This site is dedicated to the creations of Independent Iranian Artists

چهارشنبه، مرداد ۱۴، ۱۴۰۵

کتاب خاطرات من، جلد دوم، آمریکا، بخش 3، تمایل سندباد به رفتن به ایران

زنده یاد سندباد سپانلو. عکس از زنده یاد عباس صفاری

    
  در مدتی که سپانلو در آمریکا بود، یک روز مرد جوانی که کامبیز او را رضا شریفها، روزنامه نگار، معرفی کرد، به دیدن سپانلو آمد. او اهل قلم و فعال در زمینه تهیه مجله بود. برایشان چای بردم، سپانلو مرا معرفی کرددورتر از آنها پشت میز نهارخوری نشستم و مشغول نوشتن مطلب نیمه کاره‌ام شدم، اما صحبت‌هایشان را که در باره زمان بازگشت سپانلو به ایران و امکان برگزاری شب شعر در لس آنجلس دور میزد، میشنیدم
     هنگامی که رضا شریفها قصد رفتن کرد، کتاب "دو نقد" مرا که روی میز بود، دید و گمان کرد نوشته سپانلوست. با شوق به طرف کتاب رفت و آن را برداشت و از سپانلو پرسید "کتاب جدید شماست؟سپانلو گفت "نه، کتاب پرتوست. اخیراً انتشارات آگاه، که حالا شده آگه، آن را در تهران منتشر کرده است." شریفها با تعجب به من نگاه کرد، اسم مرا روی جلد کتاب دید. حتماً تعجب کرده بود که خانمی که برایمان چای آورد، نویسنده هم هست؟ جلو رفتم و گفتم این کتاب را در ایران نوشته بودم، اما مقاله نقد فیلم های کیمیایی از طرف ایشان بایکوت شد، مدتی بعد، دوست و همکار عزیزم، زنده یاد دکتر سیما کوبان در غیبتم لطف کرد و دو نقد را توسط انتشارات آگه منتشر کرد. 
      وقتی شریفها فهمید محتوای کتاب، "نقد نقش زن، در فیلم‌های سینمایی مسعود کیمیایی، و نقد رمان کلیدر و خلاصه‌ای از کل کتاب کلیدر" است، با خوشحالی پرسید "آیا می توانم آن را قرض بگیرم، پس از خواندن پس میدهم." گفتم سپانلو چند نسخه از آن را از ایران آورده است، شما می‌توانید این نسخه را بردارید. و آن مبدأ آشنایی ادبی- هنری من و رضا شریفها که شاید چند سالی از سندباد بزرگتر بود، گشت. جالب توجه است که او در آمریکا، این کتاب را که در ایران بارها تجدید چاپ شده بود، مجدد منتشر کرد.

متأسفانه سپانلو بی‌آن که کوچک‌ترین توجهی به شرایط مالی ما و شرایط بچه‌ها، بویژه سندباد داشته باشد، فقط به قصد گرفتن گرین کارت و بازگشت به ایران بود. او هیچ برنامه و نقشه و هدفی برای آینده بچه‌ها نداشت و حتی حاضر نبود در باره‌اش هم صحبت کند. او تقریباً هر شب به مهمانی یا جلسه‌ای میرفت. گاه کامبیز او را میبرد یا گاه رضا شریفها به دنبالش میآمد. چند سازمان فرهنگی در لس آنجلس و شهرهای دیگر آمریکا هم از او برای سخنرانی یا شعرخوانی دعوت کرده بودند.

  پس از پانزده روز که از آمدن ما به آمریکا میگذشت، پروانه که میدید من مصرانه به دنبال پیدا کردن کار هستم، مرا به کودکستان پسرشان بردیا  برد و من را به مدیران آنجا، آقا و خانم شیندی، که هندی تبار بودند، معرفی کرد، و خواست در صورت امکان، کاری به من بدهند. آنها استقبال کردند، و من با ساعتی 3 دلار و 75 سنت، مشغول به کار، یعنی مراقبت از کودکان 4 ساله شدم. تابستان بود، شهرزاد را که سیزده سالش بود با خودم به کودکستان می‌بردم تا در فهمیدن انگلیسی بچه‌ها و بازی با آن‌ها کمکم کند. یکبار خواستم بچه‌ها را دسته جمعی صدا کنم، به جای آن که بگویم Hey guys ‌گفتم Hey gays شهرزاد کوچک که او هم در فرهنگ آمریکایی تازه بود، من را تصحیح کرد.  

حال سندباد بکلی خوب شده بود، پروانه و کامبیز می‌گفتند او تغییر بزرگی کرده، از انزوا درآمده و خوشحال و سر حال بنظر میرسد. خیلی خوشحال شده بودم؛ با بهتر شدن حالش گمان کردم شاید او فقط دلتنگ ما شده بود. روزی که در حیاط خانه پروانه و کامبیز مهمانی بزرگی بر پا بود، سندباد میان من و سپانلو که روی نیمکتی نشسته بودیم نشست و با خوشحالی و غرور گفت: "خدایان من در کنارم هستند."

جالب توجه است پس از یک ماه گرین کارت من و بچه‌ها از طریق پست رسید، اما گرین کارت سپانلو میان آنها نبود. از اداره مهاجرت، جویا شدم، گفتند خواهد رسید. اما تا وقتی سپانلو در آمریکا بود گرین کارتش نرسید و او مرا متهم میکرد که برایش اقدام نکرده‌ام. 

سپانلو پس از دو ماه کنگر خوردن و لنگر انداختن در آمریکا تصمیم گرفت ابتدا به اروپا، بخصوص پاریس برود و سپس به ایران برگردد. او میگفت حاضر نیست در آمریکا بماند و مثلاً همبرگر بفروشد. به بچه‌ها هم گفته بود مادرتان نمی‌خواهد که من با شما زندگی کنم. یعنی او توقع داشت من کار کنم و خانه و زندگی‌ای به کمک خواهر و برادرم برپا کنم، و او بدون پذیرش هیچ مسئولیتی، مثل گذشته بساط عیش و طرب راه اندازد و شریک زندگی ما بشود؟ سپانلو هنوز باور نمی‌کرد زندگی من با او سال‌هاست تمام شده است. 

تمایل سندباد به رفتن به ایران

موقع بازگشت سپانلو، سندباد اظهار تمایل کرد که با او به ایران بازگردد. اما سپانلو نپذیرفت؛ گفت "من به اروپا میروم، الان نمی‌توانم ترا با خود ببرم. اگر روزی خواستی بیآیی باید 2 هزار دلار با خود بیآوری و ماهی 500 دلار هم برایت فرستاده شود." باور نمی‌کردم سندباد برای زندگی در خانه خودش در ایران، باید پول بدهد. پول را چه کسی باید پرداخت کند؟ البته من. 

البته پس از آن که سندباد دکتر دید و خوردن دواهایش را شروع کرد، به خواستۀ خودش، سه بار او را به ایران فرستادم، نه تنها هزینه سفر، و پول همراهش را میپرداختم که ماهانه بین 500 تا 700 دلار توسط پدر دامادم که در ایران بود، برای سندباد میفرستادم تا به پدرش اجارۀ اتاق بچگی خودش و خرج خورد و خوراک بپردازد!!! او چهار بار هم به انگلیس سفر کرد.

در آن زمان فراهم کردن همانقدر پول، برای من که درآمد محدودی داشتم امکان پذیر نبود. اگر مثل همیشه از برادرم سیام، می‌خواستم، مطمئن بودم که از پرداختش دریغی نداشت، اما اگر می‌فهمید سپانلو شرط پول را بخاطر رفتن سندباد به خانه و اتاق خودش، طلب کرده، حتماً من و او را با هم میکشت! سیام بدون اطلاع از زندگی من، تنها با دیدار سپانلو در سفری که به تنهایی به آمریکا آمد، دیده بود و از بی خیالی وخوشگذرانی اش اصلا خوشش نیامده بود. چیزی از سیام نخواستم و اصلا مایل نبودم تا وقتی سندباد تحت نظر دکتری نباشد، او را به ایران بفرستم. فکر می‌کردم رفتن سندباد به ایران و به خانه‌ای که معاشرینش همه اهل دود و دَم بودند، او را هم دچار اعتیاد خواهد کرد. 

     بازگشت سپانلو ــ به قول خودش ابتدا به فرانسه و سپس به ایران ــ و نبردن سندباد با خود، تأثیر بسیار بدی بر روحیه‌ی سندباد گذاشت. او روزبه‌روز گوشه‌گیرتر و افسرده‌تر می‌شد. پروانه می‌گفت "پیش از آمدن شما حال سندباد همین‌طور بود؛ اما وقتی شما آمدید، کاملاً خوب شد و حالا دوباره به همان حال گذشته برگشته."  

         برادرم سیام که دهه‌های پیش به آمریکا آمده بود، بعد از گرفتن گرین کارت برای تعداد زیادی از افراد فامیل، برای من که هنوز در ایران مانده بودم نیز تقاضای گرین کارت کرد. و من از آن طریق توانستم برای بچه‌ها و سپانلو نیز تقاضای گرین کارت نمایم. قصد من از آمدن به آمریکا در درجۀ اول رسیدگی به وضع سندباد بود، بعد رهایی از رژیم اسلامی و سپس زندگی زناشوئی‌ام. گرچه قصد زندگی مشترک با سپانلو نداشتم، خواستم تا زمانی که بطور قانونی مزدوج هستیم، برای او هم تقاضای گرین کارت کنم. نمی‌خواستم در صورت ماندن ما در آمریکا، رابطه‌اش با بچه‌ها قطع شود. سیام از این کار من اصلا خوشش نیآمده بود.

     چند روز پس از آن‌که سپانلو آمریکا را به مقصد فرانسه ترک کرد، گرین‌کارتش رسید. من آن را به پسرخاله‌ام، شاهین شیثی، که عازم ایران بود، سپردم تا به دستش برساند. سپانلو پیش‌تر مرا متهم کرده بود که برای گرفتن گرین‌کارتش اقدامی نکرده‌ام. نمی‌دانم وقتی کارت را دریافت کرد، از آن اتهام شرمنده شد یا نه!

    در آن زمان کسانی که گرین‌کارت داشتند، اگر از آمریکا خارج می‌شدند، برای حفظ اعتبار آن باید پیش از گذشت شش ماه به آمریکا بازمی‌گشتند. اداره‌ی مهاجرت، با توجه به شرایط ایران و دشواری‌هایی که ایرانیان برای خروج از کشور داشتند، پذیرفته بود که آنان به‌جای شش ماه، تا پایان یک سال به آمریکا بازگردند تا اقامتشان لغو نشود. بااین‌حال، بسیاری از ایرانیان حتی هر دو سال یک‌بار برای حفظ گرین‌کارت خود به آمریکا می‌آمدند؛ دقیقاً همان کاری که سپانلو می‌کرد.

     سپانلو هر دو سال یک‌بار برای حفظ گرین‌کارتش به آمریکا می‌آمد؛ اما برخلاف هدفی که من از گرفتن گرین‌کارت برای او داشتم ــ یعنی حفظ رابطه‌اش با بچه‌ها ــ نه آنان را از آمدنش باخبر می‌کرد و نه به دیدارشان می‌رفت. معمولاً از دیگران می‌شنیدیم که سپانلو را در فلان کتاب‌فروشی لس‌آنجلس دیده‌اند، یا در خانه‌ی این خانم و آن آقا مشغول عیش‌ونوش بوده است. یکی از این خانه‌ها متعلق به خانمی به نام «ن. م.» بود که در تلویزیون ملی ایران در لس‌آنجلس، گویندگی می‌کرد.

     شنیده بودیم که سپانلو قصد دارد با آن خانم ازدواج کند. اما مشکل این بود که سپانلو همسر داشت و طبق قوانین آمریکا، داشتن هم‌زمان دو همسر غیرقانونی بود. در سفر بعدی، سپانلو، برای نخستین بار از من تقاضای طلاق کرد. آن هم طلاق آمریکایی! این موضوع هم باعث حیرت شد و هم خنده. این اتفاق تبدیل به موضوع مفصلی شد که بعد خواهم نوشت.

     پیدا کردن سپانلو در لس‌آنجلس آسان نبود. فکر میکنم به خواست آن خانم که بخاطر گویندگی در تلویزیون ملی ایران خیلی ها او میشناختند، نمی خواست سپانلو آدرس خانه یا شماره تلفنش را به کسی، جز چند نفری همپالکی اش بودند بدهد. 

شنیده بودم، تمام کسانی که سپانلو را با ماشین شان این طرف و آن طرف میبردند، از جمله کامبیز، گفته بودند سپانلو را  سر فلان خیابان برمیداشتند و در بازگشت، سر همان خیابان پیاده میکردند و او خودش پیاده به خانه آن خانم میرفت. یک‌بار تصادفی توانستم شماره‌ی تلفن آن خانم را پیدا کنم و با سپانلو حرف بزنم. آنروز در حقیقت با تهدید، سپانلو را وادار کردم که ترتیبی بدهد، بچه‌ها را ببیند. یک روز زنده‌یاد رضا شریفها، سپانلو را برای ملاقات با آنان آورد. من نخواستم سپانلو را ببینم،  بنابراین آنها با هم به رستوران رفتند.

       شهرزاد که به‌تازگی مدرک لیسانسش را از دانشگاه یو‌سی‌ال‌ای گرفته بود، با خوشحالی خبر فارغ‌التحصیلی‌اش را به پدرش داد. جالب این‌که سپانلو، به‌جای تبریک گفتن و درخواست عکس فارغ‌التحصیلی دخترش، همان‌جا عکس بزرگی از خودش را از کیفش بیرون آورد و در کنار آن نوشت "به مناسبت فارغ‌التحصیلی دخترم شهرزاد، به او تقدیم می‌شود! این کار مدت‌ها مایه‌ی خنده و شوخی ما شده بود.

در یکی از آخرین سفرهای سپانلو، خواهرش زهره، بچه ها را برای دیدن پدرشان به خانه اش برد تا همگی برای تفریح بیرون بروند. از چپ سندباد، آرش، پسر زهره، زهره، سپانلو، شهرزاد، و آرین دختر زهره 

      از دوستان سپانلو شنیدم که خواهر سپانلو، زهره، که با فرزندانش در آمریکا زندگی میکرد، چون 5 سالی از داشتن گرین کارت سپانلو گذشته بود، برایش تقاضای تابعیت آمریکا کرده بود. یعنی آدمی که تا الان بدون مسئولیت برای خودش به آمریکا رفت و آمد میکرد، میخواست سیتیزن هم بشود و لابد از مزایای دولت آمریکا هم استفاده کند! باشد. حرفی نبود. در آخرین باری که او به آمریکا آمد، قرار مصاحبه در ادارهٔ "خدمات شهروندی و مهاجرت ایالات متحده" یا(USCIS)  U.S. Citizenship and Immigration Services داشت. این اداره در سالهای 80، ادارهٔ مهاجرت و تابعیت یا Immigration and Naturalization Service (INS). نامیده میشد.

     نمیدانم سپانلو در اداره‌ی مهاجرت چه گفته یا چه کرده بود که نه‌تنها نتوانست تابعیت آمریکا را بگیرد، بلکه گرین‌کارتش را هم از او گرفتند و پس از آن دیگر نتوانست به آمریکا بیاید. البته خودش در ایران گفته بود که خودم نمیخواستم سیتیزن آمریکا شوم!!! آن خانم هم که از سیتیزن نشدن سپانلو مأیوس شده بود، مرد بسیار ارزنده، آقا با سواد و پولداری پیدا کرد و در همین لس آنجلس با او ازدواج کرد.

      نزدیک به سه ماه در کودکستان آقای شیندی کار کردم. سندباد نیز به کالج بازگشته و در مک‌دونالد کاری پیدا کرده بود. با درآمد خودم و پولی که سندباد تا آخرین سنتش به خانه می‌آورد، شروع کردیم به خریدن اثاث برای خانه‌ای که هنوز معلوم نبود کجا خواهد بود.

     نخستین چیزهایی که خریدیم یک چرخ خیاطی دستی به قیمت ۱۲۵ دلار، بود، چون در ایران فکر میکردم تنها راه درآمدم از راه خیاطی خواهد بود. یک یخچال ساده هم به قیمت ۲۴۰ دلار و یک دستگاه مایکروویو به قیمت ۱۶۰ دلار و به خواسته سندباد، یک گیتار 150 دلاری هم خریداری کردیم. در آن زمان، مایکروویو در نظر من معجزه‌ی قرن بود. وسایل را در گاراژ خانه‌ی کامبیز و پروانه گذاشتیم تا هرگاه جایی پیدا کردیم، آنها را با خود ببریم.

     در یکی از روزها که با سندباد به کالجش رفته بودیم، او مرا به رئیس آنجا معرفی کرد و گفت "مادرم در ایران، در دانشگاه تهران، فلسفه درس می‌داد." رئیس کالج که خانم آمریکایی سفید پوست، نسبتاً مسن، مؤدب و خوشروئی بود همان جا برای تدریس فلسفه، چند ساعت در هفته، از من دعوت کرد و خواست مدارکم را ببرم. گرچه تمام هدفم در زندگی، ادامه تحصیل، گرفتن مدارک بالا و تدریس در دانشگاه بود، و آن در ایران در دانشکده هنرهای زیبا محقق شده بود، اما این بار، با دریغ فراوان این دعوت را نپذیرفتم؛ چون زبان انگلیسی‌ام را در حدی نمی‌دیدم که بتوانم با لغات و اصطلاحات غیرمحاوره‌ای، آن هم فلسفه، به انگلیسی تدریس کنم.

      در همان اوایل ورودم به آمریکا، مدارک تحصیلی‌ام را برای ارزیابی به «California Evaluation Center» در لس‌آنجلس فرستاده بودم. پس از مدتی، در کمال ناباوری، هم مدرک لیسانس و هم مدرک فوق‌لیسانسم، بی‌آن‌که لازم باشد واحدهای درسی دیگری بگذرانم، به‌طور کامل معادل مدارک لیسانس و فوق‌لیسانس آمریکا شناخته شد.


پاسخ مرکز ارزیابی مدارک در کالیفرنیا و شناختن تحصیلاتم در ایران برابر با آمریکا 

اما وقتی برای یافتن شغلی در زمینه‌ی مدیریت مددکاری در کلینیک که زمینه تحصیلی فوق لیسانسم بود اقدام کردم، به من گفتند دوره‌های کارآموزی‌ای که در بیمارستان‌های ایران گذرانده بودم، در اینجا به حساب نمی‌آید و باید سه‌هزار ساعت، بدون دریافت دستمزد، در بیمارستان، کلینیک یا مطب پزشک در کالیفرنیا کارآموزی کنم.

      این مانع بزرگی بود. سه‌هزار ساعت کار، آن هم مجانی، ممکن بود یک تا دو سال طول بکشد. ما به پول احتیاج داشتیم. گرچه پروانه و کامبیز، به ما جا داده بودند و هزینه‌ی خوردوخوراکمان را می‌پرداختند و برادرم سیام نیز از نظر مالی و هر کاری که داشتیم، کمک می‌کرد. مثل ویدیویی که ازیکی از تئاترهای دبیرستانی شهرزاد گرفته بود؛ وقتی خواست آن را برایمان بیآورد، متوجه شده بود ما که VCR نداریم تا آن را تماشا کنیم؛ پس یک دستگاه پخش ویدیو VCR هم برایمان خرید و همراه ویدیو آورد!!! نظایر این کار مثل دادن ماشینش به ما یا تهیه وسایل خانه را سیام به فور انجام میداد.

    بخوبی می‌دانستم اگر وضع به همین شکل ادامه یابد، برای همیشه به خواهر و برادرم وابسته خواهم ماند. باید کاری پیدا می‌کردم تا بتوانم زندگی مستقلی برای خودم و بچه‌ها فراهم کنم. کم کم پذیرفتم که نباید داشتن شغلی هم‌طراز مشاغلی که در ایران داشتم را در این جا متوقع باشم. بنابراین باید حرفه‌ای می‌آموختم و مدرکی در همان کالیفرنیا می‌گرفتم تا بتوانم شغلی ثابت پیدا کنم و خودم زندگی مان را اداره کنم. بماند که تا امروز چک های پر و پیمان سیام بدون نیاز یا درخواست من، با پست به دستمان میرسد. 

   با توجه به شرایط موجود، پیشنهاد تدریس فلسفه در کالج را، به‌دلیل ضعف زبان انگلیسی‌ام، نپذیرفته بودم. از کار در رشته‌ی مددکاری نیز، به‌سبب الزام سه‌هزار ساعت کارآموزی بدون دستمزد، صرف‌نظر کرده بودم و سرانجام به توصیه‌ی خواهرم، پروانه، در کلاس‌های رایگان آموزش بزرگسالان ــ «Adult Education» ــ در رشته‌ی کار با کامپیوتر و اعداد ثبت‌نام کردم. این کلاس‌ها معمولاً پس از پایان دوره‌ی یک‌ساله به شاگردان مدرک می‌دادند و اغلب برای آنان کار نیز پیدا می‌کردند.

ادامه دارد


هیچ نظری موجود نیست: