یک سالی بیشتر از بودنمان در آمریکا نمی گذشت که حادثه هولناکی در لس آنجلس رخ داد. نیوشا فرهی، فرزند بزرگ گلوریا و فرهنگ فرهی، جوانی تحصیل کرده، شاعر، نویسنده و مدیر خانه کتاب لس آنجلس، و از مخالفان فعال علیه رژیم اسلامی، در تاریخ ۲۹ شهریور ۱۳۶۶/ برابر با سپتامبر 1987میلادی، در اعتراض به حضور سیدعلی خامنهای که برای شرکت در اجلاس سازمان ملل، به آمریکا آمده بود، خود را به آتش کشید.
نیوشا میخواست علیه سرکوب و سانسور در ایران، زندانی کردن معترضین، شکنجه کردن آنان در زندان ها و اعدام بهترین جوانان وطنمان، به دست جلادان رژیم اسلامی، با سوزاندن خود، در مقابل آمریکاییها و ایرانیانِ مخالف رژیم اسلامی، اعتراض خود را بصورت همه گیر و جهانی، اعلام کند.
گرچه دوستان و اطرافیان نیوشا کوشیدند تا شعله های زبانه کشیده بدن او را خاموش کنند و پیکر سوخته او را به بیمارستان برسانند، اما متأسفانه، بعلت وارد شدن مواد کپسولهای اختفای حریق، به ریه هایش، پس از چند روز در بیمارستان، با سوختگی شدید و جراحات تنفسی، جان باخت.
این اتفاق ایرانی و خارجی را به بهت و حیرت فرو برد. نیوشا جزو فدائیان خلق، و دشمن آشتی ناپذیر رژیم اسلامی بود. او پیش از به آتش کشیدن خود، وصیت نامهاش با این شعر شروع کرده بود:
هرگز نمیرد آنکه دلش زنده شد به عشق، ثبت است بر جریدۀ عالم دوام ما
و در بخشی از اعتراضیه اش نوشته بود:
"به عنوان اعتراض به حضور خامنهای جلاد در سازمان ملل و نیز اعتراض به سیاستهای اولترا راست ریگان و همچنین عملکرد زهرآلود جوجه فاشیستهای شاه الهی که همچنان در ضدیت با خلقهای ایران پای میفشارند، خود را به آتش میکشم. به استقبال مرگ نمیشتابم، چرا که عاشق مرگ نیستم و به زندگی در «سرای باقی» هم اعتقادی ندارم. اما به ناگزیر در راه مرگ گام برمیدارم چرا که عاشق زندگیام. و نیز مانند هر جهان سومی دیگری میدانم «آنکه جان نداد به جانان نمیرسد».
حالم بد بود. هم غصه میخوردم و هم از عمل خود سوزی نیوشا، عصبانی بودم. هرگز نمی توانستم اعتراض، به بدترین امر عالم را با خودسوزی، و آسیب رساندن به خود، توجیه کنم.
در چند روزی که هنوز نیوشا در بیمارستان و زنده بود و من آشفته و غمزده از اتفاقی که برای او افتاده بود، شعری برایش نوشتم. اسفندیار منفرد زاده گفت "شعرت را بفرست میخواهم روی آن موزیک بگذارم." من هم شعر "میلاد خورشید" را به او دادم.
میلاد خورشید
با تن جامهای از آتش و دستمایهای از عشق
به ضیافت مرگ میرود.
جنگلی از خورشید در او روییده است
و
بر شاخسارِ دستانش، گلبوتههای شعله، شکوفانند.
مرگ مهمان نواز را جرأت دیدار نیست
چرا که تابناک است، تابناک
شعلههای تَنَش، و هُرم صدایش
آواز
ملت زندانی است.
نگاه کن! این پیکری که میسوزد
مفهوم سرزمینِ ماست
این پیکری که هزار خار بوته زخم بر آن میرویَد
این
کشور من است که میسوزد.
با جامۀ سپید عشق، زخمهایت را میبندم
و غریوت را تکرار میکنم:
میلاد پُر شکوه شکستنها
میلادِ جنگلیِ خورشید
میلاد
رُستنِ آزادی.
پرتو نوریعلا، لس آنجلس، 1366/ 1987
منتشر شده در سومین دفتر شعرم؛ "زمینم دیگر شد."
روی این شعر آهنگی گذاشته نشد، اما تقریباً به مدت یک سال در نشریات و برنامه های مختلف چاپ و خوانده شد. در سومین کتاب شعرم؛ "زمینم دیگر شد"، نیز منتشر شده است.
۱ نظر:
ممنون خانم نوری علا که در خاطراتتان، خاطره تلخ خودسوزی نیوشا را ذکر کردید. یاد عزیزش گرامی است
ارسال یک نظر