چندی پیش، گفتگوی شاعرانه ای با دوست عزیزی، داشتم. گفتگویمان به شعر زنده یاد منصور خاکسار افتاد. منصوری که شعرش و یاد نیکش همچنان باقی است
منصور خاکسار شاعر و نویسنده توانای معاصر، در هیجدهم ماه مارچ 2010 میلادی، برابر با 27 اسفند 1388، سه روز مانده به تحویل سال نوی ایران و کشورهای همسایه، خودخواسته به زندگی خویش پایان داد. دوستم خواست تا از آن سالهای رفته تجدید خاطراتی کنم و من به یاد سفری افتادم که یک سال پیش از رفتن منصور، به دعوت کانون فرهنگی فرزنو، و به همت پروین ملک؛ همراه او و شاعر خوب معاصر شیدا محمدی به شمال کالیفرنیا شهر فرزنو رفته بودیم. خاطره ای که پس از پنج سال از درگذشت منصور، به قلم درآمد. خاطره ای از منصور شاعرِ، عدالتخواه، و ضد تبعیض و نابرابری، که نام و یادش در دلِ همهی علاقمندانش، و در میان سطر سطر اشعار و نوشتههایش، همواره زنده و نامیراست.
سخنرانی و شعرخوانی در کانون فرهنگی فرزنو
در اگوست سال 2009 جهانی، درست یک سال قبل از مرگ
خودخواسته منصور خاکسار، به همت و دعوت خانم پروین ملک، مدیر کانون فرهنگیِ فرزنو
در شمال کالیفرنیا، منصور خاکسار، شیدا محمدی و من، عازم شمال کالیفرنیا، شهر
فرزنو شدیم تا شب شعر و سخنرانی در بارهی
"نقش مطبوعات و ادبیات، از مشروطیت تا به امروز"، داشته باشیم.
قرار
شد با ماشینی که کرایه کرده بودیم، شش ساعت راه تا فرزنو را، رانندگی کنیم. منصور
رانندگی را پذیرفت. شیدا هم داوطلب شد تا قسمتی از راه را براند. من هم قبول
کردم اگر بقیه خسته باشند، رانندگی کنم. بار و بندیل بستیم و صبح زود به راه
افتادیم. رانندگی را من آغاز کردم. شیدا کنار دستم نشست و منصور
در صندلی عقب ماشین. سر راه، از دست فروشان کنار جاده، منصور، مقدار زیادی میوه
خرید. شیدا هم تنقلات آورده بود، و من هم.
جاده خلوت و سر سبز بود و هوا خنک و مطبوع. قرار گذاشتیم
در راه شعرهایمان را بخوانیم و در بارهشان گفتگو کنیم. شیدا چند شعر کوتاه خواند.
نظرها و حرفهایمان، با خنده و شوخی، همراه بود. منصورِ ساکت به ما گوش میکرد.
گاه به إصرار نظرش را در بارهی بیتی میپرسیدیم. مثل همیشه حتی نظر ادبیاش را هم
با محبت ابراز میکرد. در میانهی راه، در آینهی ماشین دیدم منصور سرش را به
کوسنی که در صندلی عقب ماشین بود، تکیه داده، و به آرامی به خواب رفته است. به
شیدا اشاره کردم که منصور خواب است. صدایمان را پائین آوردیم و گذاشتیم
منصور بخوابد. انگار مدتها بود که چنین آرام و عمیق نخوابیده بود.
نزدیک
ظهر بود که با تکان خوردن ماشین در دست اندازی، منصور بیدار شد. خجالت زده، که
خوابش برده و رانندگی را به ما واگذاشته بود. گفتم "عذرخواهی باشد برای بعد.
فعلا وقت نهار است." منصور گفت "میلی به غذا خوردن ندارم، اما اگر شما
بخواهید به رستورانی بروید، همراهیتان خواهم کرد." با خنده گفتم "نیازی
به رستوران رفتن نیست. زرشک پلو با مرغ پختهام. همین صبح زود. هنوز گرم است. سبزی
خوردن و ماست و خیار هم آوردهام."
شیدا
با ذوقی بچهگانه گفت "من
عاشق زرشک پلو هستم."، منصور با لبخند و اشتیاق اما با حجب، آهسته گفت
"منم همینطور."
در
منطقهی سر سبزی، ماشین را به بیرون جاده راندم و نزدیک درخت تنومندی که جوباری هم
از کنارش میگذشت، توقف کردم. منصور دلش میخواست همان جا، به سبک ایران، در سایهی
درختی سترگ و گسترده، که نزدیک جاده بود، سفره پهن کنیم. گفتم
"این درخت خیلی نزدیک جاده است، نمیشود، پلیس، اگر خودمان را هم بههم
نریزد، بساطمان را بههم خواهد ریخت!"
درهای ماشین را باز گذاشتیم تا نسیم خنکی که از لابلای
شاخههای درخت عبور میکرد، به ما هم بوزد؛ منصور لب جوبار نشست، ما هم یکبری
نشسته در ماشین، پاها به سمتِ جوبار، گفتیم و خندیدیم و غذا خوردیم. شیدا دختر
مطبوع و شیرینی است، کلی ما را خنداند. من هم چند لطیفه تازه که از کتاب چاپ نشدهام
بهخاطر داشتم، با هدف گرفتن رژیم اسلامی و عُمالش، چاشنی صحبتها کردم و برای
نخستین بار خندهی بلند و رها شده از قید و بند منصور را شنیدیم.
پس از نهار، منصور خواست رانندگی کند. من و شیدا
نگذاشتیم. این بار شیدا پشت فرمان نشست، من در صندلی کنار او و منصور باز در صندلی
عقب ماشین. از میان میوههائی که منصور گرفته بود، پرتقالی برداشتم، پوست کندم.
چند پَر در دهان شیدا و خودم گذاشتم و بقیه را به منصور دادم.
مسافت طولانی از آن جاده سر سبز نرفته بودیم که گفتم "شیدا جان کنار بزن تا
چای بعد از نهار را هم نوش جان کنیم!" دقایقی بعد با آب جوشی که در فلاسک
آورده بودم چای درست کردم. آن در دو استکان و یک لیوان بزرگ ریختم. لیوان بزرگ را،
همراه شیرینیای که شیدا آورده بود با خنده به دست منصور دادم و گفتم: "منصور
جان! بنوش، که زندگی آنقدرها هم بد نیست." با همان حجب، تشکر کنان لیوان چای
و شیرینی را گرفت و با لبخند گفت "اما، هنوز احساس سلطانی نمیکنم."
همگی خندیدیم.
رفتار گرم و پرمحبتِ پروین ملک و سایر برگزار کنندگان
برنامهی "کانون فرهنگی ایرانیان فرزنو" و جمعیتی که با شوق، به جلسه
شعرخوانی و سخنرانیمان آمده بودند، ما را به شور و شوق انداخت. هر سهمان از
أوضاع ادبی صدر مشروطیت تا امروز صحبت کردیم و سپس از شعرهایمان چند تائی خواندیم.
پرسش و پاسخهای دوستانه و برخوردهای مهربانانهی مخاطبین، و پذیرائی گرم پروین
جان که برای هریک از ما، در هتل اتاق گرفته بود، سفرمان را با خاطرهای خوب تکمیل
کرد.
ناگفته نگذارم که دعوت کانون فرهنگی ایرانیان فرزنو، از
معدود دعوتهایی بود که بابت سخنرانی و شعر خوانی ما، نفری 150 دلار پرداختند.
پروین جان با پارتی بازی یک رومیزی کوچک ترمه با منجوق دوزیی زیبایی، کار ایران،
به من هدیه داد. رو میزی هنوز در اتاق پذیراییام روی میز است.
فردای آن روز، در بازگشت، تمام راه را منصور رانندگی
کرد. بین راه، برای به دَربردنِ خستگی از تن، کنار دریاچهی بزرگِ آبی و
آرامی، توقف کردیم. هوا پاک و زلال و آفتابی بود. از عابری خواستیم ازمان عکس
سه نفرهی یادگاری بگیرد. کجا گمانمان بود که سالی بعد، بهار را ندیده، روزگار،
چنان تلخ خواهد شد.
انگار باید پنج سال میگذشت، تا خشم و اندوه و فریادهایم فروکش کنند، تا اشکهائی که سرِ بازایستادن نداشتند، مهار شوند. گرچه خودم اصطلاح "مرگ خودخواسته" را در متن اعلانیهای که به مناسبت درگذشت منصور، به رسانهها داده بودیم، بکار برده بودم، اما انگار باید پنج سال میگذشت تا نبود جسمانیاش را باور کنم. پنج سال، بی که حضورش کم رنگ شده باشد.
منصور، رفیقِ شفیق همهمان بود. مهربانی و غمخواری و همدردیاش زلال بود و صمیمی، صلح جوئیاش آرامش بخش، اعتراضش به بدی و نامردمی، هشدار دهنده و سکوتش در برابر بدخواهیها، احترام برانگیز بود. و شعرش همه اینهاست. دنیائی از اندیشه و زندگیِ نیک سرشته.
از روزی که قدم بر خاک لس آنجلس گذاشتم و به هنرمندان "گروه شنبهها" پیوستم، در میان گروهی از دوستان بسیار خوب، منصور را شناختم و تا زمانی که از میانمان رفت، روابطی دوستانه میانمان برقرار بود. هرگز ذرّهای، گردِ کدورتی در لحن و کلام و رفتارش ندیدم.
منصور در تمام لحظات زندگیِ پر فراز و نشیباش، نوشت و خواند و آموخت و آموزاند. با صبر، با شکیبائی، با اعتقاد به فردای بهتر انسان.
دلم برای منصور تنگ میشود، اما همیشه، به "مرگ
خودخواسته"ی او و دیگرانی که پیمانهی عمر را خود، پر میکنند، احترام گذاشتهام.
این ویژه نامه را با تمام مهرم، در غیبتِ منصور خاکسار،
که عینِ حضور اوست، به همهی علاقمندان او و شعرش تقدیم میکنم.
درگذشته
۱۸ مارس ۲۰۱۰ برابر با ۲۷ اسفند ۱۳۸۸ ارواین ، کالیفرنیا


هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر