دیدار با فریده لاشائی در لس آنجلس
22 اکتبر 1992
چند هفتهایست که فریده لاشائی، نقاش و مترجم و نویسنده که چند ترجمه و یک رمان یا خاطره، به نام "شال با مو" منتشر کرده بود، همراه خواهرش فرشته و دخترش مانلی به آمریکا آمده است. خواهر فریده، فرشته که در رژیم گذشته رئیس کل تشریفات دربار پهلوی بود و حالا به تنهایی در برزیل زندگی میکند، برای دیدار فریده به آمریکا آمده است.
آنها همگی در منزل شهره اسفندیاری، از زنان فعال و هنرمند و هنردوست، مهمان هستند. شنیدم فریده از این و آن سراغ مرا گرفته است. خودم در همان روزهای اول آمدنشان به آمریکا با او تماس گرفتم. بهشدت ابراز تمایل میکرد که آخر هفته به دیدارشان بروم و چند روزی با هم باشیم.
به دنبالشان رفتم و همگی را به منزل خودم آوردم. نزدیک به یک هفته نزد من بودند که شبها و روزهای خوشی بود. او دوباره به منزل شهره اسفندیاری برگشت.
متأسفانه فریده قبل از سفر، با هیچ یک از سازمانها و گروههای فرهنگی و هنری خارج از کشور تماس نگرفته بود تا آنان بتوانند برایش برنامه یا نمایشگاه نقاشی تدارک ببینند. بخصوص تصمیم داشت آخر اکتبر هم به ایران برگردد.
سال گذشته
فریده دچار سرطان روده شد. زیر عمل رفت و روزهای سختی را گذرانده بود. خوشبختانه
بعد از گذشت زمانی سیاه و تیره، که سرسختانه با سرطان مبارزه کرد، امروز با روحیهای
شاد و قوی و خوب، به سفر آمده است. خودش می گفت این نیرو را از برکت عشق به دست
آوردم. عاشق دکتر ولی سهامی بود. عشق، به او نیرو و توان و جوانی داده بود. نیروی جنگیدن و ماندن. امیدوارم سالهای سال سالم بماند و از عشقی که چنین توانی
به او بخشیده است کامیاب شود.
دیروز، طبق قرار قبلی، ساعت 3 و نیم که از اداره بیرون آمدم، به دنبال فریده و دختر و خواهرش، به منزل شهره رفتم. تا او را برداشته به منزل مینا نراقی برویم. خانه فریده از محل کار من چندان دور نبود و منزل مینا هم قدری به طرف غرب بود.
جمع دوستانه و کوچکی بودیم. فریده آخرین داستانش را که در مجموعه داستان زنان ایرانی در سوئد منتشر شده بود برایمان خواند. هیچ یادم نیست داستان در بارۀ چی بود. اما همه مان کیف کرده بودیم. شراب خوری هم کار خودش را کرده بود.
آخر شب من و مینا، فریده را به منزلش رساندیم. من شب را در منزل مینا ماندم، و الان در اداره ام. سرم هنوز منگ و سنگین است، امیدوارم خواب بعد از ظهر در اداره، علاجش کند.
با این که فریده توانست چندین سال به سلامت زندگی کند، اما سرانجام در 6 اسفند 1391 به علت عود کردن سرطان ما را ترک کرد. ناصر تقوایی قصد داشت فیلمی در باره زندگی و آثار او بسازد که با درگذشت فریده این پروژه نیز متوقف شد. یاد عزیزش گرامی باد
کنفرانس سه روزه بنیاد پژوهشهای زنان ایرانی IWSF
در اکتبر سال 1992، بنیاد پژوهشهای زنان، در المپیک کالکشن، در لس آنجلس، به مدت سه روز برگزار شد. در آن سه روز، سخنرانان زیادی در باره بزرگداشت زنان، سبقۀ تاریخی فعالیت زنان در زمینه های مختلف سخنرانی کردند.
بنیاید پژوهشهای زنان ایران، در سال 1989، با همکاری افسانه نجمآبادی، گلناز امین و شهلا حائری، تأسیس شد. گلناز امین از آغاز مدیر ارشد اجرایی بنیاد بودهاست و بقولی سالهاست بار اصلی بنیاد را به دوش میکِشد.
بنیاد هر ساله کنفرانسی سه روزه را در یکی از شهرهای اروپا یا آمریکای شمالی برگزار میکند و یک نفر را به عنوان زن سال معرفی میکند. شرکتکنندگان در کنفرانس مرکب از پژوهشگران و محققان هستند که موضوعهای تابو شکن و پیشرو، را مطرح میکنند. و برای حفظ تنوع در انتخاب سخنرانان، هر فرد، تا پنج سال برای سخنرانی دعوت نمیشود.
در شب سومین روز، به رسم همیشه، بنیاد، گردهمایی داشت تا از جمع کوچکی که مانده بودند سپاسگزاری کند. به همین دلیل همگی به یک رستوران / بار مدیترانهای رفتیم که ساز و آواز و رقص شکم مفصلی هم داشت.
از همان آغاز ورود، چند تن از زنان که از برهنه رقصیدن زن رقصنده بسیار ناراحت شده بودند، این محل و برنامه را مناسب بنیاد پژوهش ها ندانستند و رستوران را ترک گفتند. برخی دیگر ضمن ماندن، اما معترض به انتخاب محل بودند. بخصوص روی همه به افسانه نجم آبادی بود که گویا او این برنامه را تدارک دیده بود.
پس از آن شب گویا اعتراضات به این انتخاب بسیار گسترده شد و به همین دلیل افسانه از همه شرکت کنندگان خواست تا نظرشان را بطور کتبی بنویسند تا در نشریه بنیاد پژوهش زنان منتشر شود. مسئول چاپ و نشر، آقای کاووس بهزادی از من هم خواست تا نظرم را برایشان بفرستم. مطلب کوتاه زیر را در دسامبر نود و دو در همین رابطه نوشتم و برایشان پست کردم.
"رقصیدن را دوست دارم و آن را جلوهای از جوشش زندگی میدانم. نسبت به برهنگی هم نظر منفی ندارم. چرا که معتقدم پوشش، جز برای حفظ بدن از تغییرات جوّی، مابقی صور گوناگونی از طرز تلقیهای مذهبی، اخلاقی و بویژه مقاصد و منافع تجارتی است.
بنابراین در شبی که بعد از سه روز کنفرانس جشن گرفته شد، نه از دیدن برهنگیهای زن رقصنده احساس شرم و خشم کردم و نه بخاطر رقص او احساس تحقیر و کوچک شدن. من نوع اجرای آن رقص را همانقدر مبتذل دیدم که رقص یا آواز آن آقا را.
من به
خلاف کسانی که بین هنر و ابتذال تفاوتی قائل نیستند، باور به جدایی آن دو از یکدیگر
دارم. و تعین حد فاصل آن دو نیز نه از طریق ارزشهای جزمیِ اخلاقی است و نه برداشتهای
آنیِ رسم زمانه، بلکه از طریق اعتقاد به این است که: آن چه تحت نام هنر، از فقر
فرهنگی و محرومیتهای جسمی و جنسی و ذهنی مخاطب سوء استفاده کند و در غایت دست به
تحریف روابط سالم انسانی بزند، ابتذال است.
متأسفانه آن چه در آن شب گذشت نه هنر رقص بود، نه سادگیِ برهنگی.
حرکات آن خانم جز تجارتی کردن سکس، تحریک جنسی و سوء استفاده از محرومیت های
تماشاگر چیز دیگری نبود. و من جشن پایانی و "تصادفی" کنفرانس سه روزه
بنیاد پژوهشهای زنان ایرانی را در آن مکان، بقول دوستان قدیم "تضاد
آنتاگونیستی" میدیدم.
ادامه دارد



۲ نظر:
کتاب " شال با مو " ، به قلم مرحوم لاشائی ، را خوانده ام و دوست داشته ام ؛ البته تا جائی که که به یاد دارم خاطرات اوست نه داستان .هنرمند برجسته ای بود و زندگی پرتلاطمی داشت .
کتاب گفت و گوی حمید شوکت با دکتر کورش لاشائی - برادر او - منتشر شده که از اسناد باارزش درباره روزگار پهلوی و نهضت چپ است .
این قسمت از خاطرات شما هم ، با یاد جاودانه فریده لاشایی نقاش و نگاه زیبا و منطقی شما با زبان فاخر درباره رقص در آن رستوران ناشی از نداشتن پیشداوری و حب و بغض است و پدیده ها را سرجای خودشان بدون جنسیت می سنجید، قلمتان مانا باد.
ارسال یک نظر