This site is dedicated to the creations of Independent Iranian Artists

شنبه، مرداد ۲۴، ۱۴۰۵

کتاب خاطرات من، جلد دوم، آمریکا، بخش 11، کانون نیما، برگزاری شب شعر مانی، شرکت من در انجمن فرهنگی زنان لس آنجلس

 

پرتو، همراه میرزا آقا عسگری (مانی) در سفرش به آمریکا به دعوت کانون نیما برای شعرخوانی، شهر سنتامونیکا در غرب لس آنجلس 

شب شعرخوانی میرزاآقا عسگری (مانی)

در سال ۱۹۸۸، کانون نیما در لس‌آنجلس، که مؤسسان آن پیروز خانلو، ایرج اسفندیاری، حسن... و چند تن دیگر بودند که اغلب از دوستان خوب و نزدیک من به شمار می‌رفتند، از میرزا آقا عسگری (مانی) ساکن آلمان، دعوت کرده بود تا در لس‌آنجلس شب شعری برگزار کند.

من و مانی بی‌آن‌که یکدیگر را دیده باشیم، چند سالی مکاتباتی شاعرانه و دوستانه داشتیم، به همین دلیل، پیش از برنامه‌ی آن شب، مانی به من تلفن کرد و گفت‌وگوی جذاب و طولانی میان ما رخ داد. مسئولان کانون نیما نیز، بی‌آن‌که از پیش قراری گذاشته باشند، از من خواستند پیش از شعرخوانی مانی، درباره‌ی او و شعرش سخن بگویم.

بی آن که بخواهم، کوزه‌گر در کوزه افتاده بود. اما کم نیآوردم و با شناخت و دلبستگی که به شعر مانی داشتم، آن شب، فی‌البداهه، چنین گفتم:

دوستان عزیز!

کانون نیما دقایقی پیش از من خواست تا پیش از آغاز شعرخوانی مانی، اندکی درباره‌ی او و شعرش صحبت کنم. هرچند این درخواست ناگهانی بود، اما دلیل آن، برایم روشن است؛ کسانی که مرا و سلیقه‌ی شعری‌ام را می‌شناسند، می‌دانند تا چه اندازه به اشعار مانی علاقه و ارادت دارم، و هرگاه درباره‌ی شعر او سخن گفته‌ام، علاقه‌ام را آشکارا بیان کرده‌ام.

تا امشب و دقایقی پیش، مانی را از نزدیک ندیده بودم. امروز پیش از این برنامه به من تلفن کرد و مدتی با یکدیگر احوال‌پرسی و گفت‌وگو کردیم. در صدا و گفتارش ته‌لهجه‌ای آشنا از سرزمینمان شنیدم. از او پرسیدم "فارسی را با لهجه صحبت می‌کنی؛ اهل کجایی و متولد چه سالی هستی؟"

دانستم که در سال ۱۳۳۰ در اسدآباد همدان به دنیا آمده است؛ در خطه‌ای در دامنه‌ی کوه‌های الوند و خان‌گُرمز، در محل تلاقی کردستان، لرستان و همدان. اگرچه از کودکی الفبا را به زبان فارسی آموخته بود، آنچه پشتوانه‌ی فرهنگی زبانش شد، آمیزه‌ای از واژگان کردی، لری و فارسی بود؛ زبان‌هایی که پیشینه و ریشه‌هایشان به زبان پهلوی بازمی‌گردد.

او را بیشتر به سخن گفتن واداشتم. شیرین و ساده حرف می‌زد. سخنانش سرشار از اندیشه و احساساتی ناب، و کلامش آکنده از تصاویر گویا بود. از همین رو، مشتاق شدم بدانم از چه زمانی به سرودن شعر روی آورده است.

گفت چند سال پیش از آن‌که شعر گفتن را آغاز کند، وسوسه‌ای جان‌کاه درونش را ملتهب ساخته بود؛ احساسی که بی‌هیچ نشانه‌ی روشنی، وقوع حادثه‌ای غیرمنتظره را پیش‌بینی می‌کرد. تصاویر مبهم و اندیشه‌هایی که هنوز به کلام درنیامده بودند، بارها در خواب و بیداری به سراغش می‌آمدند. ذهنش همچون ابری بی‌قرار بود که نمی‌توانست جایی آرام بگیرد؛ بی‌قراری‌ای که سرانجام راه خود را به کلمات گشود و در پی آن، شعر، این جادوی ناب انسانی، متولد شد. او از نوجوانی شعر سرود و در هجده یا نوزده‌سالگی، نخستین شعرهایش را به دست چاپ سپرد.

من به‌خوبی به یاد داشتم که دهه‌های چهل و پنجاه خورشیدی، دوران مهم باروری، رشد و شکوفایی شعر نوی ایران بود. نیما آغازگر این راه بود و شاعران هم‌نسل او و شاعران جوان‌تر، هر یک چیزی بر آن افزودند.

در آن سال‌ها، مجله‌ی هفتگی فردوسی به سردبیری عباس پهلوان منتشر می‌شد. بخشی از این مجله با عنوان «شعر و ادب» به مدیریت اسماعیل نوری‌علا، شاعر، نویسنده و پژوهشگر، انتشار می‌یافت. نوری علا از شاعران دعوت کرده بود آثارشان را به دفتر مجله بفرستند تا از میان آن‌ها، شعرهای پرمایه را انتخاب و منتشر کند. افزون بر این، هر چند هفته یک بار، تمام دو یا سه صفحه بخش «شعر و ادب» را به ویژه‌نامه‌ی شاعری اختصاص می‌داد که در آثارش نشانه‌های آینده‌ای درخشان دیده می‌دید.

به‌خوبی به یاد دارم که او در فاصله‌ی چند هفته، دو ویژه‌نامه منتشر کرد: یکی ویژه‌ی اشعار مجید نفیسی و دیگری ویژه‌ی اشعار میرزا آقا عسگری (مانی). همان‌گونه که نوری‌علا پیش‌بینی کرده بود، هر دو شاعر جایگاه ویژه خود را در شعر معاصر ایران تثبیت کرده‌اند.

مانی برایم گفت که در سال‌های پیش از انقلاب و یکی دو سال پس از شکست آن، هم زندگی‌اش و هم شعرهایش با حوادث سیاسی و اجتماعی ایران درآمیخته بود. سرانجام، چون مانند بسیاری از مبارزان، جان خود را در خطر می‌دید، در زمستان ۱۳۶۳ با وطن و خاطراتش وداع گفت و با کوله‌باری از امیدهای بربادرفته، همچون بسیاری از تبعیدیان خودخواسته، در خاک آلمان ساکن شد.

زندگی در غربت، با هجوم خاطره‌ها و تجربه‌های کهنه و نو، بیش از هر زمان دیگری او را به سرودن شعر کشاند. شعرهای تازه‌اش نه‌تنها در آگاهی‌ها و تجربه‌های گذشته ریشه داشت، بلکه با برداشت‌های هوشمندانه از تجربه‌های جدید و بیان صریح عشق، از نظر زبان، فرم، تصویرپردازی و ساختار زیبایی‌شناختی نیز هنر او را به مرتبه‌ای والاتر از گذشته رساند

بعد از این گفتار شعری از مانی خواندم که متأسفانه الان یادم نیست کدام شعر بود. هرچه بود زیبا بود.


چندی بعد انجمن فرهنگی زنان لس آنجلس، تا آنجا که یادم است برپا کنندگانش، مرجان، گلایل، و زنان دیگری بودند که واقعا نامشان را فراموش کردم؛ در سال 1370ش از من خواست تا با عطف به مقاله تحقیقی "پروین، فروغ، سیمین" که قبلا نوشته و منتشر کرده بودم، سخنرانی داشته باشم. محل برگزاری این جلسه "داد هال" در دانشگاه یوسی ال ای بود با ورودیه 3 دلار.

حضور شرکت کنندگان بیش از انتظار برگزار کنندگان برنامه بود. یادم است دوست نازنینم پروین، زنده یاد دکتر محمدجعفر محجوب را به این برنامه آورده بود که بسیار باعث افتخارم بود. یکی از دبیران قدیمی من در دبیرستان نمونه دختران، زنده یاد خانم پازارگارد-صدر بود که با اندکی ناخوشی به دیدن شاگرد سابقش در دبیرستان "نمونه دختران"، آمده بود.  این یکی از لذت بخش‌ترین دیدارهای من در آمریکا بود.

برنامه آنشب در دو بخش تنظیم شده بود؛ اول بخش سخنرانی، آنتراکت و بخش دوم شعرخوانی. برنامه بسیار موفق و خوبی شده بود. مخاطبین نیز پرسش‌های بسیار خوب ادبی آمیخته به سیاست را مطرح کردند. من که از بدو ورودم به آمریکا، قید بازگشت به ایران را زده بودم، با نفرت و دلِ پُری که از رژیم فاسد اسلامی داشتم، تمام قید و بندها را کنار گذاشتم، و بدون ترس و ملاحظه هرچه باید را گفتم.

 

ادامه دارد

هیچ نظری موجود نیست: