پس از یکسال که از کارم در دادگاه شهری لس آنجلس میگذشت، به ما اطلاع دادند که بزودی این بخش بسته خواهد شد و کار ما هم به پایان میرسد. دوباره در فکر پیدا کردن کار جدیدی بودم. روزی سوپروایزرم که بانویی سیاهپوست، به نام لورا، پُر قدرت و منضبط، بود، مرا به دفترش خواند و گفت "سوپریور کورت، بخش ژوری، که کنار همین اداره است، به یک Data Entry آپریتور، احتیاج دارد. من، تو و 2 کارمند دیگر را معرفی کردم. در مصاحبه شفاهی و کتبی که خواهید داشت، یک نفر را استخدام خواهند کرد."
خیلی خوشحال شده بودم. اما بعد از چند روز لورا به من گفت "آنها یک نفر را استخدام کردند." به راستی ناراحت و مضطرب بودم. اما بعد از 3 روز به من گفت "متأسفانه آن آپریتور قابل قبول نبود. من ترتیب مصاحبه و آزمون برای تو گذاشتم." گرچه بسیار خوشحال بودم اما مصمئن نبودم که من در این آزمون پذیرفته شوم.
روز مصاحبه با امید و اعتماد به نفس، و اندکی اضطراب، برای آزمون و مصاحبه رفتم. بخش انتخاب هیأت ژوری برای دادگاه های عالی منطقه لس آنجلس، در هال آو رکوردز، طبقه پانزدهم واقع بود. امتحال کتبی شامل سئوالاتی در باره گرامر زبان انگلیسی و اعداد بود. امتحان سختی نبود، خیلی زود پاسخ ها را نوشتم. بعد نوبت به مصاحبه رسید. یکی از مصاحبه کنندگان مری فیتن، بانوی سیاه پوست خوشرویی که در زندگیِ آمریکایی ام زنی به مهربانی او ندیدم و دیگری یک آقای آمریکایی سفید پوست بود به نام والی یا چیزی شبیه آن، الان درست یادم نیست، او سکرتر سوپروایزر کل بخش ژوری وُنیتا بود. در زندگیِ آمریکایی ام مردی به بدجنسی او ندیدم.
Hall of Records, 320 W. Temple St. Los Angeles
بخش انتخاب ژوری برای دادگاه عالی منطقه لس آنجلس، در طبقه پانزدهم یا آخرین طبقه این ساختمان، نبش دادگاه مدنی لس آنجلس قرار داشت. هر طبقه این ساختمان مربوط به اسناد جدید یا قدیم یا کپی اسناد ازدواج، طلاق، تولد، خرید و فروش املاک و... بود
در حین مصاحبه، سئوالات متعددی از سابقه کاری ام در ایران و آمریکا پرسیدند. من چیزی در باره مدارک تحصیلی ام نگفتم. می ترسیدم بگویند Over Qualified هستی و استخدامم نکنند. دانستند که تازه به آمریکا آمدم و بسیار مشتاق کار کردن هستم. حس کردم مری کاملا آماده پذیرش من است، اما ناخشنودی از من، کاملا در چهره والی/سکرتر پیدا بود. خیلی آهسته کمی با هم پچ پچ کردند، پیش از آن که نظری بدهند، من اجازه خواستم و گفتم "من میدانم انگلیسیام خوب نیست، اما سواد و عقل و هوشم بسیار خوب است. مرا استخدام کنید، خیلی زود قابلیتهای کاریام را خواهید دید." هر دو خندیدند و مُهر قبولی بر اوراق استخدامیام خورد.
در کار جدید در بخش انتخاب ژوری، باید شش ماه کار مشروط "under Probation" را میگذراندم تا در صورت رضایت مافوق، به استخدام رسمی درمیآمدم. دوره شش ماهه را با موفقیت گذراندم، و الوعده وفا، به استخدام رسمی درآمدم. از اولین مرحله، که وارد کردن دادهها به کامپیوتر بود، شروع کردم. دقت و بیغلط بودن کارم باعث شد که در عرض سه ماه، ترفیع حقوقی بگیرم. شش ماه بعد هم با ارزیابیِ بسیار درخشانی که مری از کارم گزارش کرده بود، و با موافقت سوپروایزر وُنیتا، درجه شغلی بالاتر و ترفیع حقوقی گرفتم. فکر میکنم یکی از دلایلی که چنان مورد تشویق قرار می گرفتم، استقلال کاری و داوطلب بودن در انجام کارها بود.
در ابتدای کار به هزاران پرسشنامهای که طی دو سال گذشته فرستاده شده و کسی آنها را بررسی نکرده بود، رسیدم. اطلاعات را در کامپیوتر ضبط کردم و برای کسانی که واجد شرایط ژوری شدن بودند، احضاریه یا دعوتنامه Summons فرستادم. فرمهای کاغذی پر از خاک بودند. من به خاک آلرژی مهلک دارم، به همین جهت نه تنها از ماسک استفاده میکردم که دستکش هم میپوشیدم.
بعد از مرتب کردن آن بخش، خواستم کار با کامپیوتر
جدید و رسیدگی به امور هیأت منصفه را یاد بگیرم. آن چه را در حین یاد گرفتن کار با
کامپیوتر، به انگلیسی یاد میگرفتم، به فارسی در یک دفترچه مینوشتم. آنان گمان میکردند
من شورت هند بلدم. بعد در خانه، همه فارسیها را به انگلیسی ترجمه میکردم. حسابی
یاد گرفته بودم که برای معاف کردن افراد احضار شده، یا به تعلیق انداختن تاریخ
شرکتشان، یا نکات دیگر، چگونه کار کنم. گفتنی است که بعداً دفتری که نوشته بودم،
راهنمای تمام کسانی شد که تازه استخدام میشدند!! درست مثل دفتری که در ایران در
اداره فرهنگ و هنر در دفتر دکتر جلال ستاری درست کرده بودم و بعدها کسانی که داوطلب
کار بودند، ابتدا باید آن دفتر را مطالعه و امتحان پس میدادند و در صورت قبولی
استخدام میشدند.
سپس از سوپروایزر، مِری، خواهش کردم اجازه دهد وقتی
با ژور تلفنی مصاحبه میکند، من از تلفن دیگر به مکالمهشان گوش کنم. گرچه به نظر
مری، کاری عجیب بود، اما اجازه داد. پس از 6-5 بار گوش کردن به تلفن و مکالمات او
با مردم، اجازه خواستم تا خودم به تلفنها جواب دهم. این عمل به یادگرفتن من در
صحبت کردن با مردم و پاسخ دادن به سئوالاتشان و پروسه انتخاب جورر، بسیار کارگر
افتاد. پس از مدتی که خبرهی کار شدم. خواهش کردم اجازه دهند تا با مردم، مصاحبه
شفاهی و رو در رو هم داشته باشم. با شگفتی اجازه دادند. انجام تمام این کارها
برایم بسیار سخت بود. اما آن چنان کارم را بلد شده بودم که اگر کارمندی، از پس
جورری برنمیآمد مرا صدا میزد. بخصوص برای مصاحبه با معلمها. دانش آموزان و معلمها
به سختی حاضر به قبول شرکت در دادگاهها بودند.
با این که هنوز انگلیسی خوبی نداشتم، اما به گمانم پشتوانهای
که از دوران مددکاری و کار با مردم داشتم، در موفقیتم در آمریکا بسیار مؤثر بود.
یکی از خصوصیاتی که مرتب در ارزیابی کارم ذکر میشد، همین علائق و انگیزههای خودم
به یادگیری بود. من به عنوان دستیار مأموررسیدگی به امور هیأت منصفه Deputy jury commissioner که بعدها به نام Office
Assistant تغییر یافت ارتقاء
شغل گرفتم. این شغل سه مرحله داشت و من پس از آپریتوری کامپیوتر، در مرحله اول
استخدام رسمی شدم. در عرض 5 سال به بالاترین مرحله، مرحله سوم رسیدم.
در سالهائی که در کالیفرنیا کار کردم به تجربه
دریافتم در کارهای دولتی، چند چیز بیش از میزان حجم کاری که انجام میدهید اهمیت
دارد: صداقت Honesty سرِ وقت بودن punctuality و انگیزهی شخصی self-motivation بود. درست برعکس کارهای
خصوصی که انجام حجم بالای کار، حرف اول را میزند. بعد از آن، پستهایی بود که به
راستی احتیاج به انگلیسی کامل، بخصوص قدرت نوشتاری داشت. گرچه گرفتن پستهای
بالاتر هم با اندکی تلاش ممکن بود، اما فکر کردم حالا که سطح شغلیام بالاست و
حقوق خوبی هم میگیرم، قدری آرام باشم، به بچهها بیشتر برسم، به نوشته هایم سر و سامانی بدهم و اگر شد اندکی تفریح داشته باشم.
خوشبختانه شهرزاد خیلی خوب با محیط دبیرستان، درس و
مشق و بچهها جُفت و جور شد. دوستان زیادی پیدا کرده بود، در اکثر فعالیتهای
دبیرستان شرکت میکرد.
شهرزاد با همکلاسی های سال آخر دبیرستانش
یکی از کارهای با مزهای که شهرزاد به کمک
دبیرستان انجام داد، شرکت در مُدلینگ و عرضه لباسهای متنوعِ فروشگاهها در مالِ
بزرگ هاسیندا بود. او با یکی از دوستانش به نام مالی در این برنامه که بسیار
موفقیت آمیز بود شرکت داشت.
سندباد و شهرزاد هریک در کودکی ساز میزدند. سندباد سنتور میزد و در آن بسیار ماهر شده بود. شهرزاد هم خانم معلم گیتار داشت که به خانهمان میآمد. من هم در کنارشان یاد گرفتم کمی گیتار بنوازم.
در آمریکا سندباد به دنبال گیتار و Base رفت، و با برخی از دوستانش یک گروه موسیقی درست کرد. شهرزاد را در کلاس خصوصی گیتار ثبت نام کردم. هر جلسه، از اداره که برمیگشتم، خودم او را به کلاس میبردم. در سالن انتظار مینشستم تا کلاسش تمام شود. عکس زیر شهرزاد را کنار معلم گیتارش نشان میدهد.
شهرزاد شانزده ساله در کلاس گیتار
متأسفانه اسکان در آپارتمان جدید نیز در از بین بردن افسردگی سندباد اثری نداشت. گرچه آرام، اما بسیار گوشهگیر بود، رغبتی به کالج رفتن نداشت. در عرض روز میخوابید، غذا نمیخورد، خودش را در اتاق حبس میکرد. و فقط گیتار میزد. حاضر نبود با من به دکتر بیآید. غصه میخورد که چرا پدرش او را با خود به ایران نبرده است. حس میکردم کم کم دارد از واقعیتهای روزمره جدا میفتد و هیچ کاری از دست من برنمیآمد. پروانه گفت گروهی به نام *Pet team مخفف Psychiatric Emergency Teamهستند که با تلفن کردن به آنها میتوانی ازشان کمک بگیری.
ادامه دارد


۴ نظر:
در هر محیط کاری که بودم ایرانیها از پر کار ترین ، باهوش ترین و محبوب ترین کار کنان بودند.
جه عكس جالبي 👏🏽🙏🌺
زنان ایرانی پس از انقلاب، افتخار آفرین شدند.
وای شهرزاد جون از نوجوانی زیبا و فعال بوده.
ارسال یک نظر