ریشهی برگزاری "روز مادر"، به زمانهای دور میرسد. در یونان باستان، مردم رئا، مادر خدایان و الهگان را پرستش میکردند. رومیها هم رئا را با ماگنا ماتر(مادر بزرگ)، و الههی اوپس همانند میشمردند. در معنای عامیانه رئا را با زایش، رَوَندگی و نامیرائی زمان یکی میدانستند.
در بریتانیا سنت قدیمیتری به نام "یکشنبهٔ مادران" وجود داشت. در قرن نوزدهم در جزایر بریتانیا، مراسمی بیشتر مذهبی در چهارمین یکشنبه از دورهی روزه (Lent) جشن گرفته میشد، به نام "یکشنبه مادرانه" (Mothering Sunday) سنتی که تا به امروز نیز ادامه دارد. در این روز، روحانیون و کشیشها تشویق میشدند تا بیشتر از کلیساهای مادری اصلیشان بازدید کنند.
اما رسمیت بخشیدن و عمومی شدن "روز مادر"، از قرن بیستم در ایالات متحده آمریکا شروع شد. با اصرار و پشتکار زنی که خودش هرگز مادر نشد اما تصمیم گرفته بود به مادرش و تمام مادران دنیا ادای احترام کند.
در سال ۱۹۰۵ آنا جارویس، چند سال بعد از درگذشت مادرش، آن ریوز جارویس (1948-1864) کارزاری را که ریشهاش در آرزوی مادرش؛ یعنی برقراریِ نهادی برای گرامیداشت مادران بود، بنیان گذاشت؛ روزی بهنام "روز مادر". در آن زمان روز مادر، بهطور عمومی، در دومین یکشنبه ماه می 1914 در آمریکا عرضه شد. روز مادر در آن زمان بطور عمیقی در ارتباط با مذهب، جنگ، و اصالت زن feminism بود.
احترام گذاشتن به مادران، کم کم، از جنبههای مذهبی، احساسی نسبت به سربازان و اهمیت دادن بهاصالت زنان، دور شد و شکلی از مصرفگرایی به خود گرفت. تا به حدی که بنیانگزار این "روز مادر" در آمریکا، یعنی آنا جارویس، از ابداع چنین روزی پشیمان گشت.
در هر صورت امروزه در آمریکا، گرامیداشت "روز مادر"، بهکلی از جنبههای مذهبی، ملیتی، جنسیتی و هرگونه وابستگی، دور شده و به یکایک افراد، مادران، مادر بزرگها و کسانی که بهنوعی نقش مادری را در زندگی فردی ایفا کردهاند، مثل خواهران، معلمان، و حتی مردان، تعلق دارد. البته هنوز مصرفگرایی، و فروش کالاهای مختلف، جای بالاتری در روابط "روز مادر" را گرفته است.
در ماه می سال 1993، در "روز مادر" از فرزندان نازنینم؛ سندباد و شهرزاد مثل هر سال کارتی دریافت کردم. این بار سندباد در کارتی که روز مادر را تبریک گفته بود، چنین نوشته بود:
"روز مادر مبارک!
مامان! از این که در خلال این سالها همیشه حمایتم کردی ممنونم، بدون تو قادر نبودم تمام کارها را انجام
دهم." می 1993
و شهرزاد در کارتی که برایم فرستاد، نوشته بود:
برای سندباد و شهرزادم
مسافری دریایی، در هلهلهی موج،
پسرکی بادبان خاطره میافرازد.
جان بهسلامت بهدَر بُرده در سحرگاهان
دخترکی بر بال قصه، تاب میخورَد؛
آیینههایی در برابر جوانیام
در گردشی موزون و اندهگین، یگانه میشویم،
- سه دایرهی درهم- شما از من میرویید
بر دستهای کوچکتان دانه دانه، مِهر میکارم.
نالهای در گلو، پچپچهای خفته، خندهای هذیانی
روزگار وحشت، ارزانیِ من و شماست
طوفان وَهم زمین را دَرمینوردد
بلوغ ماه شما را در خود غرق میکند
جانم از صدایتان میلرزند
هزار تکه میشوم.
میبالید وُ من شما را نمیبینیم
جوانیام را میرُبائید وُ من به شادی لبخند میزنم.
ماه تمام را سرما میگزَد
مرگ را نشانی نیست، جز لکهای کبود بر گردنم
و شما زخمم را با بوسهای میبندید
آه... پیراهن خُردیتان چه تنگ و کوتاه است.
زمین وُ آب، بازپس میدهند شمشیرهای زنگار بسته
دَکلهای خمیده و رؤیاهایمان را.
سرائی که به مهر روفتم
بودباشِ دیوان گشت و کاخِ اهریمن
به یکی نگاهتان شادم کنید.
لبخندی خوشبوی، داستانی باور نکردنی
و جرعهای آب
در حسِ دلچسب حضورتان
از سختی رها میشوم.
برگرفته از مجموعه شعر زمینم دیگر
شد
سال 1993



هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر