در آوریل 1993، بیش از یک ماه است که هادی خرسندی به لس آنجلس آمده است. در همان سه روز اول سفرش، با پروانه و کامبیز تماس گرفته بود و میخواست مرا هم ببیند. خودم به او تلفن زدم و به منزلمان دعوتش کردم. یادم است در آن شب، تعداد زیادی از دوستانم، برای دیدار خرسندی آمده بودند، از جمله تقی مختار، هنرپیشه قدیمی، نویسنده و روزنامه نگار هم بود که اصلا بخاطر ندارم او با کی آمده و چگونه از حضور خرسندی در منزل ما با خبر شده بود. مطلقاً یادم نیست. تنها عکسی که با او دارم نشانگر حضور او در جمع آن شب است.
اولین دیدار با خرسندی، از همان لحظات نخست، بسیار خودمانی و دوستانه بود. مادرم شیفته او شده بود و او هم الحق، نهایت احترام و محبت را نسبت به مادرم داشت. حضور او، همانطور که شنیده بودم، بسیار مطبوع بود. آن شب قرار شد من خرسندی را به منزل پرویز کاردان و همسرش پوری، که در شهر سن فرنادو ولی، زندگی میکردند، ببرم. رفتیم. عده ای دیگر از دوستان هم آمده بودند. آقای کاردان و همسرش بسیار به من لطف داشتند. هادی خرسندی چند جوک بی نظیر گفت.
در حالِ حاضر، محل سکونت هادی خرسندی، مثل سایر مهمانانی که از ایران یا اروپا به آمریکا میآیند، در یکی از خانه های بسیار گرانقیمت دکتر عطا منتظری است که در واقع محل تجمعات ادبی و نوعی کتابخانه و محل کار دکتر منتظری محسوب می شود. در کنار همان خانه مجلل و گرانقیمت، خانه دیگری هم وجود دارد که به خانه های دوقلو معروف اند. منتظری میلیونری است که در عین حال شیفتهی هنر و ادب هم می باشد.
منتظری بنیاد فرهنگی "کیان" را به راه انداخته و از
برخی نشریات از جمله ایرانشناسی و فصل کتاب نیز، حمایت مالی میکند. برای خیلیها هم
کامپیوتر و ابزار تحریر مدرن فراهم کرده است. شک ندارم که از این راهها معافیت
مالیاتی هم نصیبش میشود.
دکتر عطا منتظری، یک لیموزین و رانندهی شخصی هم در اختیار
مهمانانش میگذارد، تمام مخارج آن فرد را می پردازد، چک آپ کامل فیزیکی هم از آنها میکند.
اگر مهمانان خانم باشند، از آنها معاینه بدنی و بخصوص زنانه هم به عمل
میآورد. بخصوص که خودش مرتب میگوید "تخصص پزشکی من از زیر شکم است." اما او با تمام اصرارهایش برای معاینه، حریف من نشد
که تن به پزشکی او بدهم؛ ازش تشکر کردم و گفتم خودم اینشورنش و دکترهای بسیار خوبی
دارم. البته همه میدانستیم کارهای او عام المنفعه نیست، و بابت هر معاینهای که
میکند، دولا و پهنا از دولت پس میگیرد.
منزل یا خانه های دو قلوی ایشان، در شهر زیبا و گران قیمت مارینا دِل رِی است. پایههای این بناها در آبهای مارینا دل ری Marina Delray قرار گرفته است.
بار دیگر برای دیدار هادی خرسندی، به منزل دکتر منتظری، دعوت شدم. طبق معمول، منتظری لیموزین و راننده را بهدنبال من فرستاد تا من را به منزل او بیآورد. خرسندی در همان آپارتمان مخصوص مهمانها، زندگی میکرد. محلی بزرگ با کتابخانۀ بزرگ، اسباب و لوازم لوکس، (البته از دید من بسیار اُملی) دو خدمتکار مکزیکی زن و مرد هم در آن آپارتمان خدمت میکردند.
من باید آن شب در منزل منتظری میماندم تا بتوانم فردا صبح، از همانجا به اداره بروم. به خواست خودم، جای خود را در همان اتاق پذیرایی مرتب کردم، و خانم خدمتکار اسپانیایی هم در همان اتاق، کناری خوابید.
فردا صبح، پیش از آن که خرسندی از خواب بیدار شود، آنجا را ترک گفتم مبادا دیر به سر کار برسم. چند روز بعد باز تماس گرفت و وعده ی دیدار گذاشت، اما من علاقهای به دیدار مجدد نداشتم. خسته هم شده بودم.
چند روز بعد داریوش آشوری به لس آنجلس آمد و باز هم به عنوان مهمان منتظری، با هادی خرسندی در همان آپارتمان ساکن شد. بعد از ظهر روز شنبه، بیست و هشتم ماه می 1993، منتظری به من زنگ زد و گفت امشب تعداد زیادی مهمان داریم، همه علاقمند هستند تو را هم ببینند. گفتم میدانید که راهم دور است و این مسافتها را رانندگی نمیکنم. گفت مثل همیشه ماشین و راننده در خدمت شماست.
داریوش آشوری گوشی را از منتظری گرفت، سلام و علیک مفصلی کردیم و بعد خرسندی، گفت "پرتو حتماً بیا، من و آشوری یک بیت هم شعر برایت گفته ایم. یک مصرع من و یک مصرع او. و چنین خواند:
هادی خرسندی: تا دوستدار پرتو نوری علا شدم
داریوش آشوری: الحق که مستحق هزاران بلا شدم
از این ذوق شاعرانه بسیار خوشم آمدم. گفتم ماشین و راننده را بفرستید. فرستادند و من در بین راه، فی البداهه، بر آن دو مصراع و بر همان وزن و قافیه، شعر طنزی سرودم.
در محضرجناب "فراسوی نیکوبد"1
از نیک و بد بُریدم و من، کافرا
شدم
در خـــدمت "عبید زمانه"2 به خرّمی
غم، وانهاده، مهمان این
ســــرا شدم
در مجلس حکیم حکیمان "دواریوش"
هچون گدا،
سائل صدها دعا شــــدم
وَز شوخطبیعیِ "خرسندی"ی فلک
من بینیازِ نازِ حکیم و دوا شــــدم
در گلٌسِتانِ تفکر، حکیم و حکم توئی
من بنده وُ کمینه وُ یک لاقبا شـدم
در بوسِتان مزاحات و طیّیبات
هادی توئی، هدهد منم که چنین
مبتلا شدم
بانّیِ خیر بوَد حضرت عطا منتظری
اندر عطا و بخشش او نیز
بنده جا شدم
پیک و خبر چو درآمد بَرِ سرا
در "لیموزین"
نشستم وُ اندر هوا شدم
در مُلک او در برِ "آدمیرالیتی"3
اهل
هنر بـدیـدم وُ مـن در خفــــا شدم
از بس مُفّرِح است سخنِ دوسِتان
جرأت نموده با مَلَکان هم صدا
شدم
ناگه زبیضهی اسلام و مسلمین
بانــــگی برآمــــد و من در بلا شدم
خاموش باش وچهره بپوشان که تو زنی
من، ناخلف، به توبهگری در
خلا شدم
طَرفِ خلا، همه آداب مُسلمی
یک یک شـــــمردم و بی منتــها شدم
از لندنوپاریس چورسیدعطر جورجیو4
خوشبوی وخوشجمال چو فرخلقا
شدم
از بس که دَم زدید برِ این کورۀ دلم
من ذره ذره، معــدن و
کانِ طــلا شدم
اینک به یک کرشمه کنم تاب دل برون
بیچاره آن که نـدانـد چـه و چـهها شدم
تا پرتـو شـعر سُـراید به درگهت
درگیر فـاعلات و
مفاعیل و فـا شدم
قلمی شد در بهار هفتاد و دو
شمسی، در خدمت استادان هادی خرسندی و داریوش آشوری
در مهمانیِ آن شب دکتر محمد جعفر محجوب نیز حضور داشت، وقتی شوخیهای ما را در بارهی اسلام و مسلمین شنید، خوشش نیآمد و گفت: "روزگاری ما اکثریت بودیم، حالا هم که به غربت آمدهایم هنوز بادِ اکثریت در اذهان ماست و نمیدانیم که دست انداختن آنچه که داریم به ضرر ماست." همه سکوت کرده بودند،
من مؤدب و با احتیاط گفتم "تا قبل از
انقلاب، مسخره کردن دین و ایمان و مذهب، میان عموم مردم رایج نبود. اما با فجایعی که به
نام اسلام شد، مردم حربهای جز دست انداختن مذهب ندارند."
*
1- "فراسوی نیک و بد"، نام کتابی از نیچه است که
داریوش آشوری به مهارت آن را ترجمه کرده است
2- "عبید زمانه"، لقبی است که اول بار اسماعیل
نوری علا و بعد پرویز صیاد در مورد هادی خرسندی بکار برده اند.
3- منزل دکتر منتظری در خیابان آدمیرالیتی Admirality در مارینا دل ری Maria Dell Ray بود
4- هادی خرسندی و داریوش آشوری هر کدام از لندن و پاریس برایم عطر آورده بودند. یکیش عطر جورجیو بود و نام عطر دیگر، یادم نیست.



هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر