نمای زیبایی از تپه های بلند هالیوود با نوشته رویش از تراس محل کارم در سوپریور کورت
دیدار با یک عضو هیئت منصفه به نام داوود رمزی
روز دوشنبه، هشتم فوریهی ۱۹۹۳، ساعت نه صبح، پشت میز کارم در اداره
نشسته بودم که یکی از همکارانم، "جودان"، صدایم زد و گفت "پرتو، مثل اینکه این آقا ایرانی است.
انگلیسی را خوب نمیداند. ببین میتوانی کمکش کنی؟"
نگاه کردم و بیدرنگ او را شناختم:
داوود رمزی، سردبیر نشریهی تلاش، نویسنده و مجری برنامههای ادبی و فلسفی
تلویزیون ملی ایران در عهد شاهوزوزک!
از جایم بلند شدم، جلو رفتم، سلام گفتم و با او دست دادم. بسیار گیج، مضطرب، ترسیده و رنگ پریده به نظر میرسید. فکر کردم چقدر پیر شده. خودم را معرفی کردم، اما مرا نشناخت. گفتم "اما من شما را میشناسم؛ آقای داوود رمزی." انگار نفهمید چه میگویم. هنوز دستوپایش را گم کرده بود
او را تا میز خودم همراهی کردم و
تعارف کردم روی صندلی کنار میزم بنشیند. خودم پشت کامپیوتر نشستم تا وضعیت احضارش
برای خدمت در هیئت منصفه را بررسی کنم. معلوم شد به علت سن یا بیماری از انجام این
وظیفه معاف شده است، اما خودش از این موضوع خبر نداشت و با وحشت از اینکه مبادا
جریمه شود، به اداره آمده بود.
از این که با او فارسی حرف میزدم و متوجه شد که از سرویس قضاوت معاف شده است، حالش کمی سرِ جا آمده بود. اسمم را پرسید. گفتم. لبخند زد .
داوود رمزی، نویسنده قدیمی و مجری تلویزیون ملی، و سردبیر مجله تلاش در ایران قدیم بود. او را دعوت کردم تا روی تراس قهوهای بنوشیم.
محل کارم در طبقهی پانزدهم ساختمان «هال آو رکوردز»، بخشی از دادگاه عالی شهرستان لسآنجلس بود. در انتهای سالن بزرگ محل کارمان، آشپزخانه و غذاخوری بزرگی قرار داشت. در آشپزخانه همیشه قهوه آماده بود و درِ آن به تراس وسیعی باز میشد که از آن بالا میتوانستی سراسر شهر، حتی تپههای هالیوود و نوشتهی بزرگ HOLLYWOOD را ببینی
کمکم از اضطراب و نگرانیاش کاسته شد. دوباره نامم را پرسید و این بار مرا شناخت؛ البته فقط از روی اسم، نه چهره. گفت شعرهایم را در گذشته در نشریات ادبی ایران و بعدها در لسآنجلس خوانده و شعرخوانیام را نیز از رادیو ایران شنیده است..
به او گفتم "در سال ۱۳۴۵، زمانی که دانشجوی سال اول فلسفه در
دانشگاه تهران بودم، روزی همراه همسرم محمدعلی سپانلو به دفتر مجلهی تلاش،
که شما سردبیرش بودید، آمدم. وقتی فهمیدید با وجود داشتن شوهر و فرزند، درس هم میخوانم،
آن هم فلسفه، بسیار تشویقم کردید. بعد دست بردید و از کتابخانه مفصل پشت سرتان، یک
جلد از کتاب جمهوریت افلاطون را بیرون آوردید و به من هدیه دادید. آن
نخستین کتاب فلسفی بود که صاحبش میشدم."
از شنیدن این خاطره بسیار خوشحال و
هیجانزده شد. دیگر هیچ شباهتی به آن پیرمرد مضطرب و دستپاچهای نداشت که وارد دفتر ما
شده بود. گویی در آن محیط آمریکایی، جبروتش را از دست داده بود، اما حالا دوباره
تبدیل شده بود به همان داوود رمزی که با کلی اداواطوار در تلویزیون شعرهای مولوی
را میخواند و از عالم هپروت سخن میگفت. ظاهراً همچنان تصور میکرد زنان دلباختهاش
میشوند. با آنکه باید حدود شصتوپنج تا هفتاد سال سن میداشت، ظاهر و سروشکل
خود را خوب حفظ کرده بود؛ فقط هنگام حرف زدن چانهاش اندکی میلرزید و چشمانش دائم
اشکآلود بود. هنگام ترک اداره، کارت ویزیتش را به
من داد و گفت با یکدیگر در تماس باشیم.
همان شب، ساعت دهونیم، وقتی خوابیده
بودم، مادرم صدایم زد و گفت آقایی پشت تلفن با من کار دارد. خوابآلود از جا بلند
شدم و گوشی را گرفتم. گفتم "بفرمایید؟" با صدایی کِشدار و بهگمان خودش
دلربا گفت "پرتو!"
متعجب و جدی پرسیدم "شما؟"
گفت "منم، داوود." گیج
مانده بودم که "داوود" کیست. تنها داوودی که میشناختم، داوود منوچهری،
پسرداییام بود. او که این طوری حرف نمیزد. کنجکاو پرسیدم "ببخشید، داوود...؟" گفت "رمزی."
جا خوردم و عصبانی شدم که این وقت شب
زنگ زده، و چه زود خودمانی هم شده، هم مرا و هم خودش را با نام کوچک خطاب میکند.
وقتی دید از شنیدن صدایش ذوقزده نشدهام، گفت "زنگ زدم بگویم امشب برنامهام را از
رادیو گوش کنی."
گفتم "ممنونم، اما من برای رفتن سر کار، باید صبح زود بیدار شوم. فکر میکنم سعادت شنیدن برنامهی شما را نداشته باشم." وقتی دید بسیار رسمی و سرد حرف میزنم، سرانجام دوزاریاش افتاد و گفت "ببخشید مزاحم شدم. پس فعلاً خداحافظ." گفتم "شببهخیر."
وای که چقدر از آدمهای بیجنبه بدم
میآید؛ کسانی که با یک سلاموعلیک، یک لبخند یا اندکی مهربانی، خیال برشان میدارد
که خبری است! در اداره دیدم از شدت اضطراب نزدیک است از حال برود و پس بیفتد،
خواستم ادب و مهماننوازی ایرانی به خرج بدهم، اما او همان رفتار ساده و انسانی را
نشانهی علاقهای شخصی تلقی کرده بود. خوشبختانه پس از آن دیگر مزاحمم نشد.
متأسفانه در سالهایی که در آمریکا
زندگی کردم، با مردان ایرانی بسیاری روبهرو شدم که بیشترشان متأهل بودند و من
آنان را همراه همسرانشان، در محافل ادبی، فرهنگی یا دوستانه میدیدم. برخی از
آنان، فراتر از دوستی و همکاری معمول، واقعاً میکوشیدند به من نزدیک شوند. به همهشان
فهماندم که نزدیکی میان زن و مرد رابطهای دوسویه است: هر دو نفر باید آن را
بخواهند.
اما برخی مردان ایرانی هنوز خیال میکنند
کافی است مردی زنی را بخواهد تا زن نیز، دیر یا زود، تابع خواستِ او شود. حتی "نه"
گفتن زن را هم جدی نمیگیرند. آن را نشانهی شرم، نازکردن، بازیدادن یا دعوتی
پنهانی برای اصرار بیشتر میپندارند؛ گویی "نه" زن، در حقیقت "بله"ای
است که باید با سماجت از دهانش بیرون کشید. حال آنکه "نه" یک جملهی
کامل است؛ نه ناز است، نه وعده، نه دعوت، و نه "بلهای پنهان". علاقه و
صمیمیت فقط زمانی معنا دارد که آزادانه، آشکارا و از سوی هر دو نفر خواسته شده
باشد.
مردان بهاصطلاح روشنفکری چون م.، ه.، م.، ر.، ع.، م.، ... نیز از این قاعده مستثنا نبودند. از یکی شان نفرت هم داشتم. چند نفری حتی
ادعا کرده بودند که با من رابطه داشتهاند. با تأسف باید بگویم که زیر ظاهر
روشنفکرانهی برخی از آنان، همان خوی لمپنی چالهمیدانی میجوشید. بعضیها نیز
گفته بودند "فلانی عاشق من بود، اما چون به او محل نگذاشتم، در نقدهایش کار
مرا کوبید!" یا "فلانی این شعر را برای من گفته است!"
با همهی اینها، خوشبختانه، هرگز،
هیچکدام نتوانستند، به اصطلاح خودشان "روی مرا کم کنند"؛ یعنی وادارم
کنند از معاشرت با دیگران، خندیدن، همکاری کردن، یا نوشتن شعر، نقد و مقاله، دست
بردارم. من حاضر نبودم برای پیشگیری از خیالبافی یا بدگویی مردان، آزادی رفتار و
زندگی خودم را محدود کنم.
ادامه دارد
۲ نظر:
سپاس از ثبت خاطرات ارزشمند و پرنکته زندگی تان . با احترام ، افشین معاصر
جناب معاصر، سپاسگزار نظرات شما هستم. راستی کتاب جبه خانه را پیدا کردید؟ من از باشگاه کتاب خواستم و یک نسخه از آن را به ضمیمه ایمیل فرستادند. اما هرچه سعی کردم آن را برای شما و دوستان دیگر بفرستم. نشد که نشد.
ارسال یک نظر