم به دیدنتان میآیم.
به مادرت هم بگو آن روز در خانه باشد؛ با او هم حرف دارم.»
همان شب ناصر شاهینپر تلفن
کرد و گفت «سپانلو در این سفر آمده است تکلیف طلاق را روشن کند. .یعنی طلاق آمریکایی هم میخواهد
گفتم: «چه عجب! پس از آنهمه التماس بیجوابِ من برای طلاق در ایران، و هفت سال زندگی در اینجا، سرانجام یادش افتاده زنی دارد که باید او را طلاق بدهد، آن هم طلاق آمریکایی!!!
از ناصر خواستم دیگر برای
من پیغام و پسغام نیاورد. اگر سپانلو سرانجام تصمیم گرفته بود مرا طلاق بدهد، دست
داشت که تلفن کند و زبان داشت که حرف بزند. میتوانست مستقیماً با من قرار بگذارد
تا ببینم چه میگوید.
درخواست سپانلو برای طلاق
آمریکایی پس از هفت سال جدایی
صبح شنبه، بیستویکم مارس،
سپانلو به من تلفن کرد و گفت «حالا که از هم جدا هستیم، بهتر است این جدایی روی
کاغذ هم به صورت طلاق ثبت شود.»
گفتم: «بسیار عالی است؛ اما باید نکتهای را یادآوری کنم. در گذشته، هر بار که از تو طلاق خواستم، سه بار بهصراحت گفتی “تو مطلقهای؛ تو طلاق گرفتهای؛ من تو را طلاق دادهام.” همان قرآن و شریعت و احکام الهی پیزوری که عقد ما را جاری کردهاند، بهصراحت میگویند اگر مردی بهطور شفاهی به زنش بگوید “تو مطلقهای”، آن زن دیگر بر او حرام است. به همین دلیل، از سال دوم ازدواجمان، من خود را زن تو نمیدانستم و نبودم. فقط بیجایی و بیپولی، و بچه دار شدنم در 19 سالگی، وادارم کرده بود همچنان اسیر تو بمانم. بنابراین، من خود را زن تو نمیدانم که حالا بخواهم از تو طلاق بگیرم.» سپس گفتم: «گرچه نمیدانم انگیزهات از طلاق چیست، اما حاضرم. باشد فردا بیا تا دربارهاش صحبت کنیم.»
یکباره گفت «باید طلاق
آمریکایی هم بگیریم.»
عجب داستانی شده بود! سپانلویی که حاضر نبود از درِ دروازه بیرون برود، و طی 27 هر لحظه مرا طلاق دهد، چطور حالا میخواست از سوراخ سوزن هم عبور کند! «طلاق آمریکایی» دیگر چه صیغهای بود؟ مگر ما در آمریکا با هم ازدواج کرده بودیم؟
برای شب بعد، از پروانه،
خواهرم؛ زهره، خواهر او؛ و شاهینپر، دوست مشترکمان که از همه به مسائل ما آگاهتر
بود، خواستم به خانهٔ من بیایند و شاهد گفتوگوی من و سپانلو باشند.
آن شب باز مادرم شام
مفصلی تدارک دید. شهرزاد با دوستانش بیرون رفته بود و سندباد نیز با دوستدخترش،
دِنیس، در اتاقش بود. شاهینپر، پروانه، زهره و سپانلو آمدند.
در شش سالی که از آمدنم به
آمریکا میگذشت، هرگز نخواسته بودم سپانلو را ببینم. کاری با او نداشتم و میلی هم
به دیدارش احساس نمیکردم. اما این بار، چون مسئلهٔ طلاق رسمی ــ آن هم از نوع آمریکایی اش! ــ را مطرح کرده بود، تصمیم گرفتم ببینمش و بفهمم چه در سر دارد. برخلاف
دیگران که میگفتند «خب، پس از هفت سال جدایی، سرانجام به هوش آمده و میخواهد طلاقت
بدهد»، من به پیشنهادش بدگمان بودم.
تقریباً اطمینان داشتم سپانلو در خانهٔ زنی در لسآنجلس اقامت دارد؛ زنی که مرا میشناخت و نمیخواست کسی نشانی خانه یا شمارهٔ تلفنش را بداند. سپانلو چنان مخفیانه زندگی میکرد که همهٔ قرارهایش را مقابل کتابفروشی تصویر میگذاشت. اگر کسی میخواست او را به خانه برساند، خواهش میکرد در میانههای بلوار ویلشر پیادهاش کنند و باقی راه را پیاده میرفت تا کسی محل اقامتش را پیدا نکند. کامبیز هم یکی دوبار او را به همین ترتیب برداشته، به جائی برده، و در بازگشت در همان میانه بلوار ویلشر پیاده اش کرده بود.
ظاهراً زهره به سپانلو گفته
بود «پرتو به فکر گرفتن طلاق آمریکایی بوده، اما برای اینکه بهتنهایی تقاضای
طلاق کند، باید هشتصد دلار به دادگاه بپردازد. او حاضر نیست برای طلاق پولی خرج
کند و میگوید من شوهری ندارم که بخواهم از او طلاق بگیرم.»
زهره به سپانلو توصیه کرده
بود «حالا که اینجایی، این کار را مفت و مجانی انجام بده. صاحب خانه و مالوملکت
هم هستی، گرینکارت هم داری!» انگار گرینکارت را سپانلو از سر قبر پدرش آورده بود! من بخاطر ندارم که دربارهٔ هشتصد دلار یا چیزهایی از این قبیل با زهره حرفی زده باشم.
وقتی همه جمع شدیم، بیاغراق
سپانلو را در هالهای از دودهای منقلی میدیدم. چشمهایش بیقرار به این سو و آن سو
میدوید؛ گویی در همان خانهای که مخفی شده بود، تا خرخره زده بود. بعد فهمیدم آن خانم نیز اهل کوکائین است.
پس از مقداری صحبت دربارهٔ
کتاب و نویسندگان، سپانلو با همان صدای گرفتهای که حالا بر اثر دود و دم دائمی، تو
دماغی هم شده بود، رو به من کرد و گفت «دیروز که پای تلفن یادآوری کردی که قبلاً من به تو گفتهام “تو مطلقهای”، راستش را بخواهی، همان زمان در ذهن خودم تو را طلاق داده
بودم. حالا هم آمدهام که هم طلاق ایرانی بگیریم و هم طلاق آمریکایی.»
با خوشرویی ظاهری گفتم «خوشحالم
که پس از بیستوهفت سال بالاخره حرف مرا فهمیدی و طلاق میخواهی. اگر شرایط طلاق
را نوشتهای که هیچ؛ وگرنه بروم کاغذ و قلم بیاورم تا دربارهٔ شروطمان بنویسیم.»
با تعجب پرسید «چه شرطی؟
چه قرارومداری؟ با تفاهم به دادگاه میرویم، فرمها را پر میکنیم و شش ماه بعد هم
حکم طلاق صادر میشود.»
گفتم «در دادگاههای آمریکا، قاضی از
من خواهد خواست حقوق و مطالباتم را مطرح کنم. من هم سهم خود را از خانهمان مطالبه
خواهم کرد و خواهم گفت که در تمام این سالها هزینههای زندگی و تحصیل بچهها را
پرداختهام، بیآنکه حتی یک دلار از تو بگیرم. بنابراین بهتر است پیش از رفتن به
دادگاه، همینجا خودمان به توافق برسیم.»
آشفته شد و با غضب گفت «به بچهها
هم گفتهام که قرار است کسی خانه را خراب کند و بهجایش ساختمانی چهارطبقه بسازد؛
یک طبقه را خودش بردارد، یک طبقه سهم من باشد و دو طبقهٔ دیگر را بفروشم و پولش را
به شما بدهم. فقط باید دو سه سال صبر کنید.»
گرچه قرار بود زهره در گفتوگوی ما دخالتی نکند، ناگهان گفت «اگر برای طلاق به لاسوگاس بروید، دیگر حرفی از حقوحقوق در میان نخواهد بود." دلم میخواست چیزی بر سرش بکوبم. به مسخره گفتم «بیانصاف، پس خودت چرا در لاسوگاس از شوهرت طلاق نگرفتی تا حقوقت را نخواهی؟"
در پاسخ به سپانلو، که گفته بود باید دو سه سال صبر کنیم، گفتم «حرف عاقلانهای است! یادت هست زمانی پیشنهاد کردم خانه را خراب کنیم و بهجایش ساختمانی چندطبقه بسازیم، و تو در جواب گفتی اسیر هوسهای من نمیشوی. بسیار خوب؛ حالا میفهمی که پیشنهاد 27 سال پیشِ من، از سر هوا و هوس نبود. خُب بیست سال در ایران و هفت سال در آمریکا صبر کردهام، سه سال دیگر هم صبر میکنم." سپانلو با وقاحت گفت «اگر زودتر طلاق بگیریم، خودت راحتتر میشوی.»
گفتم: «من زن تو نیستم که با گرفتن طلاق از تو، راحتتر شوم. هیچ مشکلی هم ندارم. هفت سال در این دیار غریب کار کردهام و زندگی خودم و بچههایم را بهخوبی اداره کردهام. گفت "پس من چه کنم؟"
گفتم "برو همان کاری را بکن که بسیاری از مردان ایرانی، حتی روشنفکرانشان، کردهاند. از جمهوری اسلامی متنفرند و به قوانینش اعتراض میکنند، اما وقتی پای حق مرد برای طلاق یکطرفهٔ زن یا داشتن چند همسر در میان باشد، از مواهب همان شرع اسلامی منفور، بهره میبرند." برو همان کاری را بکن که هَمخونم با زنش، مادر بچه هایش کرد. در انگلستان زندگی میکردند، اما برای طلاق دادن همسرش، به مسجد منفور اسلامی در لندن رفت و یکطرفه زنش را طلاق داد. یا همان کاری را بکن که استاد روشنفکر مشهور و پر عظمت ایرانی کرد؛ برای آنکه بتواند همسر دومش را به آمریکا بیاورد، همسر اولش را یکطرفه طلاق داد. تو هم برو همان کار را بکن. دین اسلام، بهشت مردان است."
پروانه که متوجه شده بود، حال من دگرگون شده و تظاهر به آرامش میکنم، به میان حرف من آمد و گفت «چرا دارید پرتو را مجبور میکنید اینگونه طلاق بگیرد؟ خودش همیشه گفته که سالهاست از سپانلو طلاق گرفته است. چرا حالا باید به دادگاه آمریکا برود و برگهای را هم امضا کند که میگوید هیچ حقوحقوقی از خانه و زندگیش ندارد؟" زهره حرف پروانه را قطع کرد و گفت "من حاضرم دههزار دلار به پرتو بدهم."
خونم به جوش آمده بود. پرسیدم «برای چه چیزی
حاضری دههزار دلار به من صدقه بدهی؟ صدقه بگیرم تا با مردی مصالحه کنم که در تمام
این سالها نمیدانسته بچههایش چند سال دارند، چگونه زندگی کردهاند و چه کسی
هزینهٔ دانشگاه، بیماری و هزار گرفتاری دیگرشان را پرداخته است؟ بعد هم بگویم از
بیست سال زندگی و جوانیام هیچ حقی ندارم و طلاق آمریکایی بگیرم تا ایشان بتواند
همسر دومش را به آمریکا بیاورد؟"
سپانلو با لحنی معترض گفت «ای بابا، دههزار دلار هم کم ات است!»
گفتم «جنابعالی اگر نمیدانید، بدان که من یک تنه ده برابر این دههزار دلارها درآمد داشتهام. به پول خواهرت احتیاجی ندارم. هر وقت حقوق مرا از خانه و زندگی مشترکمان پرداختی، خودم هر دو طلاقنامهٔ ایرانی و آمریکایی را برایت میفرستم. میدانم که خودت هم میدانی اگر طلاق آمریکایی نگیری، هنگام ورود به آمریکا مردی دارای دو همسر محسوب میشوی و ممکن است دستگیر شوی."
میدانستیم که سپانلو هنوز مخفیانه زندگی میکند. خواهرش به این نتیجه رسیده
بودند که پنهانی آمدن او به آمریکا بهخاطر مسئلهی تریاک است. گویا زمانی که زهره میخواست
از شوهرش، بهزاد، طلاق بگیرد، بهزاد تهدیدش کرده بود که اگر سپانلو به خانهی آنها
بیاید و بخواهد در حضور بچهها تریاک بکشد، به پلیس خبر خواهد داد. این بود که همه میگفتند
سپانلو از ترس بهزاد مخفیانه زندگی میکند. اما من تنها کسی بودم که اعتقاد داشتم
پای زنی در میان است؛ وگرنه، حتی اگر ترس از افشای تریاککشیاش را میپذیرفتم،
چرا پس از بیستوهفت سال ناگهان خواستار طلاق، آنهم به سبک آمریکایی، شده بود؟
ناصر شاهینپر در میانهی گفتوگوهای ما ده دقیقه فرصت خواست تا خصوصی با
سپانلو صحبت کند. آن دو از خانه بیرون رفتند، حرفهایشان را زدند و بازگشتند. ناصر خوشحال و بشکن زنان گفت «حل شد! همهچیز حل شد. فردا با وکیل آشنای خودم تماس میگیرم تا سپانلو با امضای
سندی محضری، نیمی از آن خانه را به نام تو کند.»
نادان، نمی دانست یا او هم در هپروت بود؛ پیش از آنکه من از ایران خارج شوم، سپانلو با مردی به نام کنگرلو آشنا شده
بود. پس از آن، ما نیز با همسر و خواهرزنهای عجیبوغریب او آشنا شدیم. داستان
باورنکردنی آن آشنایی بماند برای بعد.
ناصر فراموش کرده بود که سپانلو در آغاز همان شب، در جریان گفتوگوهایمان، گفته بود که سند خانه فعلاً در گرو کارهای کنگرلو، یعنی در بانگ است. گفته بود کنگرلو پروژهی بزرگی برای سدسازی در ایران داشت.و قرار بود سالی 200 میلیون یا نمیدانم دلار به آنها بدهد.
از اینهمه بیفکری و وقاحت سپانلو و ناصر چنان مبهوت شده بودم که نمیتوانستم چیزی بگویم. پروانه شگفت زده و عصبانی رو به ناصر کرد و گفت «عجب! همین یک ساعت پیش سپانلو گفت سند خانه را ندارد!!"
ناصر بیدرنگ گفت «اشکالی ندارد. همین امشب به تهران تلفن میکنم تا سند را با پست سریع بفرستند.»
پروانه با عصبانیت گفت: «مشنگ هستید یا با این حواسپرتیهایتان پرتو را
احمق فرض کردهاید؟ مگر سپانلو همین حالا نگفت سند در اختیار کنگرلو و در گرو بانک
است؟»
همه ساکت شدند. ناصر و زهره و سپانلو خفهخون گرفتند. مادرم مثل همیشه شام مفصل و لذیذی تدارک دیده بود و از همه خواست در صلح و صفا سر سفره بنشینند. سندباد و دوست دخترش را نیز صدا کردیم تا با ما باشند. شام، شامل خورش کرفس، پلو سفید زعفرانی، مرغ و سبزیجات بود. سپانلو عاشق دستپخت مادرم بود. جایش خالی دوست قدیمی عزیزم مینا نراقی نیز عاشق خورش کرفس های مامانم بود. همگی مشغول شام خوردن شدیم.
من که میدانستم از آن سیر کنندگان در هپروت آبی گرم نمیشود،
به خودم گفتم «حرص نخور، ساکت باش و چیزی نگو. تو وظیفهات را به بهترین شکل انجام دادهای
و بچههایت را بزرگ کردهای. او میخواست تو را ببیند و حرف بزند؛ دید و حرفش را
هم زد. تمام سهم من از خانه هم بخورد توی سرش.»
آن شب در سکوت گذشت.
چند روز بعد، در سیویکم مارس ۱۹۹۲، تلفنی با ناصر صحبت کردم و گفتم «هیچ معلوم است چهتان شده؟ یکی آن زهرهی ابله که پیشنهاد صدقهسری میدهد و یکی هم تو، با حل کردن مسائلمان! نمیدانم یار شیر هستی یا رفیق شکارچی؟»
دادش درآمد «گُه خوردم، غلط کردم! اصلاً به من مربوط نیست.»
گفتم «تو میگویی سندی را که در گرو بانک است بفرستند تا سپانلو نیمی از
خانه را به نام من کند؟»
با وقاحت گفت «بله، میشود.»
گفتم: «بسیار خوب، حالا اقدام کن.»
گفت «این مردک، این سپان بیشرفِ بیهمهچیزِ پستِ مادرقحبه، معلوم نیست
کجاست و در خانهی کدام نشمهاش مخفی شده است.»
دیدم دیگر نمیتوانم این مکالمه را ادامه دهم. میخواستم گوشی را قطع کنم
که ناصر گفت: «صبر کن، تهمینه میخواهد با تو حرف بزند.»
آتش این معرکه، شعله ورتر شد. تهمینه گوشی را از ناصر
گرفت و با مهربانی همیشگی اش گفت «پرتو جان، میخواهم شما را برای روز یکشنبه نهار، به خانهمان دعوت کنم.»
گفتم «تهمینه جان، ما که همیشه مزاحمیم. چقدر زحمت بدیم. آیا خبری است؟»
گفت «چون پری و آریانا شیبانی و همسرش، فریدون زاووش، اینجا هستند،
برایشان مهمانی گرفتهام. شما هم بیایید.»
گفتم «تهمینه جان، میدانی که مایل نیستم جایی باشم که سپانلو حضور دارد.»
گفت «سپانلو نیست. او یکشنبه، - حتماً همراه خانمی که مخفیاش کرده،- در مجلسی، برنامه سخنرانی دارد.
پرتو جان، من میدانم سپانلو با چه کسی است و چه نقشهای دارد. میخواهد از تو
طلاق آمریکایی بگیرد تا بتواند با آن خانم ازدواج کند و در آمریکا زندگی کند. اسم
آن خانم را میدانم، اما میترسم بگویم و اتفاقی بیفتد.»
گفتم: «خب، نگو. برای من چه فرقی میکند که چه کسی مایل است با تحفه ازدواج کند؟»
اما گویا تهمینه دیگر طاقت نگهداشتن این راز را نداشت. ناگهان بیاختیار
گفت «سپانلو در خانهی ن. است.»
او را میشناختم. یعنی از طریق گویندگی در تلویزیون می شناختم. تهمینه به افشاگریاش ادامه داد و گفت: «ن. خیلی مایل
است با سپانلو ازدواج کند؛ اما چون میخواهد در آمریکا زندگی کند، در صورت ازدواج
با او زن دوم سپانلو محسوب میشود و چندهمسری در آمریکا غیرقانونی است. به همین
دلیل، سپانلو از تو طلاق آمریکایی میخواهد.»
پس همهچیز همانگونه بود که تصور میکردم. به تهمینه گفتم «بنظرم ن. زن معقول
و متینی است، چگونه میخواهد با آدمی مثل سپانلو ازدواج کند؟
گذشته از آن، دود و دَم سپانلو را چه خواهد کرد؟»
تهمینه قهقهه زد و گفت «نگران نباش! آن خانم معقول خودش هم اهل بدترش است.»
جالب این بود که به خلاف تصور من از خانم ن.، تقریباً هرکس نامش را میبرد، «ج» را نیز به آن اضافه میکرد. میگفتند علت مخفیکاری سپانلو این است
که خجالت میکشد به دیگران بگوید با او رابطه دارد.
راستش را بخواهید، از نظر من سپانلو و خانم ن. هر دو زن و مردی آزاد بودند
و رابطهشان هیچ ارتباطی به من نداشت؛ همانگونه که مسائل خصوصی زندگی من نیز به
کسی مربوط نبود. اما قصد سپانلو برای گرفتن طلاق آمریکایی از من، با هدف ازدواج
مجدد و جلوگیری از آنکه هنگام ورود به آمریکا مردی دوزنه محسوب نشود، در نظرم
وقیحانه بود.
من برایش گرینکارت گرفته بودم تا رابطهاش با بچهها قطع نشود. حالا
مخفیانه به آمریکا میآمد، پنهانی با زنی زندگی میکرد، یکی دوبار به دیدن بچههایش
میرفت و با کمال وقاحت از من طلاق آمریکایی هم میخواست.
تصمیم گرفتم تلفنی با خانم ن. یا سپانلو صحبت کنم؛ اما شمارهی هیچکدام را
نداشتم و نمیخواستم آن را از کسی بگیرم. گرچه همسر اولش، م، را می شناختم، میدانستم او شمارهاش را دارد، اما مایل نبودم با آن مرد هم در یک جبهه قرار بگیرم. میدانستم
زهره هم شمارهی تلفن آن زن را دارد و هم نشانی خانهاش را؛ اما خودش را به نادانی
میزد و وانمود میکرد هیچ نشانی از او ندارد.
به همین دلیل به زهره گفتم «برای پیدا کردن سپانلو میتوانم نام این خانم
را به پلیس بدهم. اما چون شمارهی تلفن و نشانیاش را ندارم، شماره و نشانی تو را
به پلیس خواهم داد؛ چون تو تنها کسی هستی که همهچیز را میداند.»
با وحشت گفت: «وای نه، پای مرا از این ماجرا بیرون بکشید. من هیچ نقشی ندارم.»
در همین گیرودار، ناگهان شمارهی تلفن بانو ن. هم پیدا شد؛ ترجیح میدهم نگویم
چگونه. با وجود همهی دلخوریهایم از بیمسئولیتی و بیبندوباری سپانلو و همهی
آسیبهایی که از او دیده بودم، قصد نداشتم او یا آن خانم را آزار بدهم. فقط میخواستم
از حدود امکانات و اختیارات خود آگاه باشم.
صبح دوشنبه، در اداره و پیش از آنکه سرم شلوغ شود، با شمارهای که از بانو
ن. به دست آورده بودم تماس گرفتم. خودش پاسخ داد. سلام کردم، خودم را معرفی کردم و
پرسیدم «ممکن است با آقای سپانلو صحبت کنم؟»
با صدایی مضطرب و منمنکنان گفت «گوشی دستتان باشد.»
پس از مدتی طولانی، سپانلو گوشی را گرفت. بسیار تلاش میکرد صدایش آرام و
بیتشویش به نظر برسد. با لحنی مهربان گفت «بله، جانم! کاری داشتی؟»
با خونسردی گفتم «بله، باید با هم صحبت کنیم.»
پرسید: «بسیار خوب، کجا بیایم؟»
اصلاً توان دیدنش را نداشتم. گفتم «احتیاجی
به ملاقات نیست. تلفن کردم بگویم حاضرم طلاق آمریکایی بگیرم.»
با تعجب پرسید "جدی؟ حاضری؟»
گفتم «البته؛ فقط یک شرط ساده و کوچک دارم.»
با خوشحالی پرسید «چه شرطی؟ بگو. اگر دربارهی خانه است، گفتم که هر وقت آن
را فروختم، سهم شما را میدهم.»
گفتم «نه، شرط امروز من بسیار آسانتر است؛ نه سهمی از خانه و زندگی 27 ساله ام می خواهم و نه پولی بابت نگهداری از فرزندانم. هر زمان گرینکارتی را که من
برای حفظ دیدار و رابطهات با بچهها گرفتم پس دادی، با کمال میل طلاق آمریکایی را برایت میفرستم.»
ناگهان فریاد زد «این گرینکارت مال تو نیست؛ مال خودم است!»
چون از سر کار زنگ زده بودم، صدایم را پائین تر آوردم و گفتم: «تو در طول این هفت سال، سر همه کلاه گذاشتی. بیآنکه حتی به فرزندانت خبر بدهی، هر از گاهی تنها برای عیشونوش و خوشگذرانی از آن استفاده کردهای. این کار میتواند پیگرد قانونی داشته باشد. گرینکارت را پس بده، من هم طلاق آمریکایی را برایت میفرستم.»
با عصبانیت گفت «دروغ میگویی. من به تو اعتماد ندارم. برای من از قانون
حرف نزن؛ پدر همه را درمیآورم.»
گفتم «هر کاری میتوانی بکن. فقط بدان این گرینکارت زمانی به کار میآمد که پسرمان را از بیمارستان به خانه آورده بودم؛ زمانی که زیر تأثیر دارو بود و از خودکشی حرف میزد. از تو خواهش کردم بیایی و کنارش باشی، اما گفتی “الان نمیتوانم بیایم." ادامه دادم «البته طبیعی بود که نخواهی بیایی. چون من نمیتوانستم سرگرمیها و تفریحاتی را که آن خانم و دوستانت برایت فراهم میکنند، در اختیارت بگذارم.»
پاسخ داد «از دست من کاری ساخته نیست. من نه عقل و هوش و توان تو را دارم و نه میتوانم...."
سپس با بیرحمیای که آتشم زد، گفت «اصلاً تو بچهی مرا مریض کردی.»
این واکنش همیشگی سپانلو و شیوهی نامرضیه او برای مرعوب کردن من بود. هرگاه از دلیل و منطق کم میآورد، چیزی میگفت که بنیاد آدم را میسوزاند. شاید اگر در کنارم بود، با همان سیم تلفن خفهاش میکردم. فقط گفتم «فعلاً بروید و خوش باشید؛ عواقبش را هم خواهید دید.گوشی را گذاشتم.
سرم به سنگینی کوه شده بود. بهسختی جلو اشکی را که در چشمهایم جمع شده
بود گرفتم تا همکارانم چیزی نفهمند. از رذالت او و ضعف خودم در شگفت بودم. نمیدانستم
چه چیزی مانعم میشود حقش را کف دستش بگذارم. چگونه او میتوانست هر کاری دلش میخواست
با من و بچهها بکند، اما من نمیتوانستم در برابرش تلافی به مثل کنم؟
آن روزهای گذشته بود که بهخاطر جوانی، بیپولی، بیجایی و ترس از دست
دادن بچهها، در برابر بلاهایی که بر سرم آورده بود سکوت میکردم و برای حفظ آرامش
فرزندانم، مشکلاتم را پشت چهرهای شاد پنهان نگه میداشتم. اما حالا که با تحمل آنهمه
رنج در آمریکا، زندگی ساده و آبرومندی برای خودم و بچههایم فراهم کرده بودم، دیگر
از چه میترسیدم؟ چرا پاسخ درخوری به او نمیدادم؟
سپانلو سالها پیش برای من مرده بود. به همین دلیل، دربارهی کمبودهای زندگی زناشوییمان با او حرفی نمیزدم. او در ایران با زنان مختلف معاشرت داشت. نهتنها ناراحت نمیشدم، بلکه از نبودنش در خانه لذت هم میبردم. هرگز، هرگز نخواستم بدانم با چه کسی رفتوآمد دارد یا چه کسی همدم اوست. اما زمانی که برای بهبودی سندباد از او خواستم بیاید و او نپذیرفت، و حالا نیز مخفیانه به آمریکا آمده بود، پنهانی در خانهی زنی زندگی میکرد و از من طلاق آمریکایی میخواست، همهی نفرتی که از او داشتم بار دیگر زنده شد.
متأسفانه از وکلای سر کارم شنیدم اگر از سپانلو قانوناً طلاق نگیرم، یا دستکم جدایی از شوهرم و غیبت طولانی او را
رسماً اعلام نکنم، در صورتی که روزی به آمریکا بازگردد، می تواند در درآمدِ حاصل از
کارم، پساندازم، بیمهی درمانی و حتی حقوق بازنشستگیام شریک و سهیم شود. حتی
ممکن بود نسبت به خانهای که در آمریکا خریده بودم نیز ادعای مالکیت داشته باشد.
همان چیزی که همیشه از آن گریزان و بیزار بودم، بر سرم آمده بود. همواره
خواهان زندگیای سالم، آرام، شاد و سرشار از دوستی بودم. میکوشیدم بر دانش هنری و
ادبی خود بیفزایم و ذهنم را تعالی ببخشم؛ اما بهخاطر اشتباهی که در اوج جوانی و نادانی، مرتکب شده بودم، هنوز باید تاوان میپرداختم.
خیلی زود از اینوآن شنیدم که سپانلو آمریکا را ترک کرده و به ایران
بازگشته است. در ایران، هنگامی که فهمید من اعلامیهای را در اعتراض به فتوای
خمینی و در دفاع از آزادی بیان سلمان رشدی امضا کردهام، مصمم شد بهتنهایی به
دادگاه برود، از امتیازات قوانین رژیم اسلامی بهره بگیرد و با «ناشزه»* خواندن من،
یکطرفه طلاقم بدهد.
*توضیح اضافی را در بخش 7، پرتو زن ناشزه، هجویه، بخوانید.

۹ نظر:
خانم نوری علا، من از خواندن نوشته های شما لذت میبرم. خاطرات شما کاملا مثل یک رمان است. خسته نباشید.
واقعا نطرم به سپانلو بعداز خواندن خاطرات عوض شد . زندگی بد خانوادگیش درزیر نام بزرگش پنهان شده بود.
ظاهراً این امری همهگیر است. تا آنجا که از نزدیک و بطور مستند میدانم، زندگی بد خانوادگی و شخصی اکثر مشاهیر ما، در زیر نامهای بزرگشان پنهان مانده است. شاید کسی مثل من جرأت گفتنش را نداشته است.
خانم نوری علای عزیز. داستانی که با قلم زیبایتان مینویسید فقط داستان خودتان نیست. من از جوانی شاهد همین اتفاقات در زندگی بسیاری از فامیل و دوستانم بوده ام. به نظر من جمهوری اسلامی چهل و هفت سال را به علت حمایت اکثریت مردان ایرانی توانست بر جا بماند. حتی در جنبش زن زندگی آزادی هم به جز عده ای از مردان جوان ، دیگر مردان حمایت چندانی از زنان نشان ندادند. فقط در این اتفاقات اخیر و به علت فشارهای شدید اقتصادی است که اکثر مردها بالاخره مخالف این دولت شدند. بنویسید تا در تاریخ بماند که بر زن ایرانی چه گذشته و میگذرد و در تاریخ بماند که زن ایرانی با همه این شرایط با چه شجاعت و هوش و تلاشی پیشرفت کرده است.🙏
ممنونم یاسی خانم عزیز. نظر شما و نظایر آن انگیزه قوی برای ادامه راهم است.
پرتو خانم عزیزم، چقدر این داستان آشناست. چقدر خوب که شما آن را نوشتید. شاید من هم روزی نه چندان دور، داستان مادرم را بنویسم. البته اگر به من اجازه بدهد. می بوسمتان و با مهر
دختر عزیز و نازنیم نیلوفر جانم، خوشحالم که نسل تو و نسل جوانتری که می شناسم، ضرورت و اهمیت نوشتن زنان را نه فقط در عرصهی ادبیات و هنر، که در عرصهی زندگی خصوصی نیز میداند. کاش به مامان جان نزدیک بودم. سلامم را به او برسان و بگو همیشه دوستش داشته ام.
خانم نوری، اون خونه جمالزاده رو خوب توصیف کردید واقعا آدم واردش میشد فضاش و تصویرش غمانگیز و تلخ بود. یک عکس سیاه سفیدی در اینترنت هست که سپان با گمانم شهرزاد در بغلش توی اون خونه نوساز که افتابی است در کنار باغچه آبادش است. اما وقتی من خونه رو دیدم نیمه ویران و بویناک و تاریک بود انگار همه چیز از وقتی شما رفته بودید متوقف شده و رو به فساد نهاده بود.برای من اون خونه نماد شکست انقلاب ۵۷ بود.
آقای حنیف، چه توصیف جالب توجهی کردهاید. خانه جمشیدآباد شده متافور شکست انقلاب 57، بسیار زیباست.
ارسال یک نظر