This site is dedicated to the creations of Independent Iranian Artists

شنبه، شهریور ۲۱، ۱۴۰۵

خاطرات من، جلد دوم، آمریکا، بخش 21 مصاحبه تلویزیونی ایرج گرگین با من و روزنامه اداری دادگاه

 

ایرج گرگین، گوینده و مجری برنامه های تلویزیون ملی ایران، و شبکه بین المللی KSCI در لس آنجلس

مصاحبه ایرج گرگین با من

روز، چهاردهم مه ۱۹۹۳، برابر با بیست‌وچهارم اردیبهشت ۱۳۷۲، بنا بر دعوت ایرج گرگین، گوینده قدیمی و مسلط بر کار، چه در ایران و چه در آمریکا، برای ضبط یک مصاحبهٔ تلویزیونی به ایستگاه تلویزیونی KSCI، واقع در تقاطع خیابان‌های المپیک و سنتینلا، رفتم. این شبکه که به کانال ۱۸ شهرت دارد، شبکه‌ای بین‌المللی است که برخی از برنامه‌های ایرانی را نیز بدون نیاز به تلویزیون کابلی پخش می‌کند.

برنامه‌های ایرانی این شبکه در روزهای مختلف هفته، از ساعت هفت صبح آغاز می‌شوند. برنامهٔ «ایرانیان»، به مدیریت علی لیمونادی، روزهای یکشنبه ساعت یازده صبح پخش می‌شود و یکی از مطرح ترین و سطح بالاترین تلویزیون های ایرانی محسوب میشود و بینندگان بسیاری دارد. پس از آن نیز برنامه‌های «جام جم» آغاز می‌شوند. پرویز قریب‌افشار صبح‌ها از ساعت هفت برنامه دارد. ایرج گرگین نیز هر دوشنبه، از ساعت ۷:۴۵ تا ۸ صبح، برنامهٔ ویژه‌ای دارد که بیشتر به گفت‌وگو با هنرمندان و پخش برنامه‌های کوتاه هنری اختصاص دارد.

برنامهٔ امروز آقای گرگین به گفت‌وگو با من، به مناسبت انتشار سومین مجموعه‌شعر «زمینم دیگر شد»، اختصاص داشت. با وجود کوتاهی زمان، مصاحبهٔ خوبی از کار درآمد. دربارهٔ موضوعات هنری صحبت کردیم و من نیز دو شعر کوتاه با عنوان‌های «ایران»* و «گذر سال‌ها»** خواندم. قرار است این برنامه دوشنبه، هفدهم مه، از تلویزیون پخش شود.

جالب آن‌که برنامه در روز و ساعتی پخش شد که من در اداره بودم. من و برخی کارمندان مشغول خوردن صبحانه در سالن غذاخوری بودیم. تلویزیون را روی کانال ۱۸ تنظیم کردم. چند تن از کارمندان، با دیدن تصویر من در تلویزیون، شگفت‌زده شدند و دیگران را نیز صدا زدند. رئیس و سوپروایزر هم آمدند. برایشان باورکردنی نبود که همکارشان را در تلویزیون می‌بینند. کمی دربارهٔ فعالیت‌های ادبی‌ام برایشان توضیح دادم. نمی‌دانم حرف‌هایم را کاملاً باور کردند یا نه، اما به من تبریک گفتند.

ماهنامهٔ اداری

مدتی بود که از یکنواختی و تکراری‌بودن کارم به‌شدت خسته شده بودم. این خستگی به جایی رسیده بود که احساس می‌کردم دیگر نمی‌توانم، مانند گذشته، حتی از فرصت‌های زیاد فراغت در محل کار برای انجام کارهای شخصی‌ام استفاده کنم.

چندی پیش، در جلسه‌ای اداری که دربارهٔ کار و نحوهٔ برخوردمان با وظایف روزانه صحبت می‌کردیم، ناگهان اختیارم را از دست دادم و در حالی که گریه می‌کردم، گفتم انجام کارهای یکنواخت و روزمرهٔ اداری مرا به‌شدت فرسوده و بیمار کرده است؛ دیگر نمی‌توانم به این وضع ادامه دهم و می‌خواهم محل کارم را عوض کنم.

پیش از آن نیز این مشکل را با رئیس کل بخش در میان گذاشته بودم. می‌دانستم رؤسایم به‌شدت مخالف انتقال من به دادگاهی در شهری دیگر بودند، زیرا از نظر آنان یکی از بهترین کارمندان بخش به شمار می‌رفتم. ظاهراً گریهٔ آن روزم کار خودش را کرد؛ چند روز بعد، اطلاعیه‌ای در اداره پخش شد که در آن، رئیس پیشنهاد کرده بود ماهنامه‌ای داخلی با همکاری سه تن از کارمندان داوطلب منتشر شود. سوپروایزر به من گفت: «رئیس تأکید کرده است که تو حتماً در این کار شرکت داشته باشی



سرانجام نخستین گام برداشته شد. روز، ۲۱ مه ۱۹۹۳، من و دو کارمند داوطلب دیگر در اتاقی گرد هم آمدیم و متنی دربارهٔ هدف و ماهیت این ماهنامه تهیه کردیم. قرار شد متن از طریق شبکهٔ کامپیوتری برای کارکنان دادگاه‌های شهرهای مختلف منطقهٔ لس‌آنجلس فرستاده شود و از آنان برای همکاری با ماهنامه دعوت کنیم.

انتشار این ماهنامه بیش از سه چهار ماه ادامه نیافت، زیرا بخش انتشارات ادارهٔ کل دادگاه‌های منطقهٔ لس‌آنجلس اعلام کرد که از آن پس، خود مسئولیت انتشار آن را بر عهده خواهد گرفت. بااین‌همه، همان مدت کوتاه نیز برایم مغتنم بود، زیرا تنوعی در کار روزمره‌ام ایجاد کرده بود.

خیالم از طرف بچه ها آسوده بود. خوشبختانه شهرزاد خیلی خوب با محیط دبیرستان، درس و مشق و بچه‌ها جُفت و جور شد. دوستان زیادی پیدا کرده بود، در اکثر فعالیت‌های دبیرستان شرکت می‌کرد.

شهرزاد ایستاده سمت چپ صف اول، با همکلاسی های سال آخر دبیرستانش

یکی از کارهای با مزه‌ای که شهرزاد به کمک دبیرستان انجام داد، شرکت در مُدلینگ و عرضه لباس‌های متنوعِ فروشگاه‌ها در مالِ بزرگ هاسیندا بود. او با یکی از دوستانش به نام مالی در این برنامه که بسیار موفقیت آمیز بود شرکت داشت.

 

سندباد و شهرزاد هریک در کودکی ساز میزدند. سندباد سنتور میزد و در آن بسیار ماهر شده بود. شهرزاد هم معلم گیتار داشت که به خانه‌مان می‌آمد. من هم در کنارشان یاد گرفتم کمی گیتار بنوازم. در آمریکا سندباد به دنبال گیتار و Base رفت، و با برخی از دوستانش یک گروه موسیقی درست کرده بود.

و شهرزاد را در کلاس خصوصی گیتار ثبت نام کردم. هر جلسه بعد از کار به خانه، خودم با او میرفتم، در سالن انتظار می‌نشستم تا کلاسش تمام شود. عکس زیر شهرزاد را کنار معلم گیتار‌ش نشان میدهد.

شهرزاد شانزده ساله در کلاس گیتار

* ایران

ای سرزمین من، ایران!

از مرزهای حافظه اکنون

        بسوی تو سلام می گویم

عمرت دراز باد.


امروزهای من، تقویم آرزوی توست

بعد از شبی طولانی

        صبحی تمام می‌جویم


آوازهای تو

طپش قلبِ سرکشی است

گلزار من به یاد تو پُربار می‌شود

من راهی‌ام بسوی تو ای مادر کهن

نام همیشه‌ات را

            با هر کلام می‌گویم

    از کتاب از چشم باد سال 1367



** گذر سالها

گذر سال‌ها

 خاطرات را کم‌رنگ وُ محو می‌کند

اما بوها، رنگ‌ها و نواها

از یاد نمی‌روند؛

و امید، دوشیزه‌ایست گمشده

بغضی از هم پاشیده

و عشقی که زخمی‌ات می‌کند. 

در گذرِ سال‌هایی غریب

زنی گریبان رنج را می‌درید

و تیغه‌ی کهنِ دوست داشتن را

با نفس‌های خود جَلا می‌داد

تا عطر تنی

رنگ جامه‌ای

و شور نوایی را

در ظلمت زمانه بیفروزد.


برگرفته از سومین کتاب شعر "زمینم دیگر شد" 1371

به تاریخِ همه سال‌هایی که در غربت گذشت. 


۴ نظر:

ناشناس گفت...

هزار و یک آفرین به پرتو نوری علا . عجب شعر خوش فرم معنی دار زیبائی . به علاوه ، حرف های پرنکته خواندنی . سپاس . با احترام ، افشین معاصر

Amir Karab گفت...

خاطرات شما را می خوانیم و ما را با خود می برد در خاطرات ناتمام و دوشعرتان، ایران و گذر سالها، طعم زندگی و غربت دارد و به خود می گوییم زندگی ادامه دارد و در معنای بی پایان آن تامل می کنیم. اتفاقا هر کجا با شعر و شاعری شما یا دیگران است ، شعری یا قطعه ای از شعر خود و دیگران که با خاطره همخوانی دارد ، باعث گیرایی بیشتری می شود حتی در کتاب خاطراتتان جلد دوم که منتشر خواهید کرد، با شعری از خودتان تزئین کنید به طراوت و تازه گی اش می افزاید، با احترام و مهر

Nasser Ali گفت...

خاطرات ایشان را از کجا میشه تهیه کرد؟

Partow, Literature, Art and Culture گفت...

جناب ناصر علی، اگر مخاطبتان من هستم، و محل تهیه خاطرات مرا پرسیده اید، باید متذکر شوم که خاطرات جلد اول را می توانید از سایت آمازون، به نام "خاطرات من، جلد اول، ایران" تهیه کنید. جلد دوم هنوز به صورت کتاب درنیامده است.