This site is dedicated to the creations of Independent Iranian Artists

پنجشنبه، مرداد ۱۵، ۱۴۰۵

کتاب خاطرات من، جلد دوم، آمریکا، بخش 4، استخدام در دادگاه، مادر ایرانی



دادگاه مدنی یا شهری لس آنجلس در دان تاان
Municipal Court, Downtown L. A


آمادگی برای پیدا کردن کار

پروانه و کامبیز، دو ماشین داشتند. کامبیز، راه دوری کار می‌کرد و صبح زود خانه را ترک می‌گفت. پروانه می‌ماند و یک ماشین. کار روزانه را به این شکل تنظیم کرده بودیم: همگی  سوار ماشین پروانه می‌شدیم، ابتدا به دبستان بردیا می‌رفتیم و او را به مسئول مدرسه می‌سپردیم، بعد شهرزاد را مقابل دبیرستانش می‌گذاشتیم‌، سندباد را در ایستگاه اتوبوسی که به کالجش می‌رفت پیاده می‌کردیم و سپس نوبت پروانه بود که مقابل اداره‌اش پیاده می‌شد و اتومبیل را به من می‌سپرد. من از آنجا ساعت حدود 8:30 ، 9 به کلاس کامپیوتر می‌رسیدم. با این که دوره هر کلاس، 2 ساعت در روز بود، و من می‌بایست ساعت 11 کلاس را ترک می‌گفتم، اما با گرفتن اجازه از معلم، تا ساعت 2 بعد از ظهر، که زمان برداشتن بردیا و سپس بقیه بود صبر می‌کردم و درس‌ها و کار با کامپیوتر را مرور میکردم. می بایست با آموزش از قدیمی‌ترین کامپیوترها، وارد کردن داده ها و اطلاعات را میآموختیم تا به مرور به دستگاه‌ها و کامپیوترهای مدرن روز می‌رسیدیم. این یک دوره یک ساله بود. 

روزی معلم کلاس که یک خانم آمریکایی مسن، شیک پوش و کم حرفی بود، با توجه به این که من از ساعت 8 و نیم صبح میآیم و 2 و نیم کلاس را ترک میکنم، از من پرسید "پرتو! پشت تو نشکست از بس یکجا نشستی و با کامپیوتر کار کردی؟" به او لبخند زدم، و در دل گفتم "نه، پشتم نشکسته؛ حق ندارد بشکند، نباید بشکند. بهش اجازه‌ی شکستن نمی‌دهم." خوشحال بودم که سریع‌تر، به پایان کلاس می‌رسیدم. سرانجام دورۀ یک ساله را در عرض شش ماه تمام کردم و مدرکم را گرفتم.

مدرک پایان دوره کامپیوتر، ماه می سال 1987

پس از دریافت مدرک کلاس کامپیوتر، از طرف همان مدرسه به یک شرکت دور افتاده در شهر پاموناPomona معرفی شدم. با این که مُعرف مدرسه، به من گفته بود صبر کنم تا کار بهتری برایم پیدا کند، من صبر نکردم و آن کار که وارد کردن یک سری اطلاعات و اعداد و ارقام کمپانی ها بصورت قراردادی با این شرکت بود را، بصورت کار موقت، با هشت دلار در ساعت شروع کردم.

محل کار، سالن بزرگی بود با دو در، اما هیچ پنجره‌ای به بیرون نداشت. در این سالن، با من، 20 آپریتور زن و مرد، هریک پشت میز و کامپیوتری، کار می‌کردیم. زمان توالت رفتن نیز فقط 5 دقیقه بود. روزی سوپروایزر که زن جوان سیاه‌پوستی بود، مرا با نام "نانسی" صدا زد، آهسته به او گفتم "اسم من نانسی نیست." مهلت نداد اسمم را بگویم، گفت "من اسمت را صدا نزدم، گفتم ناینتی سیکس. هرکدام از شما شماره‌ای دارد. شماره تو 96 است." لهجه‌ی زن مرا به اشتباه انداخته بود. در عین ناراحتی، خنده‌ام گرفته بود. مثل کتاب 1984 جورج اُرول، بی‌هویت از نام، تبدیل به شماره شده بودم.

در همان ایام با همه مهربانی فوق‌العاده کامبیز به ما و بخصوص به شهرزاد و رسیدگی کامل پروانه، من به دنبال پیدا کردن آپارتمانی اجاره‌ای بودم تا بتوانیم زندگی مستقلی را شروع کنیم. با حقوقی که من می‌گرفتم، نمی‌توانستم آپارتمان مناسبی پیدا کنم، تصمیم گرفتم یکی از آپارتمان‌های ارزان‌تر را که در محله‌ی خوبی هم نبود اجاره کنم. اما برادرم سیام نگذاشت. به من گفت من نیمی از اجاره خانه را می‌پردازم، برو جای مناسبی پیدا کن. در همان شهر هاسیندا هایتز Hacienda Heights، (به معنی بلندی‌های مهمانسراها)، نزدیک منزل پروانه یک مجتمع آپارتمانی بزرگ و سرسبز و شیک به نام "پارک آپارتمان" بود. در همان مجتمع، آپارتمان دو اتاقه زیبایی که رو به استخر و انبوه درختان پارک بود، با 800 دلار در ماه، اجاره کردم. یک دست مبل سبک و شیک از پیِ‌ِر وان Peir One خریدم. یک اتاق را به شهرزاد دادم و اتاق دیگر را به سندباد. برای سندباد و شهرزاد تخت خریدم، برای خودم هم تشک سبکی انتخاب کردم که در همان لیوینگ روم، روی زمین، بخوابم. 

مدیر شرکتی که در آن شروع به کار کردم، مرد آمریکایی مسن، خوش سیما و مهربانی به اسم پیت بود. او مرد با سوادی بود. ایران را به خوبی می شناخت، اغلب در باره‌ی هنر و ادبیات در ایران قبل و بعد از انقلاب پنجاه و هفت، با من صحبت می‌کرد. ضمن صحبت هایمان متوجه شرایط مالی ام شده بود. یک کار هم در قسمت برش کاغذ و چاپ، به سندباد پیشنهاد کرد. گفته بود این کار سه ماه طول میکشد. اما سندباد صادقانه، با دقت و سرعتی که در کار داشت آن را در عرض یک ماه تمام کرد و به جای حقوق سه ماهه، فقط حقوق همان یک ماه را گرفت.

روزی وقت نهار، مدیر شرکت مرا صدا زد و گفت برای نهار، به رستورانی در آن حوالی میرود. از من خواست که همراه او برای نهار بروم. من هم خیلی عادی دعوت او را پذیرفتم. بعد از نهار پیشنهاد کرد که به هتل شیکی که کنار همان رستوران بود و استخر و جکوزی هم داشت برویم. جا خوردم. پرسیدم "به هتل برویم؟ برای چی؟ مگر من نباید به سر کار برگردم؟" گفت "رئیس منم. میگویم به سر کار برنگرد." 

تازه دوزاری‌ام افتاد. با عصبانیت گفتم "مثل این که اشتباهی رخ داده." کمی متعجب به من نگاه کرد و گفت "فکر می‌کردم متوجهی که چرا تو را به نهار دعوت کردم، مگر تو به پول احتیاج نداری؟" با عصبانیت گفتم "نه مقصود از این دعوت را می فهمم، و نه حاضرم پولی اضافه بر کارم بگیرم. برای من نهار خوردن با همکار یا دوست مرد، تنها، به معنی نهار خوردن است. نه کار دیگری. در کشورم بارها با همکلاسی‌های پسر یا مردان همکارم نهار خوردم." در برابر برآشفتگیِ من، با خونسردی گفت "بله، اینجا هم فقط نهار خوردن، برای افراد هم سطح است، نه رئیس کمپانی با یک کارمند ساده." 

از توهین و درد، دود از سرم بلنده بود. حالی داشتم که می‌توانستم کله‌اش را خرد کنم. اگر من با این روابط آشنا بودم، به راحتی میتوانستم علیه او شکایت کنم. سعی کردم آرام باشم. گفتم " بروید با کارمندان هم سطح خودتان نهار بخورید. استعفایم را روی میزتان خواهید دید." گفت "طوری نشده. احتیاجی نیست استعفا دهید." اما من با این که نگران بی‌پولی آینده بودم از آن کار استعفا دادم.

با حقیقتی تلخ روبرو شده بودم. برای من که زن و مرد تفاوتی نداشتند و در ایران ده ها هنرمند و ناشر و نویسنده و شاعر مرد می شناختم و با بیشترشان دوست بودم، این طرز مواجه واقعا رنج آور بود. اما نمی‌خواستم به همین زودی تسلیم شرایط موجود باشم. مجبور شدم به دنبال پیدا کردن کاری به مراکز ایرانی در شهر لس آنجلس مراجعه کنم، راه دور بود و من به زحمت می‌توانستم از شهر خودمان، به لس آنجلس بیآیم. متأسفانه اکثر ایرانی‌های آن زمان، سر رشته‌ای در بیزینس نداشتند، برخی‌شان هم برای تفریح، به عنوان مصاحبه کاری،  با زنان وقت می‌گذراندند. خیلی زود متوجه شدم که از دست آنان برای داشتن یک کار درست، آبی گرم نمیشود. تصمیم گرفتم گذشته را فراموش کنم و در همان زمینه‌ی کامپیوتر که مدرک گرفته بودم کاری پیدا کنم.

روزی در  LA Times، به‌آگهی کار موقت Data Entry  برای دادگاه مدنی یا شهری لس آنجلس Miunicipeal Court L.A. County در دان‌تاون لس آنجلس برخوردم. نقشه راه‌ها و بُعد مسافات را نمی‌شناختم، از پروانه خواستم تا مرا برای گذراندن امتحان، به دان‌تان لس آنجلس ببرد. پروانه گفت "محل این کار، از خانه ما در هاسیندا هایتز، Haciend Heights  بسیار دور است و تو وسیله‌ی رفت و آمد نداری. از خیرش بگذر." اما من باز اصرار کردم. سرانجام طفلک پروانه مرا به محل کار در داون تاون برد. همان‌جا به دبیرخانه مراجعه کردم، و تقاضای کار دادم. پس از دو بار امتحان کردن برای سنجش سرعت تایپینگ، برای کار پذیرفته شدم. قرار شد از همان هفته شروع به کار کنم. تنها وسیله‌ی ایاب و ذهاب، برای رفتن به سر کار، اتوبوس بود.

مادر ایرانی

در صفحات قبل نوشتم که وقتی به آمریکا آمدیم سیام ماشین قدیمی خودش را به ما داد. یکبار که ماشین نیازمند یک  تعمیر اساسی و عوض کردن چند قسمت آن بود، دیدم به علت گران بودن ماشین، تمام اسباب و لوازم و ثبت سالیانه آن نیز بسیار گران است. تصمیم گرفتم آن را بفروشم و با همان پولی که سیام بعد از فوت پدرمان در ایران، برایم فرستاده بود، دو ماشین شورولت دست دوم بخرم. یکی از ماشین ها را به سندباد دادم و دیگری را به شهرزاد. و خودم با اتوبوس به سر کار میرفتم. 

وقتی برای گرفتن بیمه ماشین به کمپانی بیمه تلفن کردم، یک خانم آمریکایی جواب داد. گفتم که برای دو تا ماشین، بیمه میخواهم. پرسید "بچه هم داری؟" گفتم "بله." پرسید "چندتا و چند ساله اند؟" گفتم. باز پرسید " کدامیک از ماشین‌ها دست خودت است که به محل کار بروی و کدام دست بچه‌هاست." گفتم "پسرم با یکی از ماشین‌ها رانندگی میکند و دخترم با آن یکی، خودم با اتوبوس به سر کار میروم." به صدای بلند خندید و پرسید "ایرانی هستی؟" گفتم "بله، تو از کجا فهمیدی؟" گفت "من ایرانی‌ها را می‌شناسم. فقط مادرهای ایرانی هستند که ماشین‌هایشان را به بچه‌هایشان میدهند و خودشان با اتوبوس به محل کار میروند."

?The insurance agent, an American woman, asked me, “Are you an Iranian mother
 “Yes," I replied. "How did you know?” I asked.
She said, "I know Iranians. Only an Iranian mother would give her cars to her children and take the bus to work."


ادامه دارد

۱ نظر:

ََََAsghar Kashef گفت...

خانم نوری علا عزیز، ممنون از سهیم کردن خوانندگان در خاطراتتان. من داستان های شما را نیز خوانده بودم، عالی بودند. تقریبا همین مطالب را بصورت داستان با دانای کل، یا راوی من، درآورده بودید. اما خواندن خاطرات مستقیم لطف دیگری دارد. خسته نباشید.