This site is dedicated to the creations of Independent Iranian Artists

چهارشنبه، شهریور ۱۸، ۱۴۰۵

خاطرات من، جلد دوم، آمریکا، بخش 20، شعرخوانی «صداهای زنان» در جشنوارهٔ لس‌آنجلس، ۱۹۹۳

از چپ: تهمینه میلانی، پرتو، خواهر شوهر تهمینه، و مهرنوش مزارعی 


جشنواره لس آنجلس

در ماه مارچ سال ۱۹۹۳، مسئولان جشنواره‌ی لس‌آنجلس از من دعوت کردند تا در بخش فارسی ـ انگلیسی جشنواره، که در اگوست و سپتامبر 93 برگزار میشد، شعرهایم را به هر دو زبان فارسی و انگلیسی بخوانم. از آن‌جا که جز یکی دو شعر، آثارم به انگلیسی ترجمه نشده بود، تصمیم گرفتم این دعوت را رد کنم.

اما وقتی افشین نصیری، دوست آشنایم، نویسنده، مترجم یگانه و یکی از باسوادترین افراد این شهر، که همیشه خود را از بقیه کنار نگه میداشت، متوجه موضوع شد، مانعم شد و گفت "نه، این دعوت را رد نکن. این نخستین بار است که این جشنواره‌ی بین‌المللی از فارسی‌زبانان برای شرکت در برنامه‌هایش دعوت کرده است." گفتم "من فقط چند شعر ترجمه‌شده به انگلیسی، بیشتر ندارم."

افشین گفت "نگران نباش. من و دوست شاعرم، استیو مک‌داول، تعدادی از شعرهایت را به انگلیسی ترجمه می‌کنیم و تا روز برنامه آماده‌شان خواهیم کرد."

با خوشحالی پذیرفتم.

عصر روز بعد، افشین همراه دوست آمریکایی‌اش، استیو مَک داوول، به خانه‌ی ما آمد. چند شعر را با هم خواندیم و آن دو ترجمه‌شان کردند. دو روز بعد نیز دوباره آمدند و دو سه شعر دیگر ترجمه شد. چون تعداد شعرهای انگلیسی هنوز کافی نبود، افشین و استیو دو عصر دیگر نیز به خانه‌ی ما آمدند و چند شعر دیگر را، به‌ویژه شعرهایی را که بیانگر احساسات و روحیات یک زن فارسی‌زبان بود، ترجمه کردند.

افشین نسخه‌ای از شعرها را با خود برد تا از آن‌ها جزوه‌ای به هردو زبان، تهیه کند و روز جشنواره، برای فروش، روی میز کنار سالن بگذارد.

به این ترتیب، من و شهرزاد در برنامه‌ی "صدای زنان" در جشنواره‌ی لس‌آنجلس شرکت کردیم. من شعرهایم را به فارسی می‌خواندم و شهرزاد ترجمه‌ی انگلیسی همان شعرها را، که افشین و استیو فراهم کرده بودند، می‌خواند.

آن روز، افشین جزوه‌ای را که از شعرهای فارسی من و متن انگلیسی آن‌ها تهیه کرده بود، روی میز فروش قرار داده بود. به گفته‌ی افشین، در آغاز برنامه تنها اندکی از آن جزوات به فروش رفت؛ اما پس از آنکه شعر "در اتاقی سفید"* را، که درباره‌ی سقط جنین بود، خواندم، همه‌ی نسخه‌های جزوه به فروش رسید.

به گفته‌ی خانم اکیلولار، سرپرست بخش شعرخوانی جشنواره‌ی لس‌آنجلس، برنامه‌ی ما بهترین بخش "صداهای زنان" در آن جشنواره بود. برداشت خودم و دوستانم که در آن جلسه شرکت داشتند نیز چنین بود: آن روز برنامه‌ای بسیار موفق ارائه کردیم.

برنامه‌ای که  در آن شرکت داشتم بخشی از Los Angeles Festival 1993 بود.

این برنامه مجموعه‌ای از شعرخوانی‌ها بود که برای شناساندن شعر و ادبیات زنان، به‌ویژه زنان برخاسته از فرهنگ‌های گوناگون، برگزار شد. روزنامهٔ لس‌آنجلس تایمز نیز مقاله‌ای مفصل با عنوان The Long, Lyrical Road to Visibility دربارهٔ همین برنامه منتشر کرد. 

بر اساس این گزارش، شاعران برنامه عبارت بودند از:

  • پرتو نوری‌علا
  • نائومی شهاب نای
  • سوزان-لوری پارکس
  • سلمی خضرا جیوسی
  • ابنا پی. اِی. بوسیا
  • نتوزاکه شانگه
  • آن والدمن

خوشحال بودم در برنامه‌ای معتبر و چندفرهنگی در کنار زنان شاعر و نویسنده‌ای از خاورمیانه، آفریقا و آمریکا بودم. هدف برنامه این بود که زنان نویسنده‌ای را که آثار و جایگاهشان در جامعهٔ ادبی آمریکا کمتر شناخته شده بود، در معرض دید مخاطبان گسترده‌تری قرار دهد.

مدیرهنری این جشنواره که از ۲۰ اوت تا ۱۹ سپتامبر ۱۹۹۳ در لس آنجلس برگزار شد، با پیتر سِلارز (Peter Sellars)، کارگردان نامدار تئاتر و اپرا بود. جشنوارهٔ آن سال بر هنر و فرهنگ آفریقایی، آفریقایی‌ـ‌آمریکایی و خاورمیانه‌ای تمرکز داشت. 

گزارش لس‌آنجلس تایمز دربارهٔ جشنواره

در همان روز، دیداری بسیار جالب با تهمینه میلانی، فیلم‌نامه نویس و کارگردان معاصر ایرانی، داشتم. نمی‌دانم برای اجرای برنامه‌ای به آمریکا آمده بود یا فقط برای دیدار و گردش؛ اما گویا چند روزی مهمان مهرنوش مزارعی نویسنده رمان و داستان، بود.

مهرنوش برای نشان‌دادن لس‌آنجلس به تهمینه ــ که ما در سال‌های دورِ دوستی‌مان او را «بی‌تا» صدا می‌کردیم ــ او را به جشنواره لس‌آنجلس و برنامه‌ی شعرخوانی من آورده بود.

یک ماه بعد فردی به نام آستین استرواد از من، و یک بانوی شاعر سیاه پوست آمریکایی به نام شنگ دعوت کرد تا بطور مشترک در برنامه زنده‌ی Poetry Connection در ایستگاه رادیویی kpfk شعرخوانی داشته باشیم. استراود، مجری برنامه، من را به عنوان کسی که برنامه‌ای موفق و یونیک در جشنواره لس آنجلس داشته معرفی کرد. همو بعد گفت برنامه‌ی زنده آن روز بسیار مخاطب داشته و در تلفن‌های زیادی که شده بود، مردم خواستار تکرار این برنامه شده بودند. در همان برنامه بود که آستین و همسرش وَندا از من قول گرفتند حال که در لس آنجلس زندگی می‌کنم، بیشتر در این برنامه شرکت کنم. با اشتیاق قبول کردم. 

بار دیگر شعرخوانی در کی پی اف کی

در ژانویه 1994،، آستین استرواد، مُجری برنامه Poetry Connection در ایستگاه رادیویی KPFK به من زنگ زد و خواست تا دوباره در برنامه‌ی رادیویی ماه ژانویه، برنامه شعرخوانی دیگری به دو زبان فارسی و انگلیسی، داشته باشم.


قرار شد عصر یکشنبه شانزدهم ژانویه 1994، من و شهرزاد به ایستگاه رادیویی 90.7 KPFK برویم. آنها شعرخوانی شهرزاد را به انگلیسی دیده بودند و همه خواندنش را تحسین میکردند. بعد از دیدار آستین و وندا، قرار شد قبل از شروع برنامه، همگی برای نوشیدن قهوه به رستورانی در 3729 بلوار Cohenga برویم. در این رستوران گارسون‌های زن و مرد همراه پذیرایی، آواز، و بیشتر اپرا می‌خواندند. سال گذشته هم به همین جا رفته بودیم.ظساعت 6 بعد از ظهر، برنامه بطور زنده روی آنتن رفت. آستین پس از معرفی مفصل من، بین سئوالاتی که با من و گاه با شهرزاد طرح میکرد، میخواست تا من شعری را به زبان فارسی بخوانم و شهرزاد آن را به زبان انگلیسی بازگو کند. 

برنامه بخوبی برگزار شد. همه راضی بودند. با این حال دلم می‌خواست می‌توانستم بهتر انگلیسی صحبت کنم و در برابر سئوالاتی که بیشتر به موقعیت ناخوشایند زنان در ایران، در رابطه با حکومت مذهبی، برمیگشت، بهتر توضیح بدهم. اما هرچه میگفتم ظاهراً واضح بود و برای آنها بسیار روشن بود.

در اواخر برنامه، آستین از من سئوال کرد که آیا تا به حال روی شعرهای تو آهنگ ساخته شده؟ گفتم نه. (البته اسفندیار منفردزاده، به من گفت میخواهد روی شعر "جنگلی از خورشید" که به مناسبت خودسوزی نیوشا فرهی گفته بودم آهنگ بگذارد. بعد خبری نشد). آستین می‌دانست پسرم سندباد ترانه میگوید و با گیتار می‌خواند، از همان پای میکروفون گفت:

Where are you Sinbad? Why don’t you put musice on your mom’s poems? Sinbad do you hear me

پس از پایان برنامه، من و شهرزاد به منزل کامبیز و پروانه رفتیم. سندباد هم مامان را آورده بود. آنشب آخرین شب سفر پیام و شکوه به آمریکا و لس آنجلس بود. فردا صبح به سوی لندن پرواز داشتند. در این مهمانی خداحافظی، که پروانه و کامبیز برای پیام و شکوه برگزار کرده بودند، سیام، و چند تن از دوستان، از جمله پری شیبانی، دخترش آریانا و همسر او، فریدون زاووش، تهمینه و ناصر شاهین پر، ماه منیر ترغیبی و پسرش رضا، مینا نراقی، خلیل دیلمقانی، شاهرخ حقیقی و دخترش بنفشه، هم حضور داشتند.

شعر در اتاقی سفید برگرفته از دفتر دوم شعرم "از چشم باد" 

در اتاقی سفید

در اتاقی سفید / بی هیچ روزنه / شش زن / حامل حیاتی کوچک 

در انتظار مرگ نشسته‌اند.

از شش گوشه‌ی جهان آمده‌اند،/  حسی مشترک را

با خویش حمل می‌کنند / و چشم‌‌های مرطوب خود را

از یکدیگر می‌دزدند‌

آنان را یارای نگریستن بر هم نیست.


دستی سفید و استوار / با شش سُرنگ

خواب را به ارمغان آورده است.

عقربه‌های ساعت / از یازده گذشته‌اند /شتابی نیست

چگونه می‌توان / این هستی کوچک را از خود جدا کرد؟


زن‌ها مرگ را به یکدیگر تعارف می‌کنند

اما نظمی در کار است

مرگ به ترتیب سراغ هستی کوچکشان می‌آید.

***

هریک به کنجی خزیده است 

ظاهراً تنهایند و از سر درد / با خویشتن،

به زبانی بیگانه / حرف می‌زنند و ناله می‌کنند

‌پروایی نیست، / هستی کوچک مرده است. 


هق و هق دردناک زنی / سکوت اتاق را می‌شکند

اما با هر لحظه‌ی بیداری 

صداها آهسته و آهسته‌تر می‌شود

از نو / پرده‌ی دریده حائل شده است.


ما در سلامتیِ کامل / با عقلی سلیم تصمیم گرفته‌ایم

ما زن‌های آزاد امروزیم.


زن‌ها از یکدیگر می‌گریزند

گوئی از خویشتن خویش گریزانند

حقیقتی قلب شده / و در پسِ هر لبخند / بغضی پنهان است


دکتر به آرامی می‌پرسد "آیا در این مدت گریه کرده‌ای؟" 

زن می‌خندد، گوشه‌‌های لبش می‌لرزد 

"نه، هرگز گریه نکرده‌ام."

پس چه بود آن گرمای سیّال

که در زیر پوستم می‌جوشید

و آن غوغای کَر کننده که از پشت درهای بسته

هجوم آورده بودند؟ 

زمستان 1977 در بیمارستان دولتی لندن 


 

با انتشار آفیش‌های  L A Festival و ذکر نام افراد شرکت کننده، از برخی نشریات و برنامه های رادیویی از من دعوت شد تا با من مصاحبه داشته باشند. در روز دوشنبه دوم اگوست 93 از نشریۀ  San Gabriel Valley News Papaere  که بخش time out آن روزهای جمعه منتشر میشود، خانم لیزا کوک به محل کارم تلفن کرد و گفت می‌خواهد تلفنی با من مصاحبه داشته باشد. آن روز سرم بسیار شلوغ بود، اما مختصری صحبت کردم.                                

 


روز 5 شنبه نوزدهم اگوست 1993 به علت اندکی سرماخوردگی به اداره نرفته و در خانه بودم. بعد از ظهر آقائی زنگ زد، و گفت که از ایستگاه رادیویی کی پی اف کی، زنگ میزند، اسمش آستین و مسئول بخش شعر رادیوست. اسم مرا از میان شرکت کنندگان در فستیوال لس آنجلس در ماه سپتامبر دیده و مایل بود قبل از شروع کنفرانس با من مصاحبه رادیویی داشته باشد. برایم باور کردنی نبود. بخصوص که گفت وقتی شرح احوالت را خواندیم، بسیار علاقمند شدیم که ترا در برنامه مان داشته باشیم. ضمناً گفت اَکیلا آلاورا، هم‌آهنگ کننده برنامۀ شعر فستیوال، نیز همراه ناتوزاک شنگ، شاعر سیاه پوست آمریکایی خواهد بود. قبول کردم.

طبق قرار قبلی ساعت 5 بعد از ظهر روز شنبه 21 اگوست در مرکز رادیویی کی پی اف کی، واقع در تقاطع لنکرشایم و کاهونگا بلوارد حاضر باشم. هرگز فکر نمیکردم روزی خودم در برنامۀ رادیویی باشم که محبوب من در آمریکا بوده است. به خوبی به یاد دارم، همان چند ماه اولی که به آمریکا آمده بودم، در ماشین دنبال ایستگاه های رادیویی میگشتم. روزی تصادفی پیچ رادیو روی ایستگاهی ایستاد که خانمی در بارۀ مشکلات زنان در آمریکا صحبت میکرد. چندبار دیگر هم این اتفاق رخ داد. محتویات سخنگویان در این ایستگاه رادیویی، نظرم را بسیار جلب می‌کرد. مطالب مختلف سیاسی، اجتماعی، هنری که از این ایستگاه رادیویی پخش میشد، کاملاً مورد علاقه‌ام بود. این ایستگاه رادیویی و همچنین دو ایستگاه کناری‌اش موسیقی کلاسیک، و نشنال رادیو، نیز مورد علاقه‌ام بودند. یک رادیو کوچک و یک گوشی خریدم، و در راه رفت و برگشت در اتوبوس به آن ایستگاه‌ها گوش میکردم. بعد هم این رادیو روی میزم در اداره بود و با صدای کم به موسیقی کلاسیک گوش میکردم. گرچه تمام مطالب که به زبان انگلیسی بود را نمی‌فهمیدم. اما خود را موظف میکردم که به آنها گوش کنم. با همان حقوق اندکم، عضو برنامه‌ها میشدم و برایشان عضویت می‌پرداختم.

روز شنبه بعد از ظهر 21 اگوست به مرکز رادیویی  KPFK  رفتم و با مجریان برنامه آستین و همسرش وَندا که زن سیاهپوست و مطبوعی بود، آشنا شدم. قبل از شروع برنامه، نیم ساعتی وقت بود، آستین همه را دعوت کرد که برای نوشیدن قهوه، به کافه/رستوران کوچکی که در همان حوالی بود برویم. اپرا خواندن گارسون‌های این رستوان برایم کاملاً تازگی داشت. نزدیک ساعت 6 به استودیو برگشتیم. وارد اتاقی شدیم که یک سمتش شیشه ای بود و ضبط کنندگان برنامه را میدیدیم. میز دایره‌ای بود که پنج صندلی دورش بود. در وسط میز، پایۀ فلزی بود که روی آن 4 میکروفون که قابلیت حرکت داشتند قرار داشت. من را مقابل یکی از میکروفون ها نشاندند و شنگ سمت راستم، وَندا، ستم چپم، آستین رو به رویم نشست و اَکیلا کنار آستین. آستین برنامه را با معرفی من شروع کرد و از من خواست ابتدا یکی از شعرهایم را به فارسی بخوانم، ابتدا شعر آزادی 1 خواندم. آنها شیفتۀ موسیقی زبان فارسی شده بودند. وندا ترجمۀ انگلیسیِ آن را خواند. باز خواستند شعر دیگری به فارسی بخوانم و من آزادی 2 را خواندم، و آستین ترجمۀ آن را خواند. سپس خواستند شعر عاشقانه، یا بقول وندا، سیاسی‌ترین شعر جهان را بخوانم. من شعر نرگس، عریانی و گلی کوچک را خواندم. و وندا به زیبایی آنها را که توسط افشین نصیری و استیو، به انگلیسی ترجمه شده بودند، خواند.

افشین اشعاری که ترجمه شده بودند را غلط گیری کرد و مقابل هر شعر، شعر فارسی آن را هم گذاشته بود و آنها را تایپ کرده، بصورت دفتری زیبا درآورده بود.

از ابتدا مسئول جشنواره به من گفته بود که برای اجرای این برنامه 400 دلار به من و 100 دلار به مترجم اشعار خواهند پرداخت. اما در پایان، من و افشین پول‎ها را به استیو دادیم.

 


۲ نظر:

مصفا گفت...

خانم نوری علا، من آن روز در جشنواره بودم و برنامه شعرخوانی خودتان و شهرزاد جان را دیدم. برنامه فوق العاده ای بود. با نوشتار شما در باره آن روز، خاطرات فراموش شده من بازسازی شد. لطفا به این مهم ادامه دهید

Partow, Literature, Art and Culture گفت...

جناب مصفا، از لطف نظرتان ممنونم. تا جایی که توانایی داشته باشم، به نوشتن ادامه میدهم.